تبليغاتX
درجستجوي معنا



شریعتی بر این باور است كه بسط و گسترش بدون مانع آزادی جنسی و نیز آزادی‌های فردی در واقع به نوعی انحراف از خواست و تحقق آزادی اجتماعی است. زیرا آزادی جنسی و آزادی‌های فردی هر چه قدر هم كه افزایش یابد، اما منزلت و تأثیر آزادی اجتماعی را نخواهد داشت. در واقع انسان با تحقق آزادی جنسی و آزادی‌های فردی نمی‌تواند به جست‌وجوگری خود در جامعه و در مسیر شدن استمرار و دوام بخشد.
آیت‌الله دكتر بهشتی، در مجموعه مباحثی كه درباره دكتر شریعتی دارد بر این باور است كه آراء، اندیشه‌ها، برداشت‌های اسلامی و برداشت‌های اجتماعی شریعتی همواره در حال دگرگونی و در مسیر شدن بوده است. چون انسان، موجودی است در حال شدن، نه فقط انسان، همه موجودات عالم طبیعت واقعیت‌های شدنی هستند، ولی انسان در میان همه موجودات، شدنش شگفت انگیزتر است. همان گونه كه دكتر بهشتی نیز به درستی اشاره كرده است، شریعتی جست‌وجوگر اندیشمندی است كه همواره در مسیر شدن بوده است. می‌توان این جست‌وجوگری را در آثار مكتوب وی به خوبی نشان داد. اما مجموعه مباحث وی در باب آزادی با وضوح بیشتری به این بحث دامن زده است و زمینه‌های این شدن و جست‌وجوگری را كامل‌تر نشان می‌دهد. برای اینكه به ابعاد این جست‌وجوگری بیشتر پی ببریم، تأملی كوتاه بر مباحث شریعتی در باب آزادی اهمیت و ضرورت می‌یابد. شریعتی آزادی را یكی از ابعاد اساسی وجود انسان به شمار آورده كه آرمان نهایی تمام مذاهب نجات است. آزادی‌خواهی و آزادی‌طلبی بزرگ‌ترین عاملی است كه آدمی را از جمود و خواب و عبودیت در برابر یك قدرت خارجی نجات می‌بخشد. از این رو است كه انسان می‌بایست با تمهید آزادی، دست به جست‌وجوگری بزند و به دنبال هدفی برتر و نهایی باشد. (آثار، ج 2، ص 43 ـ 45)

در واقع آزادی این امكان را برای انسان فراهم می‌سازد تا در راه جست‌وجوگری گام نهد و مقصد و مقصودی را برای خود طراحی نماید و به سمت و سوی آن سیر نماید.

توجه به این بعد اساسی وجود آدمی به گونه‌ای است كه می‌تواند مبنا و ملاك انسانیت نیز شمرده شود. در واقع هر چقدر آدمی از این بعد وجودی خود، یعنی آزادی، بهره بیشتری ببرد،‌ انسان‌تر و آدمی‌تر شمرده می‌شود. در غیر این صورت از دایره انسانیت خارج است. به دیگر سخن انسان با توجه به اینكه تكویناً و فطرتاً آزاد آفریده شده و با این ویژگی از سایر موجودات متمایز شده است، به میزانی كه می‌تواند بگوید «انتخاب می‌كنم» و «انتخاب نمی‌كنم»، انسان شمرده می‌شود و هر چه استعداد انتخاب‌گری در او ضعیف‌تر باشد، كم‌تر انسان است. انسان، یك صفت و درجه است و هر كه از نظر علوم طبیعی جزء انسان‌ها به شمار رود، لزوماً از نظر علوم انسانی در شمار انسان‌ها نیست. (آثار، ج 14، ص 297 ـ 299)

از آنجا كه استعداد جست‌وجوگری انسان در اجتماع شكوفا می‌شود و بروز و ظهور می‌یابد، آدمی به آزادی اجتماعی می‌اندیشد و سعی در تحقق آن در جامعه دارد. این ویژگی و درخواست برای آزادی اجتماعی، در نگاه دكتر شریعتی، مهم‌ترین دغدغه نسل جوان در یك جامعه است. اما این خواسته همواره از سوی پاره‌ای از نظام‌های سیاسی و اصناف قدرت به انحراف كشیده می‌شود. زیرا از یك سوی دامنه آزادی جنسی بر روی جوانان گشوده می‌شود و آنان را با آزادی جنسی، كه دست بر قضا مهم‌ترین عنصر غریزی نیرومند در هر جوانی است، اغفال و سرگرم می‌كنند و از سوی دیگر راه را برای بسط و گسترش آزادی‌های فردی در جامعه هموار می‌كنند تا ذهن‌ها از آزادی اجتماعی، كه مهم‌ترین و برترین نوع از آزادی در مسیر جست‌وجوگری است، دور بماند و تقاضا برای آن كاهش بیابد.

اما شریعتی بر این باور است كه بسط و گسترش بدون مانع آزادی جنسی و نیز آزادی‌های فردی در واقع به نوعی انحراف از خواست و تحقق آزادی اجتماعی است. زیرا آزادی جنسی و آزادی‌های فردی هر چه قدر هم كه افزایش یابد، اما منزلت و تأثیر آزادی اجتماعی را نخواهد داشت. در واقع انسان با تحقق آزادی جنسی و آزادی‌های فردی نمی‌تواند به جست‌وجوگری خود در جامعه و در مسیر شدن استمرار و دوام بخشد. انسان در پرتو آزادی اجتماعی است كه می‌تواند در سرنوشت خود مشاركت جوید و به جست‌وجوگری فعالانه در عرصه اجتماع بپردازد.

به دیگر سخن، احساس آزادی كاذب به انسان دست می‌دهد. زیرا از آنجا كه آدمی احساس می‌كند از نظر فردی آزاد است، احساس آزادی می‌كند. در صورتی كه درست همانند این است كه در قفس مرغی را باز گذارند، اما در سالن بسته باشد. آزادی‌های فردی تنها احساسی كاذب از آزاد شدن و به نوشته شریعتی حتی بدتر است؛ زیرا آگاهی نسبت به اسارت خویش، خود عاملی در جست‌وجوگری برای نجات است، اما هنگامی كه این آگاهی از بین برود و آدمی به طور دروغین احساس آزادی كند، دیگر كاری انجام نخواهد داد. (آثار، ج 20، ص 239 ـ 240) به عبارتی، جست‌وجوگری و انتخاب‌گری آدمی به پایان راه می‌رسد و بعد اساسی وجود آدمی به فراموشی و انحراف كشیده می‌شود.

شاید بتوان گفت جست‌وجوگری آدمی تنها در آزادی و آن هم آزادی واقعی و نه آزادی كاذب معنا و مفهوم می‌یابد. تعبیر دیگری از آزادی در نوشته‌های شریعتی، كه جست‌وجوگری را نشان می‌دهد، این است كه «آزادی یعنی امكان سرپیچی از جبر حاكم و گریز از زنجیر علیت كه جهان را و جان را می‌آفریند و به حركت می‌آورد و به نظم می‌كشد و اداره می‌كند.» (آثار، ج 24، ص 19) این امكان سرپیچی از جبر حاكم همانا اعتبار دادن به انسان و اراده انسان و بعد اساسی وجود و قدرت انتخاب‌گری و جست‌وجوگری آدمی است كه او را از سایر جانداران متمایز می‌كند. شرایط و ویژگی‌ای كه می‌تواند در برابر همه جبرهای حاكم به مبارزه برخیزد و او را به تحرك و پویایی مداوم و جاودانگی و قرب الاهی نزدیك سازد.

این بعد اساسی وجود آدمی، یعنی آزادی، در نوشته‌های مرحوم شریعتی، البته با وجه دیگری از شخصیت آدمی گره خورده است. این وجه دیگر چیزی جز مسؤولیت نیست. از آنجا كه انسان آزاد است، مسؤول و پاسخ‌گو شمرده می‌شود. برای یك انسان خدا پرست، مسؤولیت از عمق عالم وجود سر می‌زند و ریشه در واقعیت عینی بیرون از ذهن فرد و سنت جمع دارد. به نوشته شریعتی «مسؤولیت زاییده آزادی است و انسان چون آزاد است، مسؤول است.» (آثار ج 14، ص 203) و نیز «مسؤولیت نه ساختة مصلحت جمعی و نه در رابطة میان افراد یك جامعه، كه برآمده از ذات عالم وجود و در رابطة میان «اراده آگاه انسان» و «اراده آگاه جهان» معنی می‌شود.» (آثار، ج 2، ص 95)

مباحث دكتر شریعتی در باب آزادی با بحث وی در باب چهار زندان انسان كامل می‌شود. شریعتی بر این باور است كه چهار زندان است كه آدمی را در خود می‌فشارد و می‌بایست آدمی خود را از آن‌ها خلاص نماید. این چهار زندان به این قرارند: نخست، زندان طبیعت و جغرافیا است كه با علوم طبیعی و تكنولوژی از آن رها می‌شود. دوم، زندان جبر تاریخ است كه كشف قوانین تاریخ و تحول و تكامل تاریخ او را از آن زندان رها می‌سازد. سوم، زندان نظام اجتماعی و طبقاتی است كه ایدئولوژی انقلابی او را از این زندان رها می‌كند. و چهارم، زندان خویشتن است. آدمی سر رشته‌ای دنیوی است؛ عناصری ابلیسی و الاهی، كشش‌هایی كه او را به سوی خاك می‌كشاند و كشش‌هایی كه او را به سوی خدا تصعید می‌بخشد.

بدین صورت، مباحث آزادی در آثار شریعتی با عرفان نیز گره می‌خورد. در واقع انسان خود یك انتخاب است و در همین موضع است كه مسؤولیت و خودآگاهی در انسان مطرح می‌شود و او به معجونی از تركیب‌های غریزی و بیولوژیك، به یك اراده جوهری مصفای خودآگاه انتخاب كننده، آفریننده و تعیین كننده‌ی جهت و ایده‌آل تبدیل می‌شود. و بدین گونه آدمی به «فلاح» می‌رسد. به نوشته شریعتی، فلاح، آزادی آدمی است از آخرین زندان كه زندان خویشتن است. خویشتنی كه غرایز طبیعی به همراه عادات سنتی و جبرهای تاریخی و اجتماعی بر روان‌شناسی او تأثیر منجمد كننده و تحجر بخشی نهاده‌اند. (آثار، ج 2، ص 141)

آزادی از زندان خویشتن در آثار شریعتی اهمیتی دو چندان می‌یابد. زیرا این زندان، سایر زندان‌ها را نیز به همراه خود دارا است. از این رو مهم‌ترین زندانی است كه اگر آدمی با مجاهدت و جست‌وجوگری از آن رها گردد به فلاح و رستگاری دست یافته است و به واقع از عنصر انتخاب‌گری و جست‌وجوگری خود در عرصه اجتماعی و پاره‌كردن زنجیرهای عبودیت دیگران و رسیدن به قرب الاهی بهره برده است. چنین انسانی لایق انسان بودن است. زیرا از بعد اساسی وجود خود در جهت فلاح و كمال بهره برده است.

به هر حال آنچه به صورت بسیار كوتاه در باب مسأله آزادی در آرای دكتر شریعتی حاصل می‌شود اهمیت و ضرورت و اولویت آزادی آدمی در مسیر جست‌وجوگری و انتخاب‌گری است. چونان كه خود شریعتی نیز این گونه بود و به نوشته مرحوم دكتر بهشتی، شریعتی جست‌وجوگری در مسیر شدن بود. این جست‌وجوگری جز با تحقق آزادی اجتماعی و جز با اولویت آزادی به همراه مسؤولیت و جز با آزادی خویشتن از پاره‌ای زنجیرهای درونی و برونی پدید نخواهد آمد. جان كلام اینكه انسان است و مسؤولیت و انسان است و عرفان.

http://www.sharghian.com/mag/archive/005929.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 16:15  توسط جوياي معنا  | 
سالروز شهادت دكترمصطفي چمران گرامي باد

متن زير نوشته اي است از شهيدچمران پيرامون عوالم شخصيت

 

زندگي عجيب است دنيا به ظواهرش.زمين آسمان .ستارگان  بيابانها .كوهها درياها. ماهيان.پرندگان وحيوانات درهمه چيز حركت است ونشاط وشوق وذوق وانسان اين سلطان مخلوقات كه بااراده واختيار باقلب وعقل از گل روح افريده شده درزندگي غرق مي شود اين طرف وان طرف مي دودجست وخيزمي كند.زمين مي خورد.همه چيزرالمس مي كند.هرچيزي راچه خيروچه شرتجربه مي كند.مي خنددفريادمي زند.مي گريد.خوشحال اززندگي است اززندگي لذت مي برد.ازلذت پرمي شود.اين انسان باز هم بيشتروبيشتر مي خواهددرخيروشرافراط ميكند خودخواه است .خويشتن دوست است همه چيز رابراي خود مي خواهد.فكرمي كند كه مركز وجوداست وهمه جهان براي اوافريده شده است.فكرمي كندكه زندگي به وجوداوبستگي داردواگراوبميردهمه چيزمي ميرد.دراغازمن هم مانند هرانسان ديگري درزندگي غرق مي شدم برحسب ذات وخودخواهي .باعلائق مادي درزمين باجذبه شديدلذت مادي باتعلق شديدقطعه اي اززمين مسحورجمال طبيعت بودم وسرمست ازلذات دنياوسيراب ازتمتعات مادي.بدون هيچ ترسي ازسرنوشت وبي توجه به اينده ازقدرت ونشاط وقوت اراده وتصيميم خويش دستخوش غروربودم.خودراابدي وبي زوال مي پنداشتم وفكروتغييرومرگ رابه خودراه نمي دادم.اما پس ازچندي بعدازاشباع ازلذايذ وپس ازرفتارهاوتجربه هاي گوناگون درزندگي احساس كردم كه اين نوع زندگي توام بالذت وتمتع ولي بي هدف مراقانع نمي كند.دريافتم كه قلبم به محبوبي بزرگتر زيباتروعميقترعشق مي ورزد.دريافتم كه روحم به معبودي برترازمخلوقات بزرگترازتاريخ وگسترده تر ازجهان مي نگرد.احساس كردم گمشده اي دارم كه مادي نيست.محسوس نيست باچشم قابل ديدن نيست درهيچ زماني ومكاني نيست روحم متوجه اوست ونمي دانم اوچيست فقط اين رامي دانم كه دل وجانم جذب او مي شود.

