تبليغاتX
درجستجوي معنا

ازنوشته هاي دخترم شيما

در میان شب ها * شبهایی هستندکه با دیگر شبها فرق دارند, شبهایی که هیچ میلی به صبح شدن ندارند, شبهایی که در آنها ماه نیست , ستاره هم نیست , اما پر است از نام توعزیز مهربانم هرچند تو حتی به خوابهایم نمی آیی ولی من مهربانی ات را در آسمان خیالم به تصویر می کشم *


در میان ستاره ها * ستارگانی هستند که با دیگر ستاره ها فرق دارند , ستاره هایی که چشمک نمی زنند , هیچ وقت نمی میرند , ستاره هایی که آرام و قرار ندارند و همیشه در حا ل گردش ا ند ,در حال جستجو به دنبال بوی تو * بوی تنت * عزیزم , اما این ستاره ها هر کاری کنند نورشان به زیبایی نور چشمانت نمی رسد*


در میان درختان * درختانی هستند که با دیگر درختان فرق دارند , درختانی که میوه ندارند , برگ هاشان سبز نیست , درختانی که تا دلت بخواهد بلندند , اما باور کن در مقابل قد و بالای رعنای تو کم می آورند , این را یکی از همان درختان به من گفت , من خندیدم و پر شدم , پر شدم از غرور خواستن تو.


در میان روزها * روزهایی هستند که با دیگر روزها فرق دارند , روزهایی که هیچ
علاقه ای به شب شدن ندارند , روزهایی که خورشید , صورت خود را می پوشاند , ابرها خود را پنهان می کنند , روزهایی که چشمان من فقط تو را می بینند ,
تو را و تو را . این روزها روزهای به یاد ماندنی روزگار من اند *


در میان شعرها * اشعاری هستند که با دیگر اشعار فرق دارند , شعرهایی که ردیف و قافیه ندارند , وزنشان متفاوت است , شعرهایی که بی پایان اند , انتها ندارند , اما آهنگی دارند که تا ا بد در دل می ماند * مانند تو ای غزل ترین ترانه ! که مرا از ازل آغاز کردی و تا ابد با من خواهی بود * ای پایان ناپذیرترین شعر زندگی ام !


در میان آدم ها هم آدم هایی هستند که با دیگران فرق دارند , آدم هایی که دنیا , عشق و زندگی را به رنگ دیگری می بینند , آدم هایی که چشمانشان نور دیگری دارند ,
آدم هایی که همیشه عاشق ا ند , آدم هایی که هر شب از تنهایی و دلتنگی یک آدم تنها می نوازند , آدم هایی که شعر با دیدنشان بارانی می شود , آدم هایی که خود عشق اند,
آدم هایی که هر روز صبح با آب محبت وضو می گیرند , آدم هایی که همزاد غزل و قصیده اند , آدم هایی که مثل یک آوای شب شنیده اند , آدم هایی که مسیر هر روزشان با دیگران یکی نیست بلکه کوچه ی بن بستی است که سمت راستش عشق می بینی * سمت چپش وفا می بینی

* و در انتهای آن وصال ***

آدم هایی که زندگی از نگاهشان جان می گیرد , آدم هایی مثل سوا ل مثل راز مثل مصرع آخر توی شعر , آدم هایی که مثل آخرین ستاره ی آسمان هفتم ا ند**

آدم هایی مانند تک شقایق باغ تنهایی , آدم هایی مثل زلالی آب , آدم هایی مثل پاکی کبوتر , آدم هایی مثل شیدایی بلبل * مثل شوریدگی شاعر .

آدم هایی هستند که باید درکشان کرد , باید لمسشان کرد , باید فهمیدشان .
این آدم ها تنها کسانی هستند که حرف دل افرادی چون من را به خوبی می فهمند .

آدم هایی از نوعی دیگر * از خاکی دیگر * از مکان و زمانی دیگر . آدم هایی که هر لحظه شان نورانی است . آدم هایی که سرزمینشان همیشه سرسبز است , همیشه پاک,
همیشه زیبا , همان سرزمین موعود .



از شب ها نوشتم * از ستاره ها گفتم * درختان را نگاشتم * روزها را به تصویر کشیدم و شعرها را غزل گونه سرودم .

از آدم هایی حرف زدم که چون مروارید بسیار کم ا ند و حالا که به آخر رسیدم
می فهمم تو با تمامشان فرق داری * تو فقط خودت هستی و تمام اینها از تو پیروی می کنند

* همه شان مشابه تو هستند ولی تو مشابه هیچ کدامشان نیستی

ای بی همتای نازم !

این شب سیاه زمانی شب شد که از چشمان تو گذشت *

این ستاره های نورانی زمانی ستاره نام گرفتند که نام تو متولد شد *

این درختان بلند قامت زمانی نمایان شدند که تو قد کشیدی *

این روزها زمانی روز شناخته شدند که خورشید وجود تو بر آنها تابید *

این شعرها زمانی غزل و قصیده معرفی شدند که آهنگ صدای تو به آنها
توازن بخشید *

و این آدم ها زمانی شهرت یافتند که تو الگویی برای آنها بودی *

ای کیمیای صحرای دل *

پس به من حق بده فقط به دنبال تو بگردم*

به من حق بده این گونه تو را بپرستم و بگویم دوستت دارم*

و به من حق بده به این شکل جنون آمیز عاشقت گردم *

همیشه بی تاب تو : شیما

http://360.yahoo.com/sh_rose_lady_sh

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 15:54  توسط جوياي معنا  | 

  

  

  هیچ خدمتی صادقانه تر از خدمت عاشق به معشوق نیست. ـ ـ ولتر

 

  کار ، عشقی است که به تصویر کشیده می شود . (خلیل جبران)

 

  پاداش عمل مهربانانه و دلسوزانه، اغلب در خود آن نهفته است. (ویلیام جی .بنت)

 

  هیچ کس نمی تواند با قلب انسانها همدردی کند مگر آنکه این همدردی و دلسوزی با

  عشق همراه باشد .(هنری وارد بیچر)                                                                                                                                                             

  هر آنچه از دل بر آید، بر دل نشیند.(جرمیا بوروگ)

 

  اگر بتوانم درد انسانی را در زندگی تسکین بدهم و به او آرامش بخشم ، یا بتوانم به

  یک سینه سرخ از هوش رفته کمک کنم به لانه خود باز گردد ، می توان گفت که 

  زندگی ام بیهوده نیست. (امیلی دیکنسون)