يعني چه؟ من چه مي خواهم ؟ چه چيز راگم كرده ام ؟ اين معبودچيست ؟ دلم تشنه چه چيزيست ؟وجانم براي چه چيزي پرمي كشد ؟

(واين سراغازورودم درعالم استغنا بود.)هجرت راآغاز كردم .هجرت ازدنياي مادي هجرت از هدفهاي زميني هجرت از زمين به سوي ناشناخته هجرت تنهابه سوي جاذبه قلبي بدون معرفت كامل بي هدف راه مي رفتم فقط براساس يك جاذبه قلبي وكوركورانه از من مي پرسيدند اخرتو چه مي خواهي؟ ومن جوابي نداشتم نمي دانستم چه مي خواهم.......فقط اين رامي دانستم كه اين زندگي مراقانع نمي كرد .چيزديگري مي خواستم. اما اين چيز ديگرچيست ؟ نمي دانم....مردم مي گفتند :ولش كنيد.ديوانه است ومرارها مي كردند.ازهرسوازمن مي گريختند.ومن ازقيل وقال راحت شده بودم.ازازدحام مردم.ازتوقعات ازاحتياجات مادي راحت شده بودم.از وجود واز دنياراحت شده بودم.من ديوانه بودم.........آري من درچشم مردمان ديوانه بودم.هدفم باهدفهاي انها فرق داشت.لذتم بالذات انهافرق داشت.روحم چيز ديگري رامي طلبيد.قلبم به محبوب ديگري عشق مي ورزيد.من وارد عالم ديوانگي شده بودم.واين دومين مرحله ازراهي دراز براي رسيدن به كمال بود.من به ديوانگي افتخارمي كنم وقتي همه مردم به من مي خندند من اهمييتي نمي دهم من درويش ديوانه ام كه درزمين سير مي كند.متوجه قلب خويشتن است .درجهت خويش پيش مي رود.واز اسمان غروب خورشيد موج درياوپرواز پرندگان لذت مي برد.از ديگران دوراست وحالت اوبراي ديگران مفهومي ندارد.دلم............درتحول وتكامل است.گرماي شديدي دروجودخوداحساس مي كنم.قلبم دراتش عشق مي گدازد.......اري من به دنياي عشق قدم نهاده ام واين مرحله سوم ازراه كمال است.من به همه عالم عشق مي ورزم.همه مخلوقات رادوست دارم.همه مردم رادوست دارم حتي دشمنانم را........

باهمه قلبم به ذرات كوچك خاك وشن .به صخره ها به برگ درختان به ماهيان دريا به پرندگان هواعشق مي ورزم وباهمه وجودم درعشق ذوب مي شوم.عشقي شديدوسوزان همچون آتش عشقي خطرناك همچون اتشفشان مي خواهم بپرستم مي خواهم پرستش كنم .عشق وپرستش همه مولكولهاي تنم راپركرده است نياز شديدي به عشق وپرستش دارم.عشق كه آمدديدگاهم نسبت به وجود تغيير يافت رنگهادرچشمم عوض شدند.مفاهيم درذهنم متحول گشتند.حقيقت چيز ديگري شد.خورشيدسوزان درقلبم جاي گرفت واتشفشان واردوجودم شد.

اينك من ديوانه عشقم.نيازمند عشق ورزيدن وپرستشم اما هيچكس تاب تحمل اين عشق راندارد.عشقي شديد وسوزان وخطرناك من درپي معبود مي گردم تااورابپرستم من محبوب راجستجو مي كنم تابه او عشق بورزم.ولي محبوب از شدت عشق من مي گريزد.گويا تحمل اين عشق راندارد.مي ترسد ذوب شود آتش بگيرد.مي ترسد بميرد.من به شدت محتاج محبوبم.......ولي محبوب رانمي يابم........وبه تنهايي درآتش عشق مي گدازم.همه مولكولهاي وجود به عشق نياز دارند........چاره اي نيست بايد دراتش عشق سوخت اه اگر محبوب درآغوش من بوداورامي پرستيدم سرتا پايش رابا اشك ديده ام شستشو مي دادم.خودم رادربرابرش قرباني مي كردم زندگيم رابه او مي دادم.ابراهيم مي شدم واسماعيل رابه پايش قرباني مي كردم. خود رافدايش مي كردم.

آه.......خداي من اكنون به مرحله چهارم وارد شده ام دنياي فداكاري وايثار همه وجودم براي فداشدن است.....همه مولكولهاي وجودم به فدا شدن نيازمندند.من محتاج فدا شدنم درخودم لذتي رااحساس مي كنم .لذتي شديد براي فداشدن كه هيچ لذتي بزرگترازفداكاري وايثار نيست .احساس مي كنم كه سراپاي وجودم درسوزش فداكاري وايثار ذوب مي شود.مي خواهم اخلاص وصدقم رابه معبودم ثابت كنم خودرابه خطرمي زنم به عشق شهادت به ملك الموت حمله مي كنم .به اين اميد كه به او برسم واورادرآغوش بگيرم ولي اوازجلوي من مي گريزد. دنبالش مي روم واو به شدت از من فرار مي كند.مي خواهم خود رافداكنم ........ مي خواهم شهيد شوم لذت بردن درآغوش معشوق رادوست دارم وه....چه لذتي دارداينگونه مردن انگاه واردعالم پنجم مي شوم (عالم دهش وبخشش )دهش مطلق من همه قلبم سراسر زندگيم وكل وجودم رابه معبود مي دهم.....بخشش ودهش مطلق من چيزي جز بخشش نمي فهم حتي بخشش به دشمنانم من همه چيز خود رامي دهم حتي اسم ورسمم رازندگيم را.....حتي زندگي خانواده ام را........حتي زندگي دوستانم راوحتي شهرت وآبرويم راانگاه كه مردم به من ناسزا مي گويندبه من حمله مي كنند...........من همه چيزم رافدا مي كنم .نه فقط زندگيم رابلكه كل و همه چيزم راه دهش ..........دهش مطلق .......انگونه كه هيچكس نداند...وهيچكس از من تشكر نكند.نمي خواهم كسي از اين دهش وبخشش آگاه شود.مي خواهم دردهشم صدق مطلق داشته باشم من خواستار دهش مطلق وبي نهايتم ولذت من دراين دهش است.دهشي كه هيچكس نداند. ونفهمد وبرزبان نياورد.آه خداي من چقدراين وجودسنگين است اري اين وجودبه دوشهايم سنگيني مي كند.خسته شده ام مي خواهم همه وجودم را به تو بدهم دوست دارم اين هديه راازمن بپذيري........خدايا فايده اين وجود چيست ؟ اگر همه ان رابه توندهم ودرراه تو فدانكنم؟

از اين تن خسته شده ام مي خواهم همه چيز رابه تو بدهم مي خواهم سبك شوم مي خواهم از زندان تن وماده فرار كنم مي خواهم از زمين خاك وجاذبه به زمين بگريزم مي خواهم به آسمان پرواز كنم وبالا وبالاتر بروم مي خواهم بربالهاي روح بنشينم به بي نهايت سفركنم سفري دورودراز به سوي معبود مي خواهم زندگي رابه كلي رها كنم .مي خواهم به معراج بروم معراج به اسمان معراج به بهشت .بهشت وصال وصال معبودواين عالم ششم از كمال است.....(عالم معراج) آه خداي من ........اين چه لذتي است؟ لذت معراج لذت پرواز درآسمان بهشت لذت معراج درقلب وجود تو چيزي جز تو نمي فهم چيزي جز تو نمي جويم چيزي جز تو نمي بينم چيزي جز تو نيست مني نيست جز تو نيست آه.......خداي من .....رسيدم به معراج رسيدم رسيدم وتو رايافتم

تو محبوب مني .تو معبود مني تويي كه مي خواهمش ....تويي كه برايش مي ميرم تو وتو وتو .....تو خدايا....تو وتو وتو من دراغوش تو ذوب مي شوم بپاي تو شهيد مي شوم دربرابر توجان مي دهم چه لذتي......................وه كه چه لذت شديدي است لذت فناشدن درمعبود لذت وصال معبود آه خداي من.اينك به هدفم اززندگي ووجودرسيدم به معبود رسيدم معبودم رايافتم.اينك جمال وكمال وجلالش رامي بينم .نورونارش رامي بينم .اورابا همه وجودم حس مي كنم .كه من دروجود اويم .من دراو ذوب شده ام ديگر مني وجود ندارد......من وجودندارم فقط اوست واو آه....................

چه لذتي لذت وجود او ......لذت مطلق لذت فناآري به مرحله هفتم رسيدم (عالم فنا)و...........فنا في الله من چيزي نمي خواهم چيزي نمي طلبم من بخارم.من آتشم من روحم .من عشقم .من فداكاريم.من ايثارم من فاني درخدايم .من ازوجود خويش فاني شده ام ودروجود خداباقي من ديگرروي زمين نيستم من درروح پروازمي كنم من درمعراج پرواز مي كنم .من درخدا پرواز مي كنم

خدايا:من درآغوش توام.من دروجود توام خدايا........چه لذتي.لذت ولذت ولذت معبودم.........توراسپاس مي گويم توراشكر مي كنم كه مراكشتي واز وجود سوزاندي توراسپاس كه به معراجم بردي توراسپاس كه مراازتن ذوب كردي.مراروح كردي.روح وجودم راگرفتي تامن توشدم وفقط تو جز تو نمي خواهم جز تو نمي جويم جز تو نمي بينم

آه.........خداياعالم فنا..........عالم بقاي ابدي عالم جاودانگي عالم لذت حقيقي...............عالم بزرگ.....عالم......من دراين عالم پرواز مي كنم من ديوانه اين عالمم.من همه چيز رادراين عالم .....من چيزي نمي شناسم .من چيزي نمي بينم. نمي خواهم سخن بگويم . نمي خواهم حس كنم.نمي خواهم باشم.من ازخدايم

ديگر مني نيست ديگر نيازي نيست ديگر بعدي نيست ديگر مشكلي نيست ديگرچيزي نيست.ديگر بعدي نيست.فقط اوست واو اينجا عالم وحدت است.اينجا من واو نيست فقط اوست واو واوست اينجا كمال است اينجا احتياج نيست اينجا قدرت است وقوت وجلال اينجا مشكلي نيست اينجا ابديت است.اينجا ازليت است.اينجا بي نهايت است.اينجا وجود وعدم نيست اينجازمان ومكان نيست اينجا كاستي ودرد وغم نيست اينجا خداست. اينجا جمال مطلق است.اينجاكمال مطلق است اينجا جلال مطلق است اينجا من اوست واو منم اينجا وصال است وصال مطلق......وصال مطلق

بزرگ ترين جهش براي تسريع ظهور
(به مناسبت سالگرد شهيد چمران)
 
«او پيروان خود را رها نكرده، به دست هواها نسپرده و مراقب آنهاست. اگر به آنها ناراحتي برسد، قلب مباركش به درد مي آيد. اگر خونريزي ناحقي در جايي صورت بگيرد، حضرت ناراحت مي شود. آن بزرگوار مراقب است و با تمام وجود مي كوشد تا تحول نفسي را در اين امت و اين مردم بوجود بياورد. اگر جوانان ما در اعتقادشان به خود بقبولانند امام زمان در ميان آنها زندگي مي كند و شاهد اعمالشان است، رفتار و زندگي و فداكاري و مرگ و حيات آنان تغيير كيفي پيدا مي كند و چه بسا جهش بزرگي در حركت تكاملي جوانان ما بسوي مدينه فاضله ايجاد بشود. جوانان ما شايد براي لحظاتي يا روزهايي دربارة وجود مباركش فكر كنند، اما بعد او را به فراموشي مي سپارند. آنها امام زمان (ع) را به صورت اسطوره اي در تاريخ به شمار مي آورند. اين اشتباه محض است. امام زمان در ميان ما حضور دارد و هر عملي را كه ما انجام مي دهيم، مي بيند و مي شنود. روزي كه مردم ما به اين اعتقاد برسند و آن را لمس كنند، بزرگترين جهش ها در راه تكامل زندگيشان به وجود مي آيد و اين قدم اصلي براي تسريع در ظهور حضرت است». فرازي از سخنان شهيد چمران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 8:26  توسط جوياي معنا  | 
اي علي! هميشه فكر مي‌كردم كه تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت، و چقدر متاثرم كه اكنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم! اي علي من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته‌باشي...

اي علي! گفتي كه هر كس گفتني‌هايي دارد و شخصيت هر انساني به اندازه ناگفتني‌هاي اوست. و من اضافه مي‌كنم كه درجه دوستي و محبت من با انساني ديگر، به‌اندازه ناگفتني‌هايي است كه مي‌توانم با او در ميان بگذارم و از اين ناگفتني‌ها كه مي‌خواستم با تو بازگو‌ كنم. بي‌نهايت داشتم...

 اي علي.! تو را وقتي شناختم كه كوير تو را شكافتم و در اعماق روحت و قلبت شنا كردم و احساس خفته و ناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌يدم و حتي از احساست و افكار خود خجل بودم، و گاهگاهي از غير طبيعي بودن خود شرم مي‌كردم اما هنگامي‌كه با تو آشنا شدم در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو همراز و همنشين شدم.

 اي علي! تو مرا با ‌‌<خويشن> آشنا كردي، من از خود بيگانه بودم، همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم، تو دريچه‌اي بسوي من باز كردي و مرا به ديدار اين بوستان شور انگيز بردي وزشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.

 اي علي! شايد تعجب كني اگر بگويم كه همين هفته‌ي گذشته كه به محور جنگ <بنت‌جبيل> رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي مقدم <تل‌مسعود> در ميان جنگندگان <امل> گذراندم، فقط يك كتاب با خود بردم وآن <كوير> تو بود. كويري كه يك عالم معني و غنا داشت، و مرا به آسمانها مي‌برد و به ازليت و ابديت متصل مي‌كرد، كويري كه در آن آواي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملكوت آسمانها پرواز مي‌كردم، و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم. كويري كه گوهر وجود مرا لخت و عريان در برار آفتاب سوزان حقيقت قرار داه مي‌گداخت، و همه ناخالصي‌ها را دود خاكستر مي‌كرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود.

 اي علي! همراه تو به كوير مي‌روم.، كوير تنهايي، زير آتش ‌سوزان عشق، در طوفان سهمگين تاريخ، كه امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شكنجه، بر پيكر كشتي شكسته حيات و وجود ما مي‌تازد. اي علي! همراه تو به حج مي‌روم، در ميان شور و شوق، و در مقابل ابهت و جلال، محو مي‌شوم. اندامم مي‌لرزد، و خدا را از دريچه‌ي چشم تو مي‌بينم ، و همراه روح بلند تو بپرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.

اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، و راه و رسم عشقبازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آنقدر عشق مي‌ورزم كه سر تا به پا بسوزم.

اي علي! همراه تو به ديدار اطاق كوچك فاطمه مي‌روم، اطاقي كه با همه كوچكيش از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است. اطاقي كه يك در به مسجد‌نبي دارد و پيغمبر بزرگ آن را با نبوت خود مبارك كرده‌است، اطاق كوچكي كه علي و فاطمه و زينب و حسين را يكجا در خود جمع نموده، اطاق كوچكي كه مظهر عشق و فداكاري و ايمان و استقامت و شهادت است. راستي چقدر دل‌انگيز است، آنجا كه فاطمه كوچك را نشان مي‌دهي كه صورت خاك آلود پدر بزرگوارش را با دستهاي بسيار كوچكش نوازش مي‌دهد، و زير بغل او را مي‌گيرد و بلند مي‌كند.

اي علي: تو اباذر غفاري را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان‌دادي، شجاعت و صراحت و پاكي و ايمانش را نمودي، و اين پيرمرد آهنين اراده را چه زيبا تصوير كردي، وقتي كه استخوان پاره‌اي را به دست گرفته بر فرق <ابن‌كعب> مي‌كوبد و خون به راه مي‌اندازد. من فرياد ضجه‌آساي اباذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت خشم او را مي‌بينم و در سوز و گداز تو بيابان سوزان <ربذه> را مي‌يابم كه اباذر قهرمان بر شنهاي داغ افتاده و در تنهايي و فقر جان مي‌دهد.

 اي علي! با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر مي‌خيزم و همراه تو تاريخ را مي‌شكافم و فرعون‌ها و قارون‌ها و بلعم‌ها را لعنت مي‌كنم.

اي علي!همراه تو، در راه خداي بزرگ به مجاهده برمي‌خيزم و به اسلحه شهادت مجهز مي‌شوم.

اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوتها به جنگ پرداختي با زر و زور و تزوير در افتادي، با تفكير روحاني نمايان، با دشمني غربزدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر، روبرو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند، اما تو با معجزه حق و ايمان به خدا، و صبر و تحمل دريا، و ايستادگي كوه، و برّندگي شهادت به مبارزه خداوندان زر و زور و تزوير برخاستي و همه را به زانو درآوردي.

اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربهتفكير كوفتند، و از هيچ دشمني و تهمت فروگزار نكردند، و غربزدگان نيز كه خود را به دروغ، روشنفكر مي‌ناميدند تو را به تهمت ارتجاع كوبيدند و اهانتها كردند، و رژيم شاه نيز كه نمي‌توانست وجود تو را تحملكند، و روشنفكري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تورا به زنجير كشيد و بالاخره شهيد كرد. يكي از ماركسيستهاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت كه <دكتر علي شريعتي انقلاب كمونيستي ايران را 70 سال به تاخير انداخت>. و من مي‌گويم كه دكتر علي شريعتي، سير تكاملي مبارزه را در راه حق و عدالت70 سال به جلو برد.

اي علي! تو جامعه‌ي ايران را به لرزه درآوردي، تو تشيع حقيقي را به مردم نمودي، تو لذت شهادت را به شيعيان حسين چشاندي، تو مجسمه جمود و تعصب و سكوت را شكستي، تو تحوّلي عميق و وسيع و شايد در عصر خود به وجود آوردي، تو خداوند زر و زور و تزوير را رسوا كردي، و مردم را عليه آنها به مبارزه كشاندي، تو زنجيرهاي اسارت را كه با جهل و خدعه و تزوير بر دست و پاي انقلابي حسيني پيچيده شده بود پاره كردي، تو فرياد شدي، و به عنوان اعتراض از سينه‌هاي خروشان محرومان و زجرديدگان صعود كردي و نداي حق و عدالت را در زمين و آسمان طنين انداختي.

اي علي! تو مفهوم واقعي اسلام را در معركه حيات نشان دادي، و برتري بي‌چون و چراي آن را بر مكاتب فكري ديگر ثابت كردي، تو اصالت انقلابي اسلام را از زير پرده‌هاي جهل و التزام ايماني، و مسوليّت اجتماعي را معرفي كردي، و اعجاز شهادت را نشان دادي ، و انسان را از زير بار اسارت جبر، و ذلت تسليم آزاد كردي، تو پرچم رسالت بزرگي را به دوش كشيدي، رسالت انسانيت، حق و عدالت، مبترزه با ظلم و ستم، اسلام واقعي و تشيع حسيني، و هزاران مومن ملتزم مسئول گرد پرچم تو آمدند، و دست به مبارزه‌اي بي امان زدند، عده‌اي شربت شهادت نوشيدند و عده‌اي ديگر در انتظار شهادت، فداكاري و جانبازي مي‌كنند.

اي علي! در زندان بزرگ ايران، كه امكان تنفس براي آزادگان نيست، تو دريچه‌اي از روح و ايمان به سوي دنياي نجات و آزادي گشودي، تا انسان به قدرت روح از زندان ماده بگريزد، به كمك فرياد، پرده خفقان را بدرد، با آتش‌سوزان عشق همه نابساماني‌ها و نااميدي‌ها و شكست‌ها و حرمان‌ها و محروميت‌ها را بسوزاند‌ و به حربه‌ي شهادت همه زنجيرهاي اسارت و ذلّت را براي هميشه پاره كند.

اي علي! در تاريخ معاصر ايران، تو مصدق بزرگ را با خميني عاليقدر پيوند ددي، و بينش سياسي را با روح خداپرستي در آميختي، فرهنگ ملي و غني تاريخ ما را به علم جديد و شيوه،هاي نوين مجهز كردي، خدا را از تجرد خشك آزاد نمودي، و او را از آسمان‌هاي سرد و دور به قلب گرم و پر تب و تاب اجتماع وارد كردي و دين را از زاويه‌ي مسجد بيرون كشيدي، و در صحنه حيات در خدمت مردم بكار انداختي، و هيچگاه حقيقت را فداي مصلحت نكردي.

 اي علي! اي نماينده‌ي غم، اي درياي درد، اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... من اعتقاد دارم كه در جه شخصيت انسانها به اندازه غم و درد آنهاست، و مي‌دانم كه خداي بزرگ بربندگان مخلص و دلباخته خود رحمت مي‌كند و دريايي از درد و كوهي از غم به آنها ارزاني مي‌دارد.

اي علي! من زير كوهي از غم كوبيده، و دريايي از درد غرق شده بودم و تحملم به پايان رسيده بود، ولي تو غم و درد مرا با غم و درد علي بزرگ متصل كردي، و آنچنان كه به بي‌نهايت متصل شده‌باشم، آرامش يافتم.

اي علي عزيز! من علي بزرگ را بيش از حد دوست مي‌داشتم، و حتي اگر پرستش غير ذات خدا مجاز بود، او را مي‌پرستيدم ، ولي اين دوستي گنگ و مبهم بود، از تار و پود وجودم سر چشمه مي‌گرفت. ولي خوددليلش را نمي‌دانستم، ولي تو علي به من شناساندي نه فقط شمشير ذوالفقارش را، و كلام آتشينش را... بلكه عشق سوزانش، و غم‌ها و دردهايش و تنهايي و صبرش...

من ديروز از برّش شمشير علي لذّت مي‌بردم و عظمت او را در قدرتش و كلامش مي‌دانستم، ولي امروز عظمت او را در عشق و ايمانش، در عرفانش، در تنهائيش، در كوههاي غمش، در درياهاي دردش مشاهده مي‌كنم، هنگامي‌كه دل دردمندش مي‌جوشد و مي‌خروشد و سر به چاه كرده مي‌گريد، من بيش از اندازه به او احساس نزديكي مي‌كنم، هر چه بيشتر به او تهمت مي‌زنند، و هر جه زيادتر سّب علي مي‌كنند، و هر چه شديد‌تر شيعيانش را زجر و شكنجه مي‌دهند، عشق و احترام من به علي شديدتر و سوزان‌تر و عميق‌تر مي‌شود...

 اي علي عزيز! تو حسين را به ما شناساندي، تو رمز شهادت را به ما آموختي، تو نشان‌دادي كه از آدم تا حسين، هميشه انسان، شايسته‌ترين محصول عالم خلقت را - برسم قرباني – هديه پروردگار عالم كرده است، تو ثابت كردي كه حسين وارث همه نسلهاي گذشته، مظهر همه فداكاريهاي تاريخ، نتيجه تكامل همه بشريت است، و زيباترين و شايسته‌ترين و مهمترين هديه‌ايست كه انسان به پروردگار جهان تقديم مي‌دارد.

خوش داشتم كه رداي سرنوشت خود را - ردايي را كه با غم و درد بافته، و با اشك و خون آغشته شده، و به بدبختي و تيرگي روزگار شيعيان مظلوم و محروم لبنان آلوده گشته‌است- بر بام هستي بگسترانم، و بعد زجرها و شكنجه‌هاي دردمندان تاريخ را در آن جمع كنم، آنگاه علي شريعتي را به شفاعت آورم تا روزانه‌اي به اطاق كوچك فاطمه باز كند، و اين وادي خونين و اشك‌آلود را با رسالت محمد(ص) و عشق و فداكاري و درد و غم و تنهايي علي، و شهادت حسين در‌آميزد، و از بركت اين اطاق كوچك، كه از همه تاريخ و همه عالم بزرگ‌تر است،

خداي بزرگ قربانيهاي ما را بپذيرد، و فداكاريهاي ما را در تحقق عدل و عدالت تباه نكند، ما را در اين راه حسيني ثابت قدم بدارد، غم‌ها و دردها و اشك‌ها و حرمان‌ها و تنهايي‌ها و خون‌هاي ما را توشه راه سخت و خطرناك ما در سير تكاملي انسان بسوي خدا نمايد.