 

  پیگیری حقیقت نیاز به شجاعت زیادی دارد.( سارا ای . اندرسون )

 

  اگر ما در باز نگری خود و محفوظاتمان خویشتن را دست کم نگیریم ، دستخوش آگاهی و هوشیاری    قهرمان گونه ای خواهیم شد . (ژوزف کمپیل )

 

 بگذار زیبایی عشق تو در کارت متجلی شود .( رومی)

 

 عشق بر همه چیز غلبه می کند ، پس خود را رها کنیم وبه دست عشق بسپاریم.(ویرجیل)

 

 عشق و توجه قدرتی دارند که می تواند زندگی را تغییر دهد.   (جیمز اوتری)

 

 شما با چیزهایی که به دست می آورید زنده هستید، اما زندگی را با چیزهایی که می دهید به دست

 می آورید .( وینستون چرچیل )

 

 شما می توانید مردم را به کمک احساساتشان هدایت کنید ، اما نمی توانید آنها را از طریق دلایلشان   متقاعد سازید .(پال پارکر )

 

 ما در زندگی با موقعیتهای غیر قابل تفوق روبه رو هستیم . (والت کلی ،((پوگو))

 

 اگر قلب ، دائم در دادوستد محبت باشد، زندگی کامل و پر نشاطی خواهیم داشت (ناشناس)

 

 بهتر است که همیشه در حال دادو ستد باشیم .(جرالد جامپولسکی)

 

 دوستی،شادیها را افزایش وغصه هاراکاهش می دهد.(توماس فولر)

 

 بهتر است که همیشه در حال داد وستد باشیم .(برنارد گانتر )

 

 مامی دانیم چه هستیم، ولی نمی دانیم چه می توانیم باشیم.  (ویلیام شکسپیر )

 

 کمال حقیقی یک انسان، به خاطر ثروت و دارایی او نیست ، بلکه بر اساس شخصیت واقعی اوست.(اسکاروایلد) 

 

نكاتي كوتاه از كتاب غذاي روح در محيط كار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 16:14  توسط جوياي معنا  | 
 
برای اولین سلام و اولین لبخند و اولین دیدار ...
برای روزهایی که باهات بودم – چه خوب و چه بد – ...
برای شب هایی که دیر صبح شدند ...
برای گل سرخ خوابیده در دفتر خاطراتم ...
برای هدیه ی تولد ...
برای همه چیز متشکرم .

اما می خوام بدونی :
تو , بی من بودن رو خوب بلدی .
تو , دیدن اشک توی چشم هام رو دوست داری .
تو , پوچی و خالی , پر هستی از تهی .
تو , مغروری و مغرور نمی تونه عاشق باشه .

من اما مثل تو نیستم :
بی عشق بودن برام سخته ,
روحم درسته که خسته ست اما پاک شده و زلال مثل دریا ,
قلبم هر چند هر از گاهی دردش نفسم رو بند می آره اما دیگه نمی خوام مال تو باشه , هنوز مهربونه و بزرگ ,
چشمام دیگه برات اشک نمی ریزن , دیگه نمی خوان به انتظار تو چشم بدوزن به آخر جاده ,
لب هام دیگه اسمت رو دوست ندارن , دیگه برات آواز نمی خونن ,
دست هام دیگه نمی خوان تو رو داشته باشن , دیگه آرزوشون گرمای نفس هات نیست ,
می تونم دیگه عاشقت نباشم ..

می دونی ؟؟؟
من می خوام عاشق بشی .
نفرین نمی کنم اما این جوری می فهمی چرا این همه پیر شدم .

یه نفرهست
اون بالا که یه روزیه قاصدک برای من می فرسته و خبرعاشق شدنت روبه من می ده .

اون وقت :
این منم که بی تو بودن رو راحت تحمل می کنم .
این منم که می بینم یک دریا اشک هست توی چشمات اما می خندم .
این منم که شاهد دیر صبح شدن شب های تو هستم .
اون وقت :
من مغرورم و تو شکسته .. من آزادم و تو زندانی .. من بی دلم و تو عاشق ...


می خوام بهت قول بدم :
اون روز اگه برسه من اشکات رو پاک نمی کنم ...
اون شب اگه بیاد من بهت امید صبح و سفیدی رو نمی دم ...
اون وقت من تو رو به با هم بودن امید وار نمی کنم ...
قول می دم اون موقع تو می مونی و تو .......
می بینی ؟؟؟
این درس ها رو تو به من دادی
بهترین شاگردکلاست بودم ...

نوشته از : شیما

http://360.yahoo.com/sh_rose_lady_sh

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:47  توسط جوياي معنا  | 
 

انسان با معنا، انسان پاسخگو

ویکتور  فرانکل

 

مقدمه

در شهروین،پایتخت اتریش و در قاره اروپا سه مکتب روانشناسی بنیاد گذاشته شده است.مکتب روانکاوی فروید،مکتب روانشناسی فردی آدلر و مکتب معنا درمانی فرانکل.ویکتور فرانکل بنیان گذار مکتب معنا درمانی(لوگو تراپی)، در بیست وششم  مارس سال 1905 در وین متولد و در دوم سپتامبر سال 1997 در سن 92 سالگی در همان شهر درگذشت.

فرانکل را در سن 37 سالگی به اردوگاه آشوییتس نازی های آلمانی بردند.در اردوگاه که همه چیز را از او گرفته بودند؛این شیوه تفکر در فرانکل بوجود آمد که می گفت: مهم آن نیست که من چه می خواهم باشم؛ مهم آن است که من چه کسی باید باشم. در ارتباط با مفهوم بودن برای او سئوال انسان بودن مطرح شد.او معتقد بود که انسان بودن یعنی مسئول بودن،تصمیم گیرنده، موضع گیرنده و ارزشیابی کننده بودن!

از ابتدا مفاهیمی چون: زندگی، روح و معنا ذهن ویکتور فرانکل را به خود مشغول کرد.به عقیده او ما انسانها سئوال کننده نیستیم ،جواب دهنده هستیم. ما باید به سئوال هایی که زندگی از ما می کند با آزادی واحساس مسئولیت کامل جواب دهیم.در انتخاب جوابی که انسان به سرنوشت خود می دهد و انتخاب نگرشی که در مقابل سرنوشت خود بر می گزیند،آزاد است.نتیجتا مسئول جوابی است که به سرنوشت می دهد و مسئول شیوه تفکر ونگرشی است که انتخاب می کند.انسان باید پاسخی بدهد که در شآن انسان است.