تو اي خداي بزرگ، علي را به ما هديه كردي تا راه و رسم عشقبازي و فداكاري را به ما بياموزاند، چون شمع بسوزد و راه ما را روشن كند، و الان ما بعنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌كنيم، تا در ملكوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز كند.

 اي علي! به جسد بي جان تو مي‌نگرم كه از هر جانداري زنده‌تر است، يك دنيا غم، يك دريا درد، يك كوير تنهايي، يك تاريخ ظلم و ستم، يك آسمان عشق، يك خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته‌است.

 تو اي علي، حيات جاويد يافته‌اي، و ما مردگان متحرك آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات بيابيم. قسم به غم، كه تا روزگاري كه درياي غم بر دلم موج مي‌زند، اي علي تو در قلب من زنده و جاويدي. قسم به عشق، كه تا وقتي كه قلب سوزانم مي‌جوشد و مي‌خروشد و مي‌سوزد،

 تو اي علي در قلب من حيات داري، كه جاذبه آسماني عشق را در رگهاي وجودم به گردش درمي‌آوري، و حيات مرا از عشق و فداكاري سرشار مي‌كني. سوگند به تنهايي - كه نتيجه عظمت و عشق و يكتايي است، و زاينده لطافت و اخلاص و عرفان است - كه تا وقتي كه خدا تنهاست، تو اي علي در تنهايي ما وجود داري. قسم به زيبايي، كه تا وقتي كه احساس و لطفي و استعدادي براي پرستش زيبايي –اين تجلي اعلاي خدا- وجود دارد،

تو اي علي در زيبايي ستارگان، و عظمت آسمان، و لرزش برگ‌ها، و تسبيح سنگريزه‌ها، و آيات اسرارآميز غروب و شكوه و هيبت طلوع حضور داري. قسم به ناله دردمندان و آه بينوايان، و اشك يتيمان، كه تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد،

 تو اي علي در جوش و خروش زنجيريان و محرومان، حيات داري. قسم به عدل و عدالت، كه تا روزگاري كه ظلم و ستم بر دوش انسانها سنگيني مي‌كند، تو در فرياد ستمديدگان عليه ستمگران مي‌غرّي و مي‌خروشي. قسم به شهادت كه تا وقتي كه فدائيان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌كنند، تو بر شهادت پاك آنها شاهدي و شهيدي .

معرفي وبلاگي شريعتي گفتارhttp://amink.spaces.msn.com/PersonalSpace.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 15:42  توسط جوياي معنا  | 

آتشفشان چيست

در زمين سوراخهايي مانند آتشفشان هاي قديمي و اين قبيل حفره ها وجود دارد. هرگاه سوراخهاي مزبور در مسير و محل عبور بخارات اتمي واقع باشد و بخارات مزبور در آن جا جمع و متراكم شود مانند سوراخ دودكش بخاري از آن جا خارج مي شود. در اين حالت هرگاه مدخل سوراخ به وسيلة خاك و سنگ مسدود باشد با فشار و قدرت عظيمي كه از اجتماع تعداد بي شمار اتمها پديد مي آيد بخارات سوراخ را شكافته و بيرون مي ريزند. اين حالت را طغيان آتشفشان مي گويند.

پس از آن كه بخارات اتمي راه به بيرون باز كرد با قدرت عظيمي خارج مي شود و در اثر حرارت فوق العاده اي كه دارد مواد داخل زمين را ذوب كرده به صورت مواد مذاب و خاكستر و گاز و غيره خارج مي گردد. گاز آن همانا گاز اتمي است و مواد مذاب و خاكستر آن مواد زميني است كه در اثر فشار و قدرت اتمها به اين صورت در آمده است.

ممكن است مواد مذاب داخلي زمين هم از سوراخهاي مزبور بيرون بريزد. بسته به اين است كه بخارات اتمي در چه عمقي شروع به انفجار كرده اند. چون راه عبور معين براي اتمها باز و پشت سرهم بخار اتمهايي كه حريق توليد كرده اند خارج مي شود از كناره هاي قله مواد مذاب سرازيرشده به طرف دامنة كوه جاري مي گردد.

انواع آتشفشان

اگر تراكم اتمهايي كه در آن سوراخ يا شكاف جمع شده بود خيلي زياد باشد مدت مديدي از اين بخارات از دهانة كوه خارج مي شود ولي رفته رفته شدت آتشفشان كم شده ابتدا مواد مذاب كه در اثر قدرت و فشار اولية‌ آنها بيرون آمده بود قطع مي گردد و سپس خاكستر و بعد بخارات اتمي رفته رفته تقليل يافته از بين مي رود.

اين در صورتي است كه راه عبور بخارات اتمي در زير زمين مسدود شده يا مقدار معين بخارات در جايي به بن بست گير كرده و راه فرار نداشته ضمناً مقدار و قوه آنها زياد بوده و پوستة زمين نازك باشدكه قادر به انفجار باشند كه وقتي خارج شوند عمل آنها تمام مي شود. در اين صورت آن را آتشفشان خاموش شده مي نامند مثل ده ها قلة ‌آتشفشاني خاموش كه اكنون در جهان وجود دارد.

و اما اگر باز بخاراتي در زمين توليد شده و موانع عبوري را كه درسرراه شكافهاي قديمي به مرور زمان حاصل شده بشكافد و دوباره خود را به آن قله قديمي آتشفشان برساند و در آن جا متمركز شود بار ديگر عمل آتشفشاني را شروع مي كند. در اين صورت مي گويند آتشفشان از نو طغيان كرده است مانند آتشفشان وزوو  Vesuve  در ايتاليا كه تاكنون چندين بار آتشفشاني كرده است. حال هرگاه شكافهاي توليد شده به همان صورت بماند و دائماً بخارات اتمي از آن جا عبور كرده و از دودكش آتشفشان هميشه خارج گردد اين را آتشفشان فعال مي خوانند چنان كه نظاير آن در زمين بسيار است. بعضي از آتشفشانهاي فعال قدرتشان خيلي كم است يعني بخارات و اتمهاي متصاعده چندان نيست به طوري كه در كنار آنها سكنه و دهات زندگي مي كند.

نوع ديگر آتشفشان كه گاهي درزمين پيدا مي شود آتشفشاني است كه در ميان زمينهاي هموار و جلگه ها پديد مي آيد به اين طريق كه بخارات اتمي يك محل از زمين را شكافته و مواد آتشفشاني به شدت از آن جا خارج مي گردند و كم كم آن محل تبديل به تنوره كوه و اطراف آن در اثر ريزش و جريان مواد مذاب به شكل كوه در مي آيد و هر چه آتشفشاني بيشتر شود. كوه بزرگتر خواهد گرديد و به اين طريق يك كوه تازه اي به آتشفشانهاي جهان افزوده مي شود  بهترين مثال اين مورد كوه پاركوتن است كه در جلگه ميشوآكان در مكزيك پديد آمد.

اين بود بيان علت آتشفشان و انواع آن. چنانكه ملاحظه شد آتشفشان و زلزله علت واحدي دارند و مسبب آنها نيروي بخارات اتمي است. بخاراتي كه از شكافهاي زلزله بيرون مي آيد. همان است كه از قلل آتشفشان خارج مي شود و تفاوتي با آن ندارد و اين كه در شدت و قدرت عمل آنها تفاوت هست به علت آن است كه در شكافهاي زلزله بخارات متراكم شده با يك نيروي واحد از سوراخ نسبتاً كوچكي بيرون مي ريزند. مثل اين است كه لاستيك پر باد اتومبيلي را اگر با يك ميخ  سوراخ كنند باد به سرعت و قوت از آن خارج مي شود. اما اگر با چاقو آن را به درند باد بدون فشار زياد از آن پراكنده مي گردد.

 

چگونگي مطلب

حال علت و چگونگي جمع شدن اتمها را در سوراخها و شكافها بيان مي دارم. آن جا كه درباره عشق اتم و تعقيب كردن يكديگر سخن گفتم به خاطر آوريد. ضمن اين تعقيب دست جمعي كه به سرعت دنبال هم مي روند از اين شكاف به شكاف ديگر و از آن جا به جاي  ديگر حركت مي كنند مانند عده اي ماهيهاي كوچك كه در پيچ و خم صخره هاي درياچه يكديگر را دنبال نمايند. ضمن اين تعقيب در محلي به دام و تله مي افتند و در بن بست واقع مي شوند كه راه فرار از آن جا ندارند. اتمها در همان محل كوچك اجتماع مي كنند واتمهاي ديگري به آنها مي پيوندند و دنبال آنها مي آيند و چون راه فرار نيست همة در آن محل متمركز مي شوند. وضع اتمها در آن محل عادي نيست بلكه در فضايي محدود چندين برابر تعداد معمولي جمع مي شود به طوري كه فشار عظيمي به وجود مي آيد. اين ها مي خواهند از بن بست خارج شوند ولي راه فرار ندارند. اتمهاي مثبت و منفي كه نظم آنها دچار اختلال شده با هم تماس پيدا نموده و توليد نيروي فوق العادة الكتريسيته مي كنند كه با كمال قدرت به ديواره هاي شكاف بن بست فشار وارد مي آوردند. هر كجا فشار بيشتر و پوستة زمين نازكتر است آن جا شكافته مي شود.

اين است سر پيدايش زلزله وآتشفشان كه مي توان آن را مين گزاري اتمي زمين نام نهاد كه از زير زمين به سطح زمين مي آيد. خرابي و آتش گرفتن شهر لوط و سودوم و گمور و نظاير آنها كه در كتب مذهبي مذكور مي باشد به امر و مشيت الهي به وسيله همين اتمها انجام گرديده است.

 

قرآن فرمايد: قل هو القادر علي ان يبعث عليكم عذاباً من فوقكم او من تحت ارجلكم (انعام 65) بگو اوست توانا از اين كه برانگيزد بر شما شكنجه از بالاي شما و از زير پايتان.

 

در سورة عنكبوت آيه 39 فرمايد: فكلا اخذنا بذنبه فمنهم من ارسلنا عليه حاصبا و منهم من اخذته الصيحه و منهم من خسفنا به الارض و منهم من اغرقنا و ما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون. يعني پس همه را به گناهاني كه كردند به عذاب برگرفتيم پس برخي از آنها بود كه برايشان تند باد سنگريزه فرستاديم و بعضي را به وسيله صدايي مهيب هلاك كرديم و بعضي را در زمين فرو برديم و بعضي را در دريا غرق ساختيم. خداوند به آنها ظلم روا نمي دارد بلكه خودشان به خود ظلم مي كنند.

 

دربارة قوم لوط در سوره اعراف آيه 82 ـ سوره حجر آيه 74 سوره شعرا آيه 173 سوره نمل آيه 60 

 

 سورة قمر آيه 33 بيان مي فرمايد كه خلاصه آن دو آيه زير است.

فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليهاحجاره من سجيل منضود ـ مسومه عند ربك و ماهي من الظالمين ببعيد (هود 84) پس چون امر ما فرا رسيد آن را زيرو زبر ساختيم و بر آنها از سنگ گل بر هم فشرده باراني باريديم نشان كرده شده كه از ستمكاران دور نبود.

 

انا منزلون عل هذه القريه رجزاً من السماء بها كانوا يفسقون (عنكبوت 33) برافراد اين قريه عذابي از آسمان براي اعمالي كه مي كردند فرو فرستاديم.

دربارة‌قوم شعيب در سوره اعراف آيه 90 سوره شعرا آيه 189 و سوره عنكبوت آيه 36 مطالبي بيان مي فرمايد كه خلاصه آن اين است:

و اخذت الذين ظلموا لصيحه فاصبحوا في ديار هم جاثمين (هود 97) پس گرفت آنها را آوازي مهيب و در خانه هاي خود كشته شدند.

دربارة قوم صالح در سوره قمر آيه 31 شرحي مي فرمايد. همچنين در سورة اعراف آيه 76 عذاب آنها را شبيه به عذابي كه براي قوم شعيب بيان شده خبر مي دهد.

دربارة اصحاب حجر سوره حجرآيه 83 نيز عذابشان را صداي مهيب بيان مي فرمايد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:55  توسط جوياي معنا  | 
سالروز شهادت دكترعلي شريعتي گرامي باد

 

 بگذارتاشیطنت عشق چشمان تورا برعریانی خویش بگشاید. هرچندآن بجز معنی رنج وپریشانی نباشد.اما کوری راهرگزبخاطرآرامش تحمل مکن!  ........ دکتر شریعتی

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!.......دكتر شريعتي

حسین شمشیر علی در دست دارد تا معتقد به علی و معتقد به آزادی و حقیقت نپندارد که علی در کوفه کشته شد و آن خون به خاک ریخت و همه چیز پایان یافت . تاریخ باز دوباره این خون را احیا می کند و علی – یعنی آن حقیقتی که در آنجا شکسته شد - دو مرتبه پیروز می شود .