ویکتور فرانکل روزی به شاگردان خود گفت:من معنای زندگی خود را در این می بینم که به دیگران کمک کنم تا آنها در زندگی خویش یک معنا بیابند.او همیشه با انسانهایی روبرو می شد که پرسش هایی در باره معنای زندگی مطرح می کردند.ویکتور فرانکل معتقد بود : مشکل انسان امروز بی معنا بودن زندگی،خلا وجودی و ناکامی وجودی است.انسان سالم از نظر فرانکل، انسانی از خود فرا رونده و معنا خواه است.معنا خواهی قوی ترین نیرو در انسان است.معنا چشمه ای است که هرگز خشک نمی شوداما طراوت انسان بودن بدون آن خشک می شود.

قوانین در معنا درمانی

ویکتور فرانکل سه قانون بنیادی را در معنا درمانی مطرح می کند:

  1. 1- معنا در زندگی وجود دارد و آن را می توان جستجو وکشف کرد؛اما انسان نمی تواند معنا را به دلخواه بوجود آورد و آن را در افکارش بسازد.انسان جستجو کننده معنا ست و نه بوجود آورنده آن.

  2. 2- معنا وسیله ای برای کامروایی انگیزه ها و یا دستاویزی برای رسیدن به هدف نیست.تحقق معنا خود هدف است.

  3. 3- علت بیماری ها و اختلالات روانی بی معنایی زندگی است.کار وفعالیت زیاد باعث بیماری روانی نمی شود،بلکه علت بیماری بی معنا بودن زندگی است.

پیشنهاد هایی برای جستجوی معنا

چگونه انسان می تواند معنای زندگی را پیدا کند؟ ویکتور فرانکل معتقد است که انسان سالم وبالغ انسان از خود فرا رونده است.انسان کامل بودن یعنی به چیزی فراسوی خود پیوستن.انسان در نهایت زمانی می تواند خود را متحول کند که یک معنا را درزندگی خود تحقق بخشد.فرانکل برای معنا بخشیدن به زندگی سه را پیشنهاد می کند:

  1. 1- اگر انسان چیزی خلق کند،زندگی اش می تواند با معنا باشد، در اینجا انسان از خود سئوال می کند : من برای چه زنده هستم؟

  2. 2- انسان معنا را در شیوه تجربه کردن زندگی ، یا کسی را دوست داشتن،می بیند.در اینجا انسان از خود می پرسد:من برای چه کسی زنده هستم؟
  3. 3- انسان معنا را در هنگامه ی غوطه وری در مشکلات سنگین در می یابد.طرز برخوردی که ما نسبت به رنج برمی گزینیم.در جایی که ما با یک سرنوشت غیر قابل تغییر روبرومی شویم.(یک بیماری غیر قابل علاج،مرگ یک عزیز، یک موقعیت ناامید کننده،...)در این جاست که زندگی می تواند معنا شود.در اینجا انسان از خود می پرسد: چرا نگرش مثبت در برابرسرنوشت غیر قابل تغییر و اجتناب ناپذیر نداشته باشم؟
  4. نتیجه گیری

ویکتور فراننکل معتقد است که درست در جایی که ما با یک موقعیت روبه رومی شویم که که به هیچ روی نمی توانیم آن را تغییر دهیم از ما انتظار می رود که خود را تغییر دهیم،رشد کنیم ،بالغ شویم واز خود فراتر رویم.فرانکل در آشویتس و در بند نازی ها با تمام وجود به این نتیجه رسیده بود که : رنج هر زمانی معنایی دارد،وقتی تو خودت آدم دیگری بشوی.زیر ضربه های چکش سرنوشت و آتش گداخته رنج، زندگی شکل می گیرد.در معنا درمانی صحبت از آزادی روح انسان می شود.انسان تحت نفوذ قوانین جبری قرار نگرفته است.انسان حق این انتخاب را دارد که در برابر موقعیتی که قرار می گیرد چه نگرشی برگزیند.تصمیم گیری به انسان واگذار شده است.هیچ عاملی این قدرت را ندارد که تعیین کند انسان در برابر سرنوشت غیر قابل تغییر،چگونه فکر کند و چگونه رفتار کند.انسان همیشه مسئول اعمال و گفتار خود خواهد بود.

تکمله

کتاب انسان در جستجوی معنی ویکتور فرانکل را اکبر معارفی در سال 1354 ترجمه  نموده و انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرده است.تا سال 1375 این کتاب در 5 نوبت تجدید چاپ شده است. دکتر علی اکبر معارفی در مقدمه کوتاهی که بر ترجمه فارسی ویرایش یازدهم کتاب Man's Search for Meaning  دکتر ویکتور فرانکل (چاپ 1967) نوشته است: آنچه در این کتاب مرا گرفت از یک سو تحلیل مثبت وامیدوار کننده ای است که فرانکل از وقایع ناگوار زندگی می کند و ازسوی دیگر شباهت شگفت آوری است که افکار این کارشناس بیماری های روانی با عرفان اسلامی ایران دارد.گاهگاهی بسیار مشکل بود که شعری از مولوی ،سعدی یا حافظ را به جای نوشته اونگذارم. فرصت خواندن این کتاب منحصر به فرد  را از دست ندهید.

برگزيده ازوبلاگ

http://www.moein.net/viewblog.asp?bid=179

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:19  توسط جوياي معنا  | 
 


با خيال راحت بخواب،خدا بيدار است
Sleep In Peace,God Is Awake

مردم هر روز خدا را مي بينند،فقط او را تشخيص نمي دهند
People See God Evrey Day They Just dont Recognize Him

اگر خدا همه چيزهايي كه مي خواستي را به تو مي داد  آنها را كجا جا مي دادي؟
If  God Gave You EveryThings You Usked For,Where Would You Put It

 نوشته از: صبا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:50  توسط جوياي معنا  | 
به نام او كه جانم از اوست

 

باز هم لحظه ها مي گذرند و هيچ خبري نيست ..دلم تنگ است ..دلم در انتظار مرده است
نمي دانم ..واي خدايم مهربانم نمي دانم اين انتظار كي و كجا و چه زمان پايان مي پذيرد
من مي خواهم فرياد زنم  مي خوام ناله كنم كه طاقتم تمام گشته
آري  به هيچ يك از شما كاري ندارم
بگوييد  هر چه مي خواهيد بگوييد

آري من دگر صبر ندارم

انتظار زماني شيرينه كه بدوني به نتيجه ميرسه..انتظار زماني شيرينه كه بدوني اونم منتظره
اونم منتظره تا تو صداش بزني ..حالا كي هست كه با من همنوا و همصدا بشه و با هم داد بزنيم

اميد لحظه لحظه زندگي مون به جون هر كي دوست داري بيا

آخ اگه بياد ديگه اين همه دنگ و فنگ نداريم

بيا كه بي تو آسمان دلم اسير تيرگي هاست

نوشته صبا
                                                                                                                   يا مهدي ادركنا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 16:13  توسط جوياي معنا  | 

عشق درد نیست ولی بدرد آورد،بلا نیست ولیکن بلا بر سر مرد آرد.هر چند مایه راحتست، پیرایه آفت است. محبت محب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد نه مطلوب را . ـ ـ ـ خواجه عبدالله انصاری

 

دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد . آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد . دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري . خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود . خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است . يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد . ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .

(ارسالي از:هماي سعادت)

حبيب هردو دنيا

فاش می گويم که محبوب منی ... بلکه جانی درتنم , روح منی

ای طبيب مهربان عالمين ... تو شفای جمله آلام منی

حب تو خون است در رگهای من ... تو حبيب و عبدِ معبودِمنی

از تو نورانی ست خورشيد سپهر ... ای که خورشيد فروزان منی

آسمان نازد به خورشيدش ولی ... ای که در شبهای من , ماه منی

در جهان هرکس به عشقی زنده است ... تو حبيب هردو دنيای منی

قلب من در بند مهر لطف توست ... تو تمام آرزوهای منی

هرکسی بهر طلب , سوئی دوان ... در طلب , تنها تمنای منی

در زمان غيبتت باياد خود ... غمگسار و مرحم زخم منی

من چه گويم ؟تو کی غائب بُدی؟ ... تو نمايان تر زصدها چون منی

بل نمايان تر زهر چه آشکار ... تو فروغ ديده و جان منی

نفس هر دم در هجوم فتنه هاست ... تو دمادم ناجی نفسِ منی

تا زمانی که به قرب حق رسم ... تو ز لغزشها نگهدار منی

روحِ کعبه , کعبه می بالد به تو ... قبله حاجات من , حج منی

درمناجاتم توئی اصل دعا ... تو نماز و ذکر و قران منی

دار دنيا همچو طوفان است و موج ... تودراين گرداب چون نوح منی

پايداری کرد نوح با نام تو... تو همه سرمايه و صبر منی


م. زعيم زاده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:39  توسط جوياي معنا  | 

هرچه محبت داری نثار دوستت كن،اما هرچه اطمينان داری به پای او مريز....امام علی ع

علی «ع» (ازهمای سعادت)

 

نمونه است، رهبر نیست، راهنماست، امام مبین است،امام مبین تنها رهبر اجتماع نیست، رهبر یک جامعه ای که  مر امی خواهد رهبری بکند و ببرد به یک طرفی، نباید شکست بخورد، اما نمونه متعالی مطلق نباید چنین ضعفی را تحمل بکند ، این است که می بینیم علی قهرمان متعالی سخن گفتن و زیبا سخن گفتن و پاک سخن گفتن است، نمونه اعلی و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ است، نمونه عالی پاکی روح در حد اساطیروتخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، نمونه اعلای محبت ور قت و لطافت روح است، نمونه عالی دوست داشتن درحد نمونه های اساطیری است ، نمونه عالی عدل است، نمونه اعلای تحمل است، نمونه اعلای همه ی زیباییها و همه فضایلی است که انسان همواره نیازمندش بوده و نداشته، و علی به این معنا امام است.و علی نه تنها امام است بلکه در طول تاریخ هیچ شخصیتی باز این امتیاز را نداشته که : یک خانواده امام است. یعنی خانواده اساطیری است، خانواده ای که : پدر علی است ،مادر زهرااست، پسر آن خانواده حسین است، و دختر آن خانواده زینب است.

اما ارزشهای انسانی علی کدام است؟

مساله تنهایی علی .. تنهایی زاییده عشق است « به معبود» و بیگانگی با همه چهره های دیگر. احساس خلاء مربوط به روحی  است که آنچه در این جامعه و زمان ودر این ابتذال روز مرگی وجود دارد نمی تواند سیرش کند.

احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق، که عکس العمل این گریز است، او را به طرف آن کسی که می پر ستدش و با او تفاهم دارد می کشاند، به آن جایی که جای شایسته ی اوست و متناسب با شخصیت او.

احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد می کند ، قویتر و شدیدتر و رنج آورتر می شود.

درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.

شیعه ی علی یعنی:علی وار بودن ، علی وار اندیشیدن، علی وار احساس کردن، در برابر جامعه، علی وار مسئولیت احساس کردن و انجام دادن، و در برابر خدا و خلق ، علی وار زیستن ، علی وار پرستیدن و علی وار خدمت کردن است

شناخت علی« ذهنیت » است و حب علی « احساس» ، اما ، تشیع علی،«عمل » است.......

گزیده ای از کتاب علی «ع» زنده یاد دکتر علی شریعتی 

 

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد!

اگرمن جای او بودم

همان يک لحظه ی اول

که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان

جهانرا با همه زيبايی وزشتی

بروی يکدگر،ويرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسايه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم

نخستين نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می ديدم يکی عريان ولرزان،ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين

زمين وآسمانرا واژگون،مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بعرش کبريايي، با همه صبر خدايی

تا که می ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاری می فروشد

گردش اين چرخ را وارانه،بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم

همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و،تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد!

وگرنه من بجای او چو بودم

يک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

                             معینی کرمانشاهی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:58  توسط جوياي معنا  | 

خوشتر از دوران عشق ایام نیست     بامداد عاشقان را شام نیست   ـ ـ ـ سعدی

 

مطلبي زيباازنوشته هاي دخترم شيما

 

به سلامتي
 
به سلامتی سلام که بعدش من و تو شدیم دوست ... این ما شدن رو فراموش نکن ...

به سلامتی همسایه که دیوار جلودار محبتش نبود و نیست ... سلام همسایه ...

به سلامتی آسمون که آبی هست و پاک ... بی انتها باش ...

به سلامتی ابر که مهربونیش شامل حال خاک هم می شه ... بخشنده باش ...