 آن انقلاب تحقق یافته نهایی و این جهانی حقیقتی بود  که ظلم و اشرافیت و جهل آن را  در کوفه شکست دادند  اما نه برای همیشه : استبداد بر آزادی پیروز شد اما نه برای همیشه .

یعنی بشریت به حکومت علی می رسد و علی علیرغم حکومت تقدس و تعصب حاهلانه خیانت جاه طلبان و قدرت دشمنان مردم به تاریخ باز می گردد و به سراغ انسان می آید.

.....دكترشريعتي

معرفي سايت نوشته هاوگفتار دكتر علي شريعتي

http://www.shariati.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:16  توسط جوياي معنا  | 

انواع اتم                

سه جنس اتم

اتم سه نوع يا جنس است: مذكر، مؤنث، طفيلي. بايد دانست كه اصل حقيقت غير از اين و تقسيم بندي مذكور براي فهم چگونگي مطلب است.

عشق در اتم

نيروي عشق در همة اتمهاي عالم موجود است اعم از مذكر، مؤنث و طفيلي (انگل). همگي از اين نيرو برخوردارند. مي توانيم اين طور تعبير كنيم كه اين ها با يكديگر عشقبازي مي كنند، اتم مذكر به دنبال اتم مؤنث و اتم مؤنث دنبال اتم مذكر مي رود و اتمهاي طفيلي نيز بدنبال اين ها در تكاپو هستند. اين ها همه با علاقه و با عشقي بزرگ و خارج از حد توصيف يكديگر را دنبال نموده و در تعقيب هم مي افتند. دسته دسته هستند كه هر دسته با دسته خود عشقبازي مي كنند و جمعاً تشكيلات منظمي دارند.

براي تمثيل و فهم مطلب مي توان آنها را به گروه عظيم پرندگان مانند سار يا كلاغ يا غاز وحشي كه هزاران هزار از افراد آنها با سرعت در دنبال هم پرواز مي كنند تشبيه نمود يا به پشه هاي تابستاني كه روي مردابها ميليونها از آنها در اطراف هم هستند مثال زد و البته اين تشبيهات نارسا است زيرا هم تعداد اتمهاي مزبور خيلي بيشتر و خارج از شمار است و هم عشق و علاقة‌ آنها بسي فزونتر و هم سرعت سير و گردش و قدرت آنها خيلي بيشتر است.

نفخ و گاز زمين

حال كه نيروي عشق اتم و اعمال آنها در تعقيب يكديگر دانسته شد مي خواهم از علت توليد زلزله و آتشفشان بگويم. چون اين امور بستگي به همين مطلب دارد.

اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها (سورة زلزله آيه 1 و 2) هنگامي كه زمين به سخت ترين زلزلة خود به لرزه در آيد و بارهاي سنگين اسرار درون خويش را از دل خاك بيرون افكند. (توجه خوانندگان را به اين نكته جلب مي كند كه كلمة اثقال جمع ثقل و به معني سنگيني است و به طوري كه دانشمندان جديد كشف كرده اند وزن مخصوص مواد درون زمين چندين برابر بيشتر از مواد روي زمين است.)

هرگاه به طور ساده بخواهيم بدانيم، زلزله براي كرة زمين حكم دل درد براي بشر دارد كه پس از رفع گاز و نفخ معده درد از بين مي رود. زمين هم تقريباً و به طور تشبيه چنين حالتي پيدا مي كند و در اثر پديد آمدن بخاراتي در داخل آن حال گاز و دل درد پيدا مي كند، صداهايي از آن بيرون مي آيد، تكانهايي مي خورد تا وقتي كه اين گاز و سنگيني رفع گردد.

 بديهي است كه اين نفخ كه بشر آن را زلزله و آتشفشان مي نامد در برابر زمين بسيار كوچك  و ناچيز است و صداها و آثار آن چندان ارزشي ندارد اما در مقابل بشر كه موجود كوچكي از ساكنان اين زمين است بسيار مهم و ترسناك بلكه موجبات زيان و نابودي است.

بخارات داخل زمين

اينك علت توليد زلزله را بيان مي كنم: زلزله تقريباً حال رعد را دارد كه سبب پيدايش آن قبلاً بيان شد. در اثر بارندگيهاي زياد و نفوذ آب به درون زمين و حول و تحويلهايي كه صورت مي گيرد در داخل و مركز زمين مثل فضاي خارج بخاراتي به وجود مي آيد. اين بخارات در اثر وجود آب و حرارت مركزي زمين و عوامل ديگري پيدا مي شود.. با اين كه بخارات داخل زمين و بخارات خارج هر دو از اتم تشكيل شده اند ليكن اتمهايشان با يكديگر تفاوت دارد و نوع ديگري است.

عمل بخارات

بخارات داخل زمين در اثر فشار و محركهاي ديگري كه بيان خواهد شد در حركتند و مسير حركت آنها در داخل زمين شكافها و سوراخهايي است كه بين مركز و قسمت فوقاني داخل زمين وجود دارد. اتمهاي موجود در بخارات دائماً در شكافها و مسيرهاي زمين در آمد و شد و تكاپويند.

علت توليد زلزله

بخارات مزبور ضمن حركت و عبور خود در اين شكافهاو مسيرها در صورتي كه محل مناسبي براي عبور آزادانه نيابند جمع و متراكم مي شوند.

هرگاه شكافهاي مزبور نزديك سطح زمين بوده و پوستة زمين در آن محل نازك باشد بخارات كه به علت تراكم قدرت زياد دارند به شكافها فشار وارد مي آورند و مي خواهند از جايي خارج شوند. چون قدرت شكافتن را ندارند به واسطة فشار و تكانهايي كه مي دهند حركتي در پوسته زمين به وجود مي آيد كه بشر آن را زلزله مي نامد.

 هرگاه پوستة زمين در آن قسمت ضخيم باشد زلزلة ‌مختصر پيدا مي شود و اگر پوسته نازك باشد زلزله هاي سخت به وجود مي آيد. ضعف و شدت زلزله يكي بسته به قدرت آن بخارات است كه تا چه اندازه جمع و متراكم و انباشته شده و داراي چه نيرويي هستند و ثانياً بسته به ضخامت پوستة‌ زمين است كه بالاي آنها واقع گرديده.

گاهي كه پوسته نازكترو راههاي ديگر مسدود باشد و به بن بست بربخورند زمين شكافته مي شود و شكافهاي عميق باز شده اتمها و بخارات مزبور از آنها خارج مي گردد چنان كه در زلزله هاي سخت ديده شده است و اين درست به مثابة‌ انفجار ماده و دمل هايي است كه در بدن انسان مي تركد.

در كنار درياها كه پوسته زمين به علت سراشيبي و گودي نازكتر و بعلاوه نفوذ آب در زمين بيشتر است زلزله بيشتر اتفاق مي افتد. گاهي هم ضمن زلزله سروصداهايي از زير زمين و شكافها شنيده مي شود. گاهي نيز بخارات متصاعد از شكاف زلزله داراي بوهايي است كه مربوط به همان بخارات است كه موقع عبور از رگه هاي برخي مواد زمين آغشته به بوهاي آن مي شود .

عشقبازي اتمها

 گاز اتمها بين مركز زمين و قسمت فوقاني در شكافها و مسيرهايي به دنبال يكديگر مشغول عشقبازي مي شوند و همديگر را دنبال مي كنند از يك طرف گاز مواد مذاب مركز زمين و از طرفي ديگر بخاري كه از ريزش آبهاي سطح زمين به داخل آن توليد مي شود گاز اتمها را تشديد مي نمايد. اتمها بالاخره در مسير خود به جاهاي بن بست مي رسند و عدة ديگري به آنها مزيد مي شود.

خط سير زلزله

علت اين كه زلزله بيشتر در خط سيرهاي معين و نواحي مشخصي از زمين به وجود مي آيد همين است كه زير پوسته و داخل زمين شكافهايي وجود دارد و بيشتر بخارات اتمي از آن مسير عبور مي كنند و راه گذارشان كانالهاي مزبوراست.

دانشمندان در اثر مشاهده و تجربه فهميده اند كه زلزله و آتشفشان بيشتر در مسير معين از زمين به وجود مي آيد. به همين لحاظ نقشه هايي از كرة زمين ترتيب داده خط زنجيرهاي عبور زلزله را تعيين نموده اند.  ولي علت حقيقي آن تا حال كشف نشده بود.

فرضيات بسياري در ساليان اخير راجع به پيدايش زلزله و آتشفشان ابراز شده است كه اغلب برخلاف و باطل كنندة‌ يكديگرند. اكنون كه حكمت نوين حقيقت مطلب را آشكار كرد بر دانشمندان و متفكرين و روشنفكران است كه در اين راه تفحص كنند شايد راه چاره اي براي پيش بيني يا جلوگيري از زلزله بيابند.

يك پيشنهاد مفيد براي تخفيف اثر زلزله

به عقيدة حكمت نوين راه چاره آن است كه محققين، استادان و دانشمندان در اين فكر  باشند كه اولاً شيارهاي مسير اتم را در زير زمين پيدا كنند و ثانياً در صورت توانايي سوراخهايي در زمين حفر نمايند كه به آن شيارها متصل گردد تا قسمتي از گازهاي اتمي موقع عبور از آن سواخها خارج شود. هرگاه اين عمل انجام پذيرد فشار گازها بر پوسته زمين كم شده و در اين حال اگر هم زلزله به وجود آيد نسبتاً ضعيف و كم زيانتر خواهد بود.

حشمت اله دولتشاهي

داستان معرفت

مهاجرت قبل از موعد!

روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك دارد و كلبه اي محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد. اما چنين كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند.

شيوانا از مرد پرسيد:” اگر تو همين الآن در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي . خانواده ات چه مي كنند!؟ “ مرد فكري كرد و گفت:” خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند ، هر چه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبه را مي فروشند و به شهر ديگري مي روند و در آنجا دسته جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. “

شيوانا از مرد پرسيد:” اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند ، اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد ، آنگاه چه مي كنيد؟“

مرد تنگدست فكري كرد و گفت:” خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!“

آنگاه شيوانا تبسمي كرد و گفت:” خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و مهاجرت را شروع كنيد. تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد!“

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:7  توسط جوياي معنا  | 

هواي متراكم يا كمپرس

هواي متراكم كه صاحب نيروي شگرفي است و اين همه در صنايع از آن استفاده مي كنند همين است. هوايي را كه مخصوص فضاي معيني است به وسيلة ارسال هواي بيشتر فشرده و متراكم مي سازند، به هم مي فشارند، فضا را تنگ مي كنند در نتيجه هواي مزبور كه از تراكم اتمها حاصل شده قوت و نيرو مي يابد و داراي فشار و قدرت مي شود. اين فشار و قدرت همانا قدرت روحي و الكتريكي اتمهاست.

اين همان هوايي است كه در پيستون اتومبيل فشرده شده و با يك جرقه الكتريكي مشتعل گرديده پيستون را با  فشار عقب مي زند. در موتورهاي ديزلي قديم شمع كه موجد جرقه است وجود نداشت و همان حرارت فوق العاده ناشي از تراكم هوا كه به 1200 درجه فارنهايت مي رسد باعث مشتعل نمودن سوختي است كه به شكل مه لطيفي به بالاي پيستون وارد شده و پيستون را بشدت عقب مي زند.(1200 درجه فارنهايت  معادل است با 650 درجه سانتيگراد).

اين همان نيروئي است كه در تفنگهاي بادي متراكم شده گلوله را پرتاب مي سازد. همان قدرتي است كه در كمپرسورهاي توليد باد جمع شده ادوات بزرگ صنعتي را به كار انداخته كوهها را سوراخ مي كند و سنگها را مي تركاند، چكشها و پرسهاي سنگين را فرود مي آورد. همان قوه اي است كه در اغلب اسلحه جنگي به كار مي برند.

خلاصه قسمتي از نيروي هواي متراكم همان نيروي اتم است و براي امتحان مي توانيد چوپ پنبه اي به در تلمبه اي گذاريد و تلمبه را به كار اندازيد تا ببينيد چوپ با چه  قدرتي پرتاب مي شود.

تراكم و اختلال اتم در طبيعت

مثالي كه در بالا راجع به تراكم و اختلال اتمها در اطاق گفته شد در مقابل عمل طبيعت بسيار كوچك و ناچيز است چرا كه در پيشگاه فضاي بزرگ اين قبيل آثار محلي چندان ارزشي ندارد. اكنون مي گويم كه عمل تراكم هوا به صورت بزرگ در طبيعت انجام مي شود و اين كار را ابرها به عمل مي آورند: وقتي هوا صاف و سالم است و ابر در آسمان نيست اتم به نسبت معين و معتدلي در فضا پخش است و اعمال غير عادي از قبيل رعد و برق وجود ندارد مگر در بعضي موارد خاص كه خارج از بحث فعلي است. هرگاه ابر باشد ولي رقيق و سبك باشد چون قدرت و نيرويي براي فشردن و محاصره و راندن اتمها ندارد رعد وبرق ديده نمي شود و اگر به وجود آيد قابل ملاحظه نيست و در بعضي موارد آن را صاعقه مي نامند.

ابر غليظ

هرگاه در هوا ابر غليظ به وجود آيد در صورتي كه يك قطعه باشد چندان تأثيري درفشردن اتمهاي فضا ندارد زيرا فشاري كه وارد مي آورد ناچيز است و اتمها را به فضاهاي آزاد مي راند. اما اگر ابر غليظ و ضخيم از اطراف برخيزد و به هم جمع شود مقداري از اتمهاي فضا را در ميان خود محبوس مي سازد. حال در اين موقع كه ابر هست اگر هوا گرم شود و شدت گرما زياد گردد و سطح ابر پايين باشد فشار هوا از زير و فشار گرما از بالا و قوة الكتريكي مثبت و منفي اتمها و اغتشاشي كه در صفوف آنها پيدا مي شود و تماسي كه بين اتمهاي مثبت و منفي يا مذكر و مؤنث به وجود مي آمد همة اين ها داخل هم شده دست به هم داده و جريان الكتريسيته صادر مي شود كه همان برق است و هوا را مي شكافد و صداهاي بزرگ مي كندكه همان رعد است (البته هوا هم در ايجاد صدا دخالت دارد.)

رعد و صاعقه

رعد با صاعقه اين تفاوت را دارد كه درمورد رعد ابرهاي غليظ و ضخيمي از هر طرف هوا را محاصره مي كند و چون فضا محدود است وقتي منفجر مي شود صداي مهيبي از آن خارج مي گردد. اما در مورد صاعقه ابرهاي سبك وجود دارد و فضاي زيادي هم در اختيار اتمها است. به اين لحاظ انفجار آنها در فضاي محدودي نيست كه صداي مهيب از آن خارج شود.

براي مثال مي گويم هرگاه دو مثقال باروت را در فضاي كوچك ومحدود لوله تفنگ منفجرسازند صداي مهيبي از آن خارج مي شود كه مربوط به كوچكي فضا و كمي جا است. و اگر هزار برابر همان مقدار باروت در فضاي آزاد منفجر گردد چنين صدايي از آن خارج نمي شود. يا اگر انبار باروتي منفجر شودچون در فضاي محدودي منفجر شده صداي  مهيب مي كند اما اگر در فضاي آزاد بسوزد به آن اندازه از آن صدا خارج نمي شود.

اين نكته را هم ناگفته نگذارم كه صدا مربوط به شكافته شدن هوا و پاره شدن فضا است نه خود اتمها زيرا اگر صدا مربوط به اتم بود چرا قبل از انفجار بيرون نيامد. آزمايش خيلي سادة‌ آن اين است كه تركه اي را در هوا به سرعت حركت دهيد، صدايي از آن شنيده مي شود كه مربوط به شكافتن هواست. نوع صدا همين است منتها با شدت خيلي بيشتر.

اين دو نكته را هم در نظر داشته باشيم: ابرها اغلب طبقه طبقه روي هم قرار دارند. ابرهاي غليظي كه توليد رعد و برق مي كنند بيشتر در طبقات پائين و از آنها كه نزديكتر به سطح زمين است رعد و برق به وجود مي آيد. نكته دوم اين است كه رعد و برق در موقع گرمي هوا توليد مي شود. در بهار و پاييز كه هوا نسبتاً گرمتر است بيشتر و در زمستان كمتر است مگر اين كه هوا در زمستان گرم باشد.

خلاصه و توضيح مطلب

براي اين كه مطلب بهتر مفهوم شود و ابهامي باقي نماند خلاصة مطالبي را كه در بالا گفتيم ذيلا بيان مي كنم:

1 ـ در فضا به طور معتدل اتم موجود است. مثلاً در يك متر مكعب بايد يك ميليارد اتم باشد. اگر مثلا دو ميليارد جمع شود طبعاً جا و فضاي حياتي ندارند و سعي مي كنند فشار بياورند و بشكافند خصوصاً اين كه بين مثبت و منفي يا نر و مادة آنها جدايي افتاده باشد.

2 ـ اگر ابرهايي در هوا پيدا شود نه ابرهاي عادي بلكه ابرهاي غليظ و سنگين اتمهاي فوق العاده و اضافه بر ميزان عادي وارد فضا مي شوند. اما اگر قطعه ابري تنها باشد چون اتمها جا براي عبور پيدا مي كند اثري نخواهد داشت.

3 ـ اگر ابر غليظ و شديد و قوي و زياد باشد و از اطراف بيايد و دور و بر ابر قطعه اولي را بگيرد ياچندين ابر دور يكديگر را بگيرند و با هم تصادم كنند در اثر فشار اين ها مقداري اتم گير مي افتد و بين مثبت و منفي آنها جدايي پيدا مي شود. دراين حال ابرها به مقداري از اتمهاي فضا كه در بين آنها درگير شده اند فشار وارد مي آورند و تعادل اتمهاي مثبت و منفي فضا و نظم آنها به هم مي خورد. زير و زبر آنها ابر است و راه فرار ندارند اين است كه هوا و ابر را مي شكافند و رعد و برق صادر مي شود و نيروي الكتريسيته توليد مي گردد. مثبت و منفي هم كه از هم جدا شده اند در اين عمل تأثير فوق العاده مي كنند. وقتي به هم رسيدند الكتريستيه از آنها بر مي خيزد و اين قوة از آنها متصاعد مي شود. داراي قوة الكتريسيته مي شود كه ابر را مي شكافد، به اصطلاح آتش مي گيرد و قوه از آن بر مي خيزد.

4 ـ وقتي كه هوا سرد است ابرهاي در فضا (روي كرة‌زمين) آن طور متراكم نمي شوند كه  اتمها را به هم بفشرد و به همين جهت صداي رعد وبرق هم نيست و اگر هم باشد بسيار كم خواهد بود. ولي موقعي كه هوا قدري گرم است بخارات متصاعده از زمين به ابرها مي پيوندد و ديواره را ضخيم مي كند و اتمها نمي توانند فرار كنند، به يكديگر فشار مي آورند و در نتيجه منفجر مي شوند و صدای رعد و برق توليد مي شود.

چندان مهم نيست

صداي رعد و نيروي برق فضائي كه در نظر بشر آن قدر مهم است براي طبيعت امر كوچك و غير قابل توجهي است. زيرا وقتي خود زمين را يك گوي كوچكي درفضا بدانيم فعل و انفعالاتي كه از آن به وجود مي آيد داراي اهميت نيست. ليكن چون بشر موجود كوچك ناچيزي است اين عمل طبيعي در نظرش بزرگ جلوه مي كند و گاه باعث ترس او مي شود. (ادامه دارد......)

حشمت اله دولتشاهي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:15  توسط جوياي معنا  | 

خواهد آمد

همچو خورشيد از وراي ابرها

چون نگاري از پس ديوارها

عاقبت او خواهد آمد

چيست اين

سايه سرد نگاهي منتظر

آه بغض آلوده اي از سوز دل

ناله مرغي گرفتار قفس در آرزوي پرزدن

گوشه اي تنها نشسته

زانوانش در بغل

چشمه جوشان اشكش چون هميشه

زير لب مي‌گويد اين را

خواهد آمد،خواهد آمد

ندبه هاي صبح جمعه

لحظه‌هاي بي سرانجامي

نرم نرمك نخل اميدش به زردي مي‌گرايد

شعله اش خاموش مي‌گردد

پلك‌هايش روي هم آرام مي‌گيرند

ليك گويي آسمان فرياد مي‌دارد

كين طلوع فجر صادق زان شب بي مهر تنهاييست

اين غروب شام تار تيره‌بختي هاست

صبج نزديك است ياران

گوش بسپاريد

اين اذان صبح اميد است

خيز اينك نوبت تكبير و ذكر است و سجود آنگه سلام

السلام اي ذكر اكبر السلام

خيز بايد كوچه را آذين كنيم

بار بنديم و صنم را زين كنيم

يار مي‌آيد نه وقت خفتن است

بهر مهمان كردنش كاري كنيم

صبح نزديك است تا كي پيله بر اطراف خود پيچيده‌ايد

سربرآريد

گوش بسپاريد

باد، باران، رود، چشمه

هركجا، هردم، به هر كس مي‌رسند

با هم اين آهنگ يكتا را نوازش مي‌كنند

اين غروب شام تار تيره بختي‌هاست

صبح نزديك است ياران

هادي ساکت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:55  توسط جوياي معنا  | 
 اعمال اتم در اين جهان

 فضا پر از اتم است        

 قسمتي از همة اجسام عالم تقريباً از اتم تشكيل شده است. در هوا نيز مقدار معيني اتم وجود دارد. در فضاي متعادل به مقدار كافي اتم يافت مي شود. اين مقدار به همان اندازه است كه براي زندگي انسان و موجودات زمين و اعمالي كه در نزديكي زمين انجام مي گردد لازم است.

هرگاه مقدار اتم كم يا بيش از حد معمولي گردد به علت عدم تعادلي كه به وجود مي آورد محيط زمين قابل زندگي نخواهد بود (مثل محيطي كه از انفجارات شديد به وجود مي آيد  و قابل تنفس نيست.)

به هم خوردن اعتدال  

اطاقي را مثال زنيم در بسته كه در آن مقدار معين معتدلي اتم وجود دارد. سپس فرض كنيم به وسايلي مقدار اتمهاي داخل اطاق را بيشتر از حد نصاب نماييم. عدة اتم زيادي كه وارد اطاق كرده ايم به علت فشاري كه به اتمهاي داخل اطاق وارد مي آورند صف به هم پيوسته و منظم آنها را شكافته در اثر اختلاط شورش و غوغايي به وجود آورده و نظم داخلي را به هم مي زنند. آنگاه اتمهاي مثبت و منفي يا مذكر و مؤنث به واسطة اين اختلال به همديگر تماس پيدا مي كنند و به علت تماس آنها نيروي عظيم برق متصاعد و منجر به تخريب اطاق مي گردد.  

به طور مثال دو سيم برق را تصور كنيد كه هرگاه مثبت و منفي آنها به طور عادي به يكديگر متصل باشد نيروي معتدلي از آن به وجود مي آيد مانند روشن كردن چراغ يا گرم كردن سيمهاي بخاري. حال اگر همين سيمها را از يكديگر جدا كرده و باتكان دادن آنها را به هم تماس دهيم. خواهيم ديد كه جرقه هايي برقي بين آن به وجود مي آيد كه همانا در اثر نزديكي قواي مثبت و منفي (مذكر و مؤنث) آنها است. چنانچه مقدار اين الكتريسيته خيلي زياد باشد مسلم است كه جرقه هاي حاصله به ميزان خيلي شديد به وجود مي آيد. از آن جا كه نيروي برق حاصلة‌ اتمي بسيار قوي است تماس مزبور باعث تخريب مي گردد.

بمب اتمي نيز در اثر به هم خوردن نظم و تعادل قواي مثبت و منفي اتمها يعني كم و زياد شدن اجزاء اتم منفجر مي شود. قدرتي كه اخيراً بشر بر حسب سرنوشت بر آن دست يافته و آن را انفجار هسته يا اتم مي نامند از همين قاعده سرچشمه مي گيرد و اختلالي هم كه در اثرانفجار بمب اتمي درهوا پديد مي آيد كه آن را در اصطلاح علمي راديواكتيويته مي نامند به علت همين تراكم و انقباضي است كه در بالا گفته شد.

اما علت واقعي انفجار اتمها آن است كه اتم بر طبق قاعدة وحدت نمي خواهد اتصال و پيوستگي خود را به هم زده و از ياران خود جدا گردد و هنگامي كه آن را به زور جدا سازند چنين غوغاي عظيمي برپا مي كند كه منظور از آن اتصال مجدد به ياران است. در واقع كسي هم قادر به اين نيست كه اتم را زياد از يكديگر دور سازد بلكه مانند دو شيئي است كه به وسيله كش يا فنر به شدت از هم دور مي شوند و بعداً متصل خواهند شد. با اين تفاوت كه در وضع جديد تحولي در آنها حاصل مي شود. عشق هم به هر صورت باشد همين است.

حشمت اله دولتشاهی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 17:43  توسط جوياي معنا  | 

مدار عشق

مدار عالم بر عشق نهاده شده و پيوند عشق تار و پود عالم را ساخته است. تا مثبت و منفي برق به هم نزديك نگردد از آن روشنايي حاصل نشود. مثبت و منفي تنها با اين كه نامشان برق است چندان اثري ندارند. اشتياق عظيم آنها به پيوند با يكديگر است كه باعث اين غوغاي حياتي جهان است و چون به هم رسيدند چه اثرها از آنان به ظهور مي رسد. اتحاد عاشق و معشوق در تمام مراتب وجود چنين است.