به سلامتی بارون که گل رو به شبنم مزین می کنه ... زیبا باش ...

به سلامتی ستاره که با بودنش دل عاشق گرم می شه ... دلگرم کننده باش ...

به سلامتی ماه که سنگ صبور من و تو شد ... تصویر چشمانت در ماه دیدنی است ...

به سلامتی شهاب که به عشق دل آشفته توی آسمون به رقص در اومد ...
خوشا عاشقی که در اوج جنون عشق پایکوبی کنه ...

به سلامتی عقاب که چشماش هم بدی رو می بینه هم خوبی ... خوبی رو به خاطر بسپار ...

به سلامتی باد که گاهی شوریده می شه و عاشق ... شوریدگی رو یاد بگیر ...

به سلامتی نسیم که به جای من زلف تو رو وقتی ازم دوری نوازش می کنه ... لطیف باش ...

به سلامتی رنگین کمون که فقط یک رنگ رو انتخاب نکرد گفت همه رنگ ها قشنگن خواست تو انتخاب کنی چه رنگی باشی
... هر رنگی می خوای باش ولی یکرنگ باش ...

به سلامتی زمین که زمانه رو تحمل کرد ... زمینی ای باش که دلش آسمونی هست ...

به سلامتی کوه که اونقدر پر ابهته که همه می خوان فتحش کنن ... کوه عشق رو فتح کن ...

به سلامتی خاک که توی ایران ما دامن گیره ... خاک پاک باش ...

به سلامتی درخت که درد تبر رو تحمل کرد و آخ نگفت ... صبور باش ...

به سلامتی دریا که بخشنده و قشنگه و عاشق ... پریشون دریایی ها باش ...

به سلامتی ماهی که اونقدر عاشقه که به حرمت آ ب می میره ... ماهی وار عاشق شو ...

به سلامتی صدف که سال ها وقت می زاره تا مروارید رو بسازه ... مسولیت پذیر باش ...

به سلامتی رود که هر چی سنگ هست از جلوی پای خودش بر می داره تا به این دریا برسه
...نا امید نشو ...

به سلامتی آب که روونه و زلال ... زندگی بخش باش ...

به سلامتی زندگی که امیدوارم واسه شما پر باشه از خوشی ... به یاد مرگ هم باش ...

به سلامتی مرگ که اگه بهش فکر کنیم بهتر زندگی می کنیم ... زندگی کن ...

به سلامتی باغبون که برامون دنیای باغ رو ساخته ... به غریبه ها گل سرخ هدیه بده ...

به سلامتی گل که مظهر زیبایی شده ... تومثل گلی ...

به سلامتی گل مریم که بوش رو به هفت کوچه همسایه هم می بخشه ... سفید باش ...

به سلامتی گل میخک که اینقدر نازه ... نازنین باش ...

به سلامتی عشق که غرور رو از بالاترین قله ی عالم به زمین انداخت
... ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار ...

به سلامتی دل که اونقدر می تونه بزرگ باشه که جایگاه بزرگان بشه
... دلت رو دست کم نگیر ...

به سلامتی سادگی که تن به تجمل نمی ده ... ساده باش ...

به سلامتی شیر که وقتی راه می ره سربلنده , شاهه , ... شاه متواضعی باش ...

به سلامتی نقطه که کوچیکه ولی وقتی زیر "ح" نشست , شد جمال و توی فرهتگ لغت زندگی از قشنگ ترین کلمه ها شد ... به کلمات دقت کن ...

به سلامتی طلا که اگه پاک باشه منتی به خاک نداره ... طلای ناب باش ...

به سلامتی دوست که می گن هر چی کهنه تر باشه بهتره ... سعی کن دوست دانایی باشی ...

به سلامتی آینه که می تونیم خودمون رو در اون ببینیم
... چند تا آینه رو به روی هم بزار از خودت ابدیت بساز ...

به سلامتی شب که بعد از اون سفیدی هست , امید هست , روز هست .
.. فقط کمی طاقت داشته باش ...

به سلامتی روز , روزی که هیچ وقت نگم خدا حافظ ... روز من را تو بساز ...

به سلامتی انتظار که همه رو عاشق تر می کنه ... چشم انتظاری یعقوب رو یاد بگیر ...

به سلامتی دوری که من یکی رو دیوونه ی وجودت کرد
... باور نکن که می گن از دل برود هر آنکه از دیده برفت ...

به سلامتی سفر که منو دورم کرد از تو تا قدر بدونم بودنت رو
... اشک نریز نازنینم من هر جا باشم با تو هستم ...

به سلامتی همسفر که دستم رو توی دشتاش بگیره ... من رو هر جا که می خوای ببر ...

به سلامتی جاده که وقتی پشت سر می زارمش می رسم به تو
... بالا خره جاده ی غربت هم نهایتی داره ...

به سلامتی غربت که غریبم کرد تا از خنجر آشناها در امان باشم
... هر کس به طریقی دل ما می شکند * بیگانه جدا دوست جدا می شکند *
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست * من در عجبم دوست چرا می شکند *

به سلامتی اشک که تنها درمونش دستای تو هستن ... دستانت را به من بسپار ...

به سلامتی هق هق عاشقانه که وقتی شروع می شه شونه هات بهترین محراب عشق می شه برام
... شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ...

به سلامتی مرد که اگه بدونه مرد بودن بزرگه و افتخار آمیز هیچ وقت نامردی نمی کنه
... مردانه زندگی کن ...

به سلامتی زن اگه سعی کنه مثل فاطمه ص باشه ... فاطمه فاطمه است ...

به سلامتی خوب بودن و بد نبودن ... خوب باش و خوب زندگی کن ...

به سلامتی خدا که من نمی تونم وصفش کنم ... خودت می دونی اول و آخر خودشه ...

به سلامتی حوا " مادرمون " که اولین آدم رو عاشق کرد ... فرزند خلف باش ...

به سلامتی آدم " پدرمون " که با پشیمونیش یادمون داد پشیمانی سودی ندارد
... مواظب باش سیب سرخ رو نچینی ...

به سلامتی محمد ص که توی تاریکی غار به نوری رسید که هیچ وقت خاموش نمی شه
... دنبال نور باش ...

به سلامتی علی ع که مثل اسمش بزرگه و زیبا و من عاشقشم
... گاهی که آدم ها حرف دلت رو نفهمیدن مثل علی با چاه حرف بزن راه رو پیدا می کنی ...