 

عاشق و معشوق

عاشق كيست و معشوق كدام است؟

 آيا فكر نمي كنيد آن كسي كه پديد آورندة همة غوغاهاي عالم است و اين عشق را به وجود آورده تا خود عاشق و مشتاق نباشد اين اثر بوجود نمي آيد. از خود نمونه گير.

تا به كاري شوق نورزي آيا در پي انجام آن خواهي رفت؟

پس پديد آورندة آفرينش عاشق بوده است و عشق عظيم او به پنهاي عظيم عالم وجود است.

معشوق كيست؟ همه عالم.

در عين حال همه عالم معشوقند و چون خود عالم نيز عشق سير به سوي كمال و هستي دارد خود نيز به نوبة خويش عاشق است و معشوق او معبود لايزال پس خدا و عالم هم عاشقند و هم معشوق.

 

صفاي عاشق و معشوق

بايستي بين عاشق و معشوق صفا برقرار باشد و اين صفا كه وسعت آن به عظمت سراسر عالم است در همة مراتب وجود لازم و واجب است و چون با نداي وحدت صفائي در اين كرة‌ خاكي بين مخلوقات بشري و ساير مخلوقات برقرار مي شود در حقيقت ذره اي از همان صفا و محبت كلي و جامع بين خالق و مخلوق و بنده و خداست اين صفاي كل است كه طليعه آن به خوبي احساس مي شود.

 

نداي عشق

به علت نزديكي عهد اين صفا، از حنجره عالم كه حنجرة عظيمي به پهناي جهان هستي است ندائي بلند است و فريادي از كائنات به گوش مي رسد كه صدائي فرح بخش و جذاب و روح افزاست. توجه كنيد تا آن را با صفاي دل بشنويد.

 

هر صداي خوب و دلنشين هم كه از حنجره اي بيرون مي  آيد از هر كس باشد از لطف پروردگار است زيرا هر صدا و نواي خوش اسباب و وسائل و حنجره و تارهاي صوتي آن را خداوند لطيف و مهربان آفريده و موهبتي از جانب يزدان بي همتا است. هر آهنگي از روح نيرو مي گيرد و كاملاً روشن است كه روح از امر الهي است و امر الهي هم از او جدا نيست. پس هر ندايي كه مي آيد همه از جانب اوست.

مگر نه آن است كه حنجره يكي از پيامبران (حضرت داوود عليه السلام) را نيكو قرار داد كه در راه خدا آوازهاي نغز و دلكش مي سرود و اين از معجزات او بود چنان كه امروز هم صوت داوودي در نزد افراد بشر ضرب المثل و محترم است.

 

صلح و صفا و آرامش همان نظم و ترتيب است و چون مدار عالم وجود بر نظم استوار است هر عملي كه موجب بر هم زدن آن است يا بر خلاف جريان آن سير كند مردود و از بين رفتني است، اتحاد عاشق و معشوق موجب ايجاد نظم و صفا و جدائي آنان به معني اختلال است.

 

غوغاي عشق

 غوغاي بمب اتمي فريادهاي دردناكي است كه از حنجرة اتمهاي عاشق و معشوق كه از هم جدا مانده اند برخاسته و اين فريادهاي سهمگين و غريو ترسناك كه بر مي خيزد فرياد فراق و دوري است كه از ميلياردها موجود زنده برخاسته است. پس جهانيان را مژده باد كه از پيوست عاشق و معشوق و برقراري مقررات محبت و وحدت صفائي در جهان پديد مي آيد كه آن غوغاهاي هولناك را از بين مي برد. اين نويد كه از حنجرة عالم برخاسته خبر جان بخش را به جهان اعلام كرده است.

 

بر اين مژده گر جان فشاني رواست

در قبال اين حقيقت و تشعشع آسماني هزاران جان فدا مي گردد يعني ممزوج شده و با يار داخل مي شود. فدا شدن به معناي اذعان شدن در يكديگر است. اين فدا و فرياد نداي مرگ و هلاك و نيستي نيست بلكه نداي حيات است و سزاوار است كه هزاران زندگي در آن اذعان و كوبيده شود يعني بدان پيوسته گردد.

اين ذره از جان من كه از آن منبع عظيم لايتناهي است وقتي فدا شود به معني از بين رفتن نيست بلكه معني آن ضميمه شدن و پيوستن است.

 اين است اصل فداي معشوق مي شود به معني آن است كه من چنان خالص و مخلص و گرفتار توام كه جزء تو مي شوم. عاشق عالم نيز داخل عالم و وارد كل عالم مي گردد.

لذا عاقل آنكس است كه در حين مرگ به جاي ماتم شادماني كند زيرا ذرة جانش به منبع عظيم جانان پيوسته است.

يار مي آيد

جهان بيمار را كه محتاج طبيب است بايستي مژده داد كه از اين تحول شاهد سلامت را در آغوش خواهد كشيد. وقتي ادغام و به هم پيوستگي حاصل گردد زيبايي حقيقي تجلي خواهد كرد زيرا اين منبعي است كه همة گلها و گلرخان جرقه و ذره اي از قدرت و زيبايي آن است. از اينرو شفائي پديد آمد و نجاتي به ظهور پيوست. الله اكبر، چه خوشي و چه مسرت و نشاطي.

اين است مژده مسرت بخش واقعي براي جهان، اي عزيز من عاشق شدم و به عشق عالم پيوستم تو هم سعي كن زودتر به عشق عالم بپيوندي.

خلاصه مطالب بالا در يك رباعي

                           از  عاشق  و  معشوق  صفا مي آيد                                از  حنجرة   يا ر  صدا  مي آيد     

                              در هر قدمش هزار جان شد به فدا                                    با صحبت گلرخان شفا مي آيد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:33  توسط جوياي معنا  | 

پليدي و زشتي چيست؟

 در عالمي كه سراسر آن نور است و تاريكي وجود ندارد چطور ممكن است پليدي و زشتي قائل باشيم. اگر چنين كنيم در حكم همان كساني خواهد بود كه قائل به خداي ناپاكي و اهريمن مي شدند چون چاره اي نداشتند. اما وقتي در نظر گرفتيم كه اين اختلافات كه چشم ظاهري ما مي بيند مانند سايه روشن هاي تابلو نقاشي است كه اگر نباشد تابلو به وجود نمي آيد و ما هنگامي كه فهميديم كه اين اضداد كه در ظاهر مي بينيم براي جلوة مظاهر خلقت است و اگر نباشد جلوه معني نخواهد داشت، چنان كه اگر سايه روشنهاي نور نباشد اصلاً چيزي به چشم نخواهد خورد و نور تنها، هيچگونه نمايشي نخواهد داشت.

وقتي فهميديم همة امور از آنچه در اصطلاح خوب يا بد مي خواهيم لازم و ملزوم و نقشهاي مختلف صحنة نمايش عالم خلقت است، آنوقت مسلم خواهد شد كه لفظ بدي جز اسم نيست و بايستي از آن نجات پيدا كرد تا جهان را گلستان ببينيم كه گل و خار در آن لازم و ملزوم يكديگرند. اين اثر تجلي دين و دانش در ما است كه چنين معرفي از آن زائيده مي شود.

نيروي بدي يعني چه؟

آيا در مقابل نيروي لايزال و بي حدود يزداني كه درعالم چيزي جز آن نيست و همة آن نيكوئي و خير محض است نيروي بدي و اهريمني قدرت و توانائي اظهار وجود دارند؟! اينجا است كه بايستي استغفار كرد. اگر خدا را مي شناسيم و از قدرت او خبر داريم چطور جرأت مي كنيم بگوييم در عالم چيزي برخلاف قدرت او و برخلاف تمايل او عمل كند. آيا اين عجيب نيست كه از يكطرف خدا را قادر و توانا و سرچشمه نيكوئي ها و خيرها بدانيم و به زبان قدرتش را بي منتها بشماريم و از سوي ديگر معتقد باشيم كه افراد بسيار كوچك ناچيزي از بشر (يعني مخلوق يكي از ناچيزترين كرات عالم) و يا امثال اين مخلوق برخلاف خواست خدا قيام نمايد؟

فكر كنيد تا حقيقت را دريابيد.

پس با لفظ بدي كه در عالم بشري ما مطلع است چه كنيم و آن را چگونه تعبير نمائيم؟ حقيقت اين است كه لغت بدي كه در حكم همان سايه روشن است از روي اضطرار و براي نمايش پشت و رو و رويه و آستر و جلوه هاي گوناگون هستي بوجود آمده و بهتر است همان اصطلاحي را كه در مورد برق بكار مي بريم تعميم داده بدي را جنبه منفي امور و نيكي را جنبة مثبت بشماريم و اين نكته را به خوبي در ذهن بسپاريم كه هر چند ظاهراً اين دو نيرو بر عليه يكديگر كار مي كنند اما اين ضديت ظاهري بيش نيست و نتيجه و مجموعة كار آنها مثبت و به نفع عالم است.

همانطور كه چرخهاي داخل ساعت به راست و چپ حركت مي نمايند ولي نتيجة آنها نشان دادن ساعت صحيح است. بنابراين هر چه در عالم هست جز نيكوئي نمي توان نامي بر آن نهاد. جز خير نمي توانيم به بينيم و نمي توانيم بشنويم.

چون همه چيز خير است وحدت مذاهب جهان نيز خير محض است.

خلاصه مطالب بالا در يك رباعي:

                    آن  روشني  فزوده در عالم  هست     آن  عروه  وثقي كه به وحدت پيوست              

                    در دانش و دين جوهر فرد آيد دست             معني همه اوست از بدي بايد رست

معرفي وبلاگي بامعنا: 

 

http://akhtarak.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:35  توسط جوياي معنا  | 

دانش چيست؟

دانش عبارت از دانستني و معرفت و معلوماتي است كه در جهان روشن مي گردد و نيروئي است كه ديناميسم عالم را تشكيل مي دهد و جهان هستي با قدرت دانش كار مي كند همانطور كه يك ماشين كوچك بشري هم با قدرت دانش حركت مي نمايد. تمام اين كرات عظيم و كهكشان هاي با عظمت و مخلوقات و اشيائيكه آنها را اجزاء آفرينش مي ناميم با نيروي دانش الهي در گردش اند كه در حقيقت نيروي تحرك و فعاله يا ديناميسم عالم مي باشد.

اطلاع بر حقايق عالم و نيروهاي گردانندة آن همان دانشي است كه بشر از ابتداي تاريخ تا امروز در صدد كسب آن بوده و به تدريج و مرور بر او آشكار شده و در آن ترقي و تكامل يافته و در اين دوران درخشان يكباره با جهش عظيم پيش خواهد رفت.

 

دين چيست؟

دين به معني قبول و پذيرش دل است و دين و دانش كه با هم توأم گردد اثر خود را خواهد بخشيد. مثلاً وقتي مي گويند شخص متدين به دين الهي است يعني دانشهائي را كه آن دين براي بشر ارمغان آورده قبول كرده است. هر كدام از اين دو جنبه ناقص باشد اثر مطلوب نخواهد داشت. اگر دانش باشد و دين نباشد چون مورد قبول نيست اثري ندارد. هزارها خروار دانش و هزاران كتاب علم را به مقابل كسي گذارند در حاليكه دل او بدان متوجه و قبول دارنده نباشد فايده اي نخواهد داشت.

بايد او قبول كند بعد به دنبال آن برود. اين است كه درمثل قرآني كه با تعبير لطيف شيخ اجل سعدي عليه الرحمه ترجمه شده مي فرمايد:

                                 نه محقق بود، نه دانشمند                          چارپائي بر او كتابي چند

دانش هر چه انباشته گردد وقتي كسي دنبال نرود و بدان توجه نكند چه سود خواهد داشت؟ اگر بهترين تعليمات دانش هر دين را جلو كسي بگذارند و او گوش هوش و دل خود را بر آن نبندد نخواهد فهميد و از آن نتيجه نخواهد برد و از گنج آن اطلاعي حاصل نخواهد نمود پس دين و دانش بايد توأم باشد اول دانش و بعد قبول و ايمان است. با اين ترتيب خوب روشن شد كه چون دانش به معني همه نوع دانش است و دانش دين هم شامل همه نوع دانش مي شود پس دين تنها كه به معناي قبول است معني نخواهد داشت و بايد هر دو توأم با يكديگر باشند.

 

وحدت دين و دانش

وقتي به اين ترتيب در دانش و دين وحدت حاصل شد جوهر فرد بدست مي آيد. به اين معني كه روشن و آشكار مي شود كه در عالم جز يك جوهر وجود ندارد و اين همان گوهر يكتاي آفريدگاري است كه جوهر و ماهيت و هيولاي آن با نيرو و قدرت و اشكال و رنگها و صورتهايش فرقي ندارد و تفاوت در جلوه و زاوية ديد و اسم گذاري است. باطن و معني هر چه هست او است و جز او چيزي نيست.