به سلامتی حسین ع که عزیز محمد ص بود و دلبند علی ع و همین بس که با خونش درسی رو یادمون داد که فراموش نمی شه
... هیهات من الذله ...

به سلامتی همه ی اون بزرگان که بزرگی رو به وجود آوردن ... صلوات ...

به سلامتی دکتر شریعتی که هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند پایین نیاورد ... دوست داشتن از عشق برتر است ...

به سلامتی پدر که دستاش پراز مهربونی و گرما هستن ... قدرش رو بدونیم ...

به سلامتی مادر که آغوشش برای ما همیشه بازه ... یاد بگیریم ...

به سلامتی این قلم که پا به پای من آه می کشه ... خالی شو از تهی ...

به سلامتی تو که دوستم داری ... دوستت دارم ...

به سلامتی خودم که این همه نوشتم ... اصلا خوندی ؟ ...

به سلامتی " ما " که یه زمانی " من " بود و رسید به اوج و شد " ما "
... یکی برای همه , همه برای یکی ...

به سلامتی خداحافظی که الان وقتشه و اشک به چشم می آره

... ازریختن اشک عاشقی شرم نداشته باش ...

به سلامتی عشق که غرور رو از بالاترین قله ی عالم به زمین انداخت
... ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار ...
خوب شد يه روزي رو به اسم عشق توي تقويم نام گذاري شد نه ؟؟؟
اميدوارم هميشه عاشق باشيد
و هيچ وقت از عشقتون دور نشيد
و هرگز هرگز هرگز از عشقتون دروغ نشنويد
يا علي

نوشته ي : شيما
http://360.yahoo.com/sh_rose_lady_sh
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:31  توسط جوياي معنا  | 
اگر تنهاترين تنها شوم، بازخداهست. اوجانشين همه نداشتن هاست
 
نفرين و آفرين ها بي ثمر است.
 
اگر تمامي گرگها رها شوند و از آسمان هول و كينه برسرم بارد،
 
تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستي.
 
اي پناه ابدي تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي........
 
دكتر علي شريعتي
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:53  توسط جوياي معنا  | 

درفضای سرد اين دنيای پست        
آتش مهر تو برجانم نشست
شوق ديدارت امانم را ربود
غير يادت در دلم يادی نبود
بر غريبیِ تو اشکم شد روان
سوی نُدبه با عطش گشتم دوان
جستجو کردم به دنبالت , شها
با نوای نُدبه گشتم همنوا

درکجائی صاحب فتح و هُدی
اتصال بين مخلوق و خدا
اَينَ منصورُ علی منِ عتَدی ؟
طالب خون شهيدان کربلا ؟
اَين ها خواندم , ترا کردم صدا
بلکه با اشک دلم يابم ترا
هل اليک يابن احمد , راه هست؟
تا فتلُقای تراآرم بدست ؟(
۲)

دل بدنبالت به ره سو پرکشيد
عاقبت دستم بدامانت رسيد
بِاَبی انتَ و اُمی و دَمی
خاک پای تو تمام عالمی
پدر و مادر و جانم بفدايت
هستی ما سپرِ رنج و بلات
ای تو ابن ساده المقربين
ای تو پور ِ نجباء اکرمين
وارثِ هداهِ مهديين دين
افتخار خَيرَه المُذَبين
ای سبيل ايزدی را رهنما
درعلوم الکامله شمس ضحی
در صراط مستقيم , روحِ صراط
نباء عظيم را جان حيات
آيت عظمای حق , سالار دين
بينات حق بُوَد از تو مبين
پور طه , ای دليل محکمات
زادة ياسين و ابن ذاريات
مطوة قلب نبی مصطفی
نور چشمان علیِ مرتضی
ای توباقيمانده از نورخدا
من دَنی در وصف خورشيد ولا
لَيتَ شعری تاکجا دوريت هست؟

برکجای اين زمين , گامی ات هست ؟
منزل تو درکجا باشد بپا؟
اَبِرَضوی ؟ غيرها؟ ام ذی طوی؟
سخت است برمن نبينم من ترا؟
اَن ارَی الخلق و لکن لا تری
سخت است برمن که يکدم نشنوم
صوت نجوای ترا از فرط غم
جان فدايت ای که پنهانی زما
ليک با مائی و باشی بين ما
جان فدايت آرزو دارد ترا
خيل مشتاقان دلبند خدا
مؤمنين نام تو نجوا می کنند
يادِ تو در ناله پيدا می کنند
تا چه وقت د رحسرت روی توام ؟
تا چه هنگامی اَحارُ فيک هم ؟
سخت است برمن که تنها بينمت
خاک غم برسربريزم درغمت
اشکهايم بهر تو گردد روان
ديگران دنبال نفس خوددوان
آنچه راهستی توناظر درزمان
هيچ کس را نيست قدرت دربيان
آه , آيا ياوری باشد مرا؟
تا کند درگريه ام ياری مرا؟
آه , آيا چشم بيداری بُوَد ؟
تا ميان اشک , همراهم بُوَد؟
ای گوارا آب , سوزيم از عطش
گشت طولانی دگر سوز عطش
تا چه وقت هرصبح و عصر ع درد فراق
دل بُوَد تاکی زدوری توداغ؟
درکجا باشد تراينا و نرايک ؟
چشم ما روشن زتو , روحی فداک ؟

می رسد آيا هم اينک صوت تو ؟
پرچم نصر خدا دردست تو؟
گِرد تاگِردت همه جان برکفان
نام تو درعالمی ورد زبان
تو امامت بربنی آدم کنی
از عدالت پُر , همه عالم کنی
دشمنان تو چشند طعم عِقاب
منقطع گردد ره منع ثواب
ريشه کن سازی اصول الظالمين
مابگوئيم حمد رَبُّ العالمين
بارالها , ای تو کشافُ الکُرَب
بندگان رانيست ياری غير رب
يا غياث المستغيثينا , مدد
بندگانِ مبتلايت را مدد
روی مولا رانشان ما بده
برغم اهل جهان پايان بده
ای خداوند علی العرش الستوی
ای که سوی توست ختم و منتها

سروده :بانو م - زعيم زاده

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:37  توسط جوياي معنا  | 
چون عقل كامل شود، سخن گفتن اندك شود......امام علي ع

خاموشي و كم‌گفتن، عزلت و دوري از خلق، بيخوابي و كم‌خوابي، نخوردن و كم‌خوردن از جمله عوامل مهم در پرورش و هدايت نيروهاي دروني مي‌باشد

حضرت امام صادق(عليه‌السلام) ـ  مي‌فرمايند:«مؤمن را راحتي و آسايش حقيقي نباشد، جز در لقاي خداوند متعال.

ولي آسايش دنيا در چهار چيز است: خاموشي و سكوت كه بوسيله آن حال قلب و نفس خويش و  آنچه  ميان تو و  خالق  خويش  مي‌گذرد،بشناسي، عزلتي كه به اين وسيله از آفات ظاهري و باطني زمان نجات بيابي، گرسنگي‌اي كه شهوات و وسواس را به واسطه‌اش بميراني و شب بيداري‌اي كه قلبت را بدان نوراني كني و طبعت را صفا و روحت را پالايش دهي.»

مولوي شاعر و عارف نامدار، خاموشي را به“دريا”و سخن گفتن را به“جوي آب”تشبيه مي‌كند.

اين همه اوصاف در مورد خاموشي از آن جهت است كه وقتي زبان از سخن گفتن با خلق بازماند، به سخن گفتن با حق بپردازد و به ذكر او مشغول گردد.

خاموشي را به دو نوع“خاموشي زبان”و“خاموشي ذهن”تقسيم مي‌كنند. نوع اول مربوط به عوام و نوع دوم مربوط به خواص است. بر عموم مردم لازم است كه زبان از گفتن باز دارند و به ذكر حق تعالي مشغول شوند، بر خواص لازم است كه علاوه بر زبان، ذهن را نيز از پرداختن به غير خدا باز دارند و آن را با ياد خدا پر كنند.

 

معرفي سايتي مفيدوبامعنابنام باشگاه انديشه

 

http://bashgah.net/index.php

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:31  توسط جوياي معنا  | 

در مرحلة شرك كه انسان همه چيز را دوست دارد و مايل است همه را امتحان كند، ‌روزگار بدي را مي گذراند و سرگردان است و پيامبران، ‌دقيقا" براي اينگونه افراد مبعوث شده اند كه آنها را از حال گرفتاري و سرگشتگي و دلمردگي نجات بدهند .

فرض كنيد كسي بخواهد در اين حال باقي بماند، ‌تا كجا امكانات براي بشر هست كه به همة زيبائيهاي جهان دسترسي پيدا كند و همة آرزوهاي خود را برآورده سازد؟

براي هيچكس چنين امكاني نيست بعضي از كساني كه از نظر ثروت و قدرت به مرحله اي مي رسند وخيال مي كنند فراهم كردن هر چيز برايشان آسان است دست به خودكشي مي زنند. 

افرادي كه غم نان و لباس و خانه نداشته و همسر، پدر و مادر مهربان دارند هر چه فكر مي كنند مي بينند هر شرايطي در بهترين وجه براي آنها فراهم است و مثل اينست كه نمي دانند چرا زنده هستند. مضطرب و درمانده مي شوند و با عقل ناقص خود تنها راه نجات را در خودكشي مي بينند. از مردم فرار مي كنند. گوشه گير مي شوند

بله بشر نمي داند اگر به آن چيزي كه مي خواهد برسد، ‌دل او را مي زند، بلكه چنين مي پندارد كه بطور جاويدان لذت بخش خواهد بود. راه نجات اينگونه افراد دلمرده و افسرده و سرخورده تنها عشق است.

 يعني لا اله الا الله  از شرك به توحيد رسيدن، از داشتن چند مبدا صرف نظر كردن و به يك قبله روي آوردن است.

 به محض آنكه فرد عاشق يك چيز مي شود ديگر گرسنگي را حس نمي كند و هيچ غمي او را رنج نمي دهد به زيبائيهاي دنيا نيز توجه ندارد. بلكه تمام زيبائيها را در وجود معشوق خلاصه كرده و به او دل مي بندد، پس به آرامش مي رسد حركت او براي وصل به معشوق توام با لذت است و از آن گوشه گيري و دلمردگي و افسردگي نجات مي يابد.

حس كودك در ابتداي تولد ضعيف است، اطراف را نمي بيند غالبا" مي خوابد و اگر گرسنگي و دردي داشته باشد گريه مي كند. در راه خداشناسي نيز انسانها اين حالت را دارند، عده اي در عالم فقط غم شكم و متعلقاتش را دارند، به گل توجهي ندارند، دكور اتاق يا اتومبيل را نمي بينند هيچ چيز دل و توجه آنها را جلب نمي كند اكثريت خلق خدا چنين حالتي دارند.

مثلا يك كلفت در يك خانة اشرافي از صبح زود به آشپزخانه  مي رود و تا بعدازظهر كار مي كند ولي به هيچ چيز توجه ندارد خوشش نمي آيد سر و لباس خود را درست كند ، اغلب اگر غذاي خوبي به او بدهند مي فروشد و نان و پنير و انگور مي خورد. و اين به علت فقر مغزي است.

افلاطون وقتي در اينگونه افراد بشر تفكر كرد گفت خداوند طبقه اي را براي نوكري ساخته است. زيرا ديد كه مثلا" افتخار فردي تا آخر عمر اينست كه يازده فرزند ارباب را بزرگ كرده و يا مي گويد من و اجدادم در خانة فلان اشراف «خانه زاد» هستيم و اين افتخار آنهاست. لذا افلاطون گفت اين طبقه فرمانبر هستند و بدين ترتيب سيستم بردگي را امضاء كرد .

همين بشر يك وقت تكامل مي يابدومي بينيم در سن شصت سالگي ظاهر خود را مرتب مي كند و به فكر درست كردن اطاقي مي افتد.

بله حواس او در شصت سالگي بيدار شد و از حال كفر و تاريكي در آمده و به حال شرك مي رسد ولي اين موضوع كمتراتفاق مي افتد اكثريت افراد بشرتا آخر عمر در حال كفر بسر مي برند. مثلا اربابي مي بيند كه دهقان او عمري شخم مي زند و در زمين زراعي جان مي كند و زحمت مي كشد، ‌مقدار كمي ازمحصول راخودش بر مي دارد و بقيه را سهم مالك مي داند و در اتاقي كثيف مي خوابد  ومي ميرد و زاد و ولد مي كند.

ارباب باخودش مي گويد"دهقان عجب زندگي راحت و بي خيالي دارد خوش بحال او" نه اينكه معرفت او آنقدر بالاباشدكه به كم قانع شودنه، عقل اونمي رسدو برد حس و روح بشر بيش از اين نيست و محيط را درك نمي كند.