آن وجود روشن فرد همان وحدت است كه روشنايي آن بر اين دنيا از نقطة نظر مشاهدات بشر در حال افزايش است زيرا معرفت واقعي همان روشنايي است كه طلوع مي كند. حال كه معلوم شد دين و دانش به هم پيوسته و از هم جدا نيست قدرت تشخيص افراد نسبت به اديان و برگزيدن راه راست از راههاي ضعيف تر آشكار مي گردد زيرا هر ديني كه در آن دانش و عقل بيشتر و قويتر و روشن تر و نوراني تر و متجلي تر بود مسلم است كه از آن بهتر استفاده مي شود.

 

معني همه اوست

با اين ترتيب روشن و آشكار گرديد كه (معني همه اوست) يعني جز نيروي الهي در عالم نيروي ديگري وجود ندارد. آنوقت بايستي از بدي نجات پيدا كرد.

مي دانيد چطور؟ بدينسان كه بايد اصلاً لغت بدي را فراموش نمود و مانند يك ميكروب ترسناك از آن گريخت و آن را از صحنة حيات بشر خارج كرد. بايد بدي را رها كرد زيرا ديگر موضوعي ندارد. پندار كساني را كه قائل به بدي هستند بايد به خود گذاشت و از آن اجتناب نمود.

معرفي سايت :   http://www.al-shia.com/html/far/8sites/view.php?cat=2

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 9:44  توسط جوياي معنا  | 

 در عالم چيزي جز نور وجود ندارد و اين نور همه پرتوي از منبع بي همتا است. اين نور كه كاست ندارد و پيوسته براي مشاهدة بشر در حال فزوني است و در عالم لايتناهي و بي ابتدا و بي انتها تجلي آن آني تعطيل پذير نيست جلوه اش در عالم هست است زيرا هر چه هست هستي است.

 

آن نور در اصل كامل و غير قابل افزايش است اما براي بشر در حال افزايش مي باشد زيرا معلومات و مشاهدات بشر در حال تكامل است. روزي بود كه فقط ماه و آفتاب را مي ديد و بعداً با دوربينهاي بزرگ اخير پي به كهكشانها و سحابيها و نورهاي عظيم عالم برد و به همين ترتيب روزبه روز دانش بشر در بارة فهم عالم افزون مي گردد.

 

پس نور در اصل بي ابتداء و انتها و بي پايان است و لفظ افزايش در بارة چيزي مي گويند كه ناقص رو به تكامل باشد. نور الهي جزء خود اوست و قابل تفكيك نيست زيرا صفات از ذات جدا نيست. اين نور هميشه بوده و چون هميشه بوده خواص آن هم هميشه بوده و خواهد بود و مهمترين خواص آن تجلي است. همين تجلي كه در عالم مي بينيم و حس مي كنيم.

 

اين تجلي تازه نيست هميشه بوده است و نمي تواند تازه باشد چون اين غلط است كه بگوئيم زماني خواهد آمد كه نور نخواهد بود زيرا اگر چنين گوييم مثل اين است كه بگوئيم زماني بوده كه استغفرالله خدا نبوده و نخواهد بود.

 

چه كسي قدرت اين را دارد كه نور و تجليات آن را كه جزء ذات الهي است از او تفكيك كند و چه كسي توانائي دارد فكر كند كه زماني اين نور نبوده است؟ به يقين بايد دانست همه چيز در عالم هستي وجود دارد و نيستي لفظ بي معنائي بيش نيست.

تجليات نور يزداني كه همان عالم است هميشه بوده و هست و خواهد بود و اين تجلي در پيشگاه ديد بشر در حال افزايش است مي گوييم كه بوسيله عروه الوثقي الهي جهاني، كه همان اتصال و اتحاد طبيعي عالمي باشد به وحدت متصل گرديد. 

(منظور از عروه الوثقي كه اصل آن اروه الوثني بوده است طناب محكم بهم پيچيده است كه باعث ارتباط و اتصال محكم دو چيز به يكديگر مي شود و ديگر از معاني آن كتاب عروه الوثقي است كه از مهمترين منابع فقه اسلامي و تعليمات اين دين مقدس است)

به اين معني كه اين وحدت كه ما مي گوييم يك امر محدود و كوچك و منحصر به اتحاد افرادي معين و معدود از گروههاي بشري نمي باشد بلكه اتحاد و وحدت تمام موجودات و اشياء و كرات عالم به وسيلة همان نور واحدي است كه بنيان زمين و آسمان را تشكيل مي دهد. اين وحدت با آن چنان طناب محكمي با عالم حقيقت بهم پيوسته است. اين كه قرآن مي فرمايد:

و اعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا - همگي به ريسمان الهي چنگ بزنيد و پراكنده نشويد نصيحتي است به افراد بشر كه از اين وحدت عالمي استفاده كنند.

 

بنابراين وحدت عالم با طناب ها و ريسمانهاي محكم به هم پيچيده و غير قابل انفصال است.

بريدگي و پوسيدگي و جدائي در ماهيت آن راه ندارد. اين وحدت به عالم وحدت كل پيوند داده شده و آن دانش كه تحت عنوان عروه الوثقي و فقه دين است با همين رشتة محكم بر دوش توسن بادپاي زمان سير خود را انجام داده به اين وحدت پيوند داده مي شود زيرا منظور ما يكي است.

آن دستورات با اين كه قرنها از آن گذشته با طناب محكم و رشتة استوار جلو مي آيد و به زمان مي پيوندد و وحدت شامل آن است.

 

معرفي سايت  پايگاه بانوان مسلمان http://www.nooraniat.com//

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 15:34  توسط جوياي معنا  | 

سالروز خزان دستان مهرپرور،از تبار آيينه ها،روح خدا خميني كبير،تسليت باد.

 

اماما، ای سفر کرده دیار عشق، ای که با تیغ برّان حکومت خیبر شکن قلعه های نفاق زمانه شدی؛ ای که باغ هستی ات بهار آزادی را آسایش دگر بود؛ بر بال کدامین ملک نشستی که اینچنین بی تاب و شتابان به سرای جاوید سفر کردی؟ خلوت اُنست را در کجا گستردی که اینگونه مستجاب شد؟ و اینک در سالروز هجرانت، با یادت به دل های سوگوارمان تسلی ده. 

 

پانزدهم خرداد، نقطه عطفی است در تاريخ معاصر؛ يادگاری است از پيوند معنوی توده های عظيم مردم کشور ما؛ واکنشی است از احساس عميق مذهبی ملت ايران؛ نمايشی است ازبه پاخاستن مردمی که می خواستند ظلم و ستم را از بن بر کنند؛ تجسمی است از تاريخ اسلام و درجه ای است برای سنجش فداکاری و از خود گذشتگی انسان هايي که به دنبال آرمان الهی حرکت می کنند. پانزدهم خرداد، روز قيام خونين مردم جان برکفی است که به نام اسلام و برای اسلام به ميدان آمدند تا سلطه طاغوتيان را از کشورشان برچينند.

 

معرفي دو وبلاگ بامعنا

حکمت خداوند!در زندگی من هیچ اشتباهی یافت نمیشود.هر چه هست حکمت خداوند است.اشتباهات تنها تا پیش از آشکار شدن مفهوم ایزدی شان اشتباهند.بلا ها فرستاده خداوند هستند و بدبختی ها تنها سنگ گامه هایی هستند بر مسیر باریک تکاملی ای که همگان آن را می پیمایند.اما تنها اندکی آن را در می یابند.در یافتن این راستی ـ به من توانمایه و شور به جلو گام نهادن را می بخشد.در حالی که سایر انسانها گویی در درازای راه تنها بر زمین پا میکشند و پاشنه های یکدیگر را لگد می کنند.بسیاری من را باریک بین شمرده و بر من برای هیجانی که هنگام پیش رفتن براه میاندازم خطا میگیرند.اما این تندی پیشروی من است که هیجان اجتماعی پدید می آورم.شتاب اندیشه گری ـ کردارـ پشتکار و سخت کوشی و ذهن شهود من.من حتی اشتباهم را هم تند انجام میدهم.اما بدین گونه آیا هیچ اشتباهی در کار هست؟حکمت خداوند همان است که میگوید خداوند همه کار ها را کم و بیش هم زمان انجام میدهد.هیچ کنش یا رخدادی نیست که تنها از روی پیش آمد روی داده باشد.زندگی تا بیشترین حد گنجایشش از معنا و مفهوم پر شده است و چون کیسه ای سیب زمینی که به زور پر شده ناگهان پاره میشود.با ناچیز ترین دگرگونی یا گسترش یافتن ادراک بندهای کتانی کیسه کشیده شده و سیب زمینی ها چون تخم جن های هیجان زده کنار پاهایت به هر سو پراکنده میشوند .هر سیب زمینی ای را میتوان بسته به اشتها پخته و کره مالی کرد.هیچ سیب زمینی ای بر نگشته نمیماند و هر کیسه ای از موارد روی دادنی حسابی تکان داده میشود .تا هر گیر کرده کوچکی شل شده و از کیسه بیرون افتد.رویدادهایی که نمایشگر پیمانی بسته شده با سرنوشت هستند.پیمانی چنان سفت و سخت بسته شده که با آن هر دم زندگی او جادویی و فرخندگی یافته مینماید و هر چیزی درست و بی کم و کاست.همان گونه که مورد نگرش طرح بوده است به انجام میرسدمن به گونه ای مثبت از آن شادی می جویم.در آن شکوه میابم.بدان مهر میورزم و پیوسته نشان میدهم که از کار آمد بودن مطلق آن تا چه اندازه بی هیچ پیرایه ای سپاس گزار و شگفت زده ام.چنین رخدادهایی به دیده من به هیچ روی کوچک نیست بلکه حرکت بعدی خداوند است.دربازیی که در هیچ سوی آن رقیبی در کار نیست.گونه ای بازی شطرنج کیهانی "بده برود".چه کسی میتواند زودتر از دیگری از شر همه چیز رها شود؟من جان و دلم را هر چه را که دارم از خود بیرون میپاشم و خداوند از آن شاد شده و چند برابر آنها را به من باز میگرداند....نوبت حرکت توست دوست من!(جادوی فایندهورن ـ پال هاوکن)
وبلاگي ديگر..       http://sevda1000.persianblog.com/

حافظ ۲

  دگر بار سراغ ديوان لسان الغيب ميرويم ودر دريای بيکران عشق وعرفانش

  غرق می شويم !

    پيام حافظ در عشقهای افلاکيش اينست که :عشق بهترين وتنها نجات 

    دهنده بشر است ! حتی عشقهای خاکی و مجازی ! ليکن خوشا بحال  

    جانهائی که در مسير عشق ربانی گداخته شوند !يکی ديگر از ويژگيهای

   عرفانی اشعار وغزليات حافظ صاحب اختيار ومطلق بودن معشوق وقدرت

    الهی است :

            در پس آينه طوطی صفتم داشته اند

                                       آنچه استاد ازل گفت بگو / ميگويم

   حافظ بخوبی ميداند که يار نيازی به عشق ما ندارد !      و اين معشوق

   عرفانی از عشق ما مستغنی است ! اما بسيار مشفق ومهربان است !

   رئوف است ! با آنکه بی نياز است اعلام نياز ميکند ! ميگويد شما يکقدم

   بسوی من بيائيد من ده قدم بطرف شما خواهم آمد !

            زعشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است

                                  به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زيبا را

    در جائی ديگر ميفرمايد :

             گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی است

                                  فکر مشاطه چه با حسن خدا داد کند

    در عشق عرفانی حافظ کمال مطلق عشق است  !      زيرا در عشق

   عرفانی نقص نيست ! همه چيز از نهايت کمال سر چشمه می گيرد  !

   اما در عشق خاکی وظاهری زوال است ! سستی وکاستی است !

              هر چه هست از قامت نا ساز بی اندام ماست

                                   ورنه تشريف تو بر بالای کس کوتاه نيست

   يا در جائی ديگر :

               اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

                                   گناه بخت پريشان ودست کوته ماست

   برای رسيدن به عشق عرفانی بايد به کمال رسيد ! بايد صاحب ارده قوی

   بود ! ذهن فعال وپوياست . بايد برای رسيدن بمقصود از ذهن فعال کمک

   گرفت وحافظ چنين کرد ! او ميداند که عشق با عافيت يکجاجمع نميشود

   درک دين وعرفان با زحمت وتلاش بدست ميايد !

            چه شود اگر ز ره وفا نظری بما کنی

                        که اگر کنی همه درد من بيکی نظاره دوا کنی

    با ياری يگانه مهربان در فرصتی ديگر ديوان خواجه شيراز را دگر بار با

    هم ورق خواهيم زد .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 9:13  توسط جوياي معنا  |