ببينم براي آن شخصي كه چنان هوشي فوق العاده داردكه به  زندگي  قانع  نيست، زياده طلب مي شودومي خواهد همه چيز را آزمايش و تجربه كند و چون محيط به او اجازه نمي دهد و محدودش مي كند، دچار سرخوردگي و عصيان مي شود چه بايد كرد؟ راه نجات اينگونه افراد را دين، توحيد فكري معين كرده، ‌يعني او بايد وحدت نظر يابد و خواسته هايش را در يك چيز خلاصه كند و ما به آن عشق مي گوئيم كه مفهوم لا اله الا الله است.

اين مسيري است كه همه كم و بيش طي مي كنند و راه علاجش عشق و عاشق شدن است، پيدا كردن يك مبدا و همة خواسته ها را در آن يكي خلاصه كردن و با فكر كردن به آن خواست مي توان به آرامش رسيد.

 

معرفي وبلاگي بامعنا   http://hanayooon.persianblog.com/

شما هنگام سختی دعا می کنید و در هنگام فقر زبان به نیایش می گشایید.کاش در روزگار نعمت و شادی نیز دعا می کردید.زیرا حقیقت دعا جز این نیست که شما هستی خویش را در اثیر آسمانی و اکسیر زندگی گسترش می دهید.وقتی دعا می کنید شما به معراج می روید پس بگذارید زیارت نامرئی شما از این معبد به خاطر چیزی جز وجد و شادی و همراز شدن با جان جهان نباشد.همین که به حریم این معبد پنهان وارد شوید شما را کافی است.من نمی توانم شما را دعایی بیاموزم و کلماتی تعلیم کنم که بدان خدا را نیایش کنید.خداوند به کلمات شما گوش نخواهد کرد مگر آن کلمات را خود بر زبان شما جاری کند.ای پروردگار ما- ما نمی توانیم چیزی از تو بخواهیم-زیرا تو نیاز های ما را نیک می دانی پیش از آنکه نیاز ها در ما زاده شود.نیاز حقیقی ما تویی و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی همهء آرزوهای ما را برآورده کرده ای.

) جبران خلیل جبران)

http://hanayooon.persianblog.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:22  توسط جوياي معنا  | 

بعضي از عرفا گفته اند: خداوند بندگاني را كه گرفتاري ندارند ،‌براي محفل و مجلس خود نيافريده، ‌و آنها را در آسايش قرارمي دهدكه يكباربه خداپناه نبرند. دقيقا" نقطه مقابل آنچه مردم آرزوي آن را دارند، زيرا مردم مي خواهند كه سلامت باشند، ‌از نظر مادي نيز در رفاه باشند و مونس آنها دردسري برايشان درست نكند.

 بعضي از عرفا اگر دو روز مي گذشت و بدون بلا سر مي كردند به گريه مي پرداختند،  روزه مي گرفتند،  ‌دست و پاي خود را با زنجير مي بستند و براي خود گرفتاري درست مي كردند. مي گفتند: خطايي از ما سر زده است كه حق تعالي بلا بر ما نازل نكرده. "ايشان در رفاه و آسايش وحشت مي كردند" لذت آن ناليدن به درگاه خداوند و توجه به اومي تواند تمام رنجها و غمهارا براي بندگان خداشناس آسان كند.

پس انسان در زماني كه در مرتبه بشريت است در "كفر" مي باشد پيغمبر اسلام «ص» درباره اعراب فرمود:"ان الاعراب شد الكفر و النفاق" اعراب از نظر تكاملي به حدي پائين هستند كه در شديدترين حالت كفر و نفاق و توحش بسر مي برند.

بشر از اين مرحله كه بيرون آمد و تكامل پيدا كرد، آرزوهاي متفاوتي دارد همه چيز مي خواهد اما در حال كفر و گيجي جز خوراك و خواب مختصر آرزويي ندارد. شايد به كساني برخوردكرده ايدكه صبح تاغروب رنج مي برند ونهايت خواستشان رسيدن غروب و داشتن لقمه نان و پنيري است. ايشان به راستي محيط را احساس نمي كنند و مثلا" بفكر ايشان نمي رسد كه اتومبيلي داشته باشند . مثل همان بچه كوچكي كه فقط راه شكم را مي داند. خيلي از اشخاص اينجور هستند اما بشر از مرحله كفر كه بيرون آمد پر آرزوست و اين مرحله شرك است، تمام مسائل جهان برايش لذت بخش است و ميل دارد، كه به همه برسد و يك وقت در همه گيج مي شود، در نتيجه دچار سرخوردگي، دلمردگي و افسردگي خواهد شد، زيرا همه چيز را نمي تواند داشته باشد.

هر چه فراهم مي كند مي بيند باز هم چيزي ندارد لذا ناراحت مي شود اين مرحله شرك و تعدد "اله" يا "الهه" يا تعدد مبدا و معبود است، ‌تا اينجا اگر به نهادتان رجوع كنيد، شايد بتوانيد علت دلمردگي و افسردگيهاي بيجا را درخود بيابيد، ‌گفتيم كسي كه در حال كفر است نه خلقش تنگ مي شود، نه خوشحال است . نهايت آرزويش اين است كه سه كيلوگرم نان به دست آورد.

جلو چشم او را حجابي گرفته، ‌اگر در يك سوپر انواع و اقسام چيزها باشد او نمي بيند و مي گذرد، نه اينكه چون امكاناتش را ندارد، بگذرد و بر نفس مسلط شود، بلكه احساس نمي كند، اما در حالت شرك و تعدد مبدا خيلي ناراحت است. (شايد در زمان كفر خيلي راحتتر است.) اين زماني است كه همه حواس او بيدار شده و هر حسي نيازي دارد، هر چه را مي بيند مي خواهد و نمي تواند از آنها بگذرد.

بشر به اين مرحله از كمال كه رسيدپيام "قولو الااله الله تفلحوا"را ازپيامبري دروجودش مي شنود. به او مي گويند اگر مي خواهي راحت شوي و از اين همه دلتنگي و گرفتاري دروني نجات يابي بدان كه اين زيبائيها و لذات عالم هيچ كدام به درد نمي خورد "لا اله الا الله" به دنبال زيباترين و عاليترين برو. (ادامه دارد....)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:14  توسط جوياي معنا  |