|
معرفي وبلاگ مرثيه عشق http://www.ofrodit.blogfa.com/
باز امروز خانه ی تنهایی ام پر شد از عطر و نسیم دلنواز باز هم در روبروی پنجره سبز شد یک بوته ی زیبای یاس باز هم از آسمان خانه ام قطره های پاک باران می چکد از فراز بام پست خانه ام عطر و بوی فاطمه پر می کشد باز هم یک روز میلاد دگر با شکوه و پر صلابت می رسد باز از پشت نقاب تیره اش شب به روی ما تبسم می کشد باز هم با نغمه ی زیبای خود بلبل عشق من از ره می رسد من دو چشمانم به یمن این ورود انتظار روشنایی می کشد کاش این پروانه ی زیبای من روی گلهای دل من می نشست با دو بال کوچک و زیبای خود شیشه ی سخت دلم را می شکست باز هم این مرحم زیبای من این سکوت سهمگین خانه را یک طلو ع با صفا در هم شکست معرفي وبلاگ معراج عشق http://www.hgfds.blogfa.com/ در مورد اسرار شب که چادر مشکی پر ستاره اش را بر تمام تلاش روز کشیده و ....
(عشق حقیقی ) (عاشق واقعی ) (عشق یعنی پرستش ) (معشوق خداوند )(عاشق علی ع )
(بسم الله الرحمن الرحیم) ستاره های شب صندوقچه ی اسرار من هستند که کلید طلایشان را در اعماق قلبم پنهان کرده ام
سر زمستی بر نگیرد تا به صبح روز حشر هرکه چون من درازل یک جرعه خورد ازجام دوست بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از انک درد سر باشد نمودن بیش ازین ابرام دوست گر دهد دستم کشم بردیده همچون توتیا خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا براید کام دوست حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز زانکه درمانی ندارد درد بی ارام دوست
بدون عشق بسیاری از مردم خوشبخت نیستند وبه این علت خوشبخت نیستند که در قلبشان عشقی وجود ندارد. عشق زمانی در قلب ما بیدار خواهد شد که مرزی بین خود و دیگران نکشیم.
معرفي وبلاگ نداي عشق http://www.mahmood9850.blogfa.com/
خدایا آن دلی که لطافت حضور تو را ندارد تهی است از هر چه عشق امید در جاده ای که نسیم عبادت تو نمی ورزد و مهتاب رحمت تو نمی تابد کدامین راه به حقیقت تو می برد محبوب من هر که رو به سوی تو کند چشم به او می دوزی و به هرکه دلش هوای تو کند دل می بندی و به سری که سودای تو داشته باشد سر می زنی دلبرا دست ما را بگیر ای که بر سر زندگانت دست محبت می کشی و بر چشم مردگانت سرمه حیات داستان معرفت ضعف سست ارادگي روزي زني نزد شيوانا رفت و به او گفت که احساس مي کند يکي از آشنايان و دوستانش قصد دارد شوهرش را از او بگيرد. زن به شيوانا گفت که حجب و حيا اجازه نمي دهد تا نسبت به اين دوست خود اعتراض کند و او را از ورود به حريم زندگي اش برحذر دارد. به همين خاطر لب به سکوت مي گزد و زياده روي و لوس بازي هاي دوستش را تحمل مي کند و هيچ نمي گويد. از سوي ديگر شوهرش هم چندان مرد محکمي نيست و بعيد نيست که فريب بخورد واو را ترک کند. زن درمانده از شيوانا راه حل خواست. شيوانا با لبخند گفت:" حجب و حيا چيز خوبي است. اما از آن بهتر غيرت است و تعصب و دفاع از حريم. بايد به سراغ آن زن بروي و مانند ماده ببري که به هر قيمتي حاضر است از حريم خود دفاع کند به او و رفتارش خيره شوي . مطمئن باش آن زن گليم خود را جمع مي کند و به خاطر جان خودش هم که شده تور خود راروي سر خانواده ديگري پهن مي کند! در ضمن با غيرت مندي و نمايش تعصب و جديت و مصمم بودن خود به شوهرت هم نشان بده که مجازات شل بودن و سست ارادگي از لحاظ تو چندان هم کم نيست و تو به راحتي انسان هاي خائن را نمي بخشي. همه چيز درست مي شود." زن درمانده گويي جان گرفته باشد با شور و شوريدگي فوق العاده اي رفت. يک ماه بعد شوهر همان زن با حالت درمانده اي نزد شيوانا آمد و گفت:" ماده ببري را به همسري برگزيده که ضمن مطيع بودن ، بعضي اوقات نگاهي خشمگين و جسورش مو بر تن همگان سيخ مي کند. وقتي حتي در کنارم هم نيست نگاه نافذ و پرمعنايش را روي صورتم حس مي کنم. او يک ماه است که تمام اقتدار منزل را در دست گرفته و همه از او حساب مي برند. ضعف من چيست که او توانسته تا اين حد بر تمام حرکاتم مسلط شود!؟ شيوانا مرا راهنمايي کن!"
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:27  توسط جوياي معنا
|
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و بازخدا گفت: نه از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد خدا گفت: نه رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي. از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد خدا گفت: نه رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند. از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد خدا گفت: نه بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند نامه ای به روحم نمي دانم. شايد حق با تو باشد. من تو را بسيار آزرده ام و تو را فرصت و مجال آن نيست که در ناگفته های خودت و ناشنيده های من ، دليلی بياوری که مرا به خودم باز گرادند. برای من هميشه زمستان است.و تو را نيز می دانم که کمتر از من زجر نکشيده ای. می دانم ... نمي دانم. شايد حق با تو باشد. من تو را بسيار آزرده ام و تو را فرصت و مجال آن نيست که در ناگفته های خودت و ناشنيده های من ، دليلی بياوری که مرا به خودم باز گرادند. برای من هميشه زمستان است.و تو را نيز می دانم که کمتر از من زجر نکشيده ای. می دانم دلتنگ بوده ای . می دانم سختی کشيده ای. می دانم بسيار صبوری کرده ای.و می دانم لايق پرستيدن هستی، که اگر نبودی تو را محبوب خود خطاب نمی کردم. من به جهنمی که در آن، روزگار می گذرانم راضی تر هستم. گويا من آنقدر ترسناک هستم که ديدار من تو را می آزارد، که اگر چنين نبود بگو چه شد که بی ديداری اي روح من! به جهنم می روم تا بهشتت را آلوده حضورم نکنم. که مبادا تو را بيازارم. که گويا حضور من، آنچنان برايت ناگوار است که در دعاهايت می گويی:" خدايا ! به من آرامش و اطمينان و قدرتي عطا كن كه جز تو هيچ نبينم."و اين جسم را جهنمي لايق !!!! من اينجا عشق را باور نمی دارم من اينجا مرگ عاشق را به چشمان خودم ديدم که جرمش عشق ورزی بود من اينجا از خلايق هم گريزانم و می دانم که آنان خنده هاشان نيز مصنوعی ست و گلهای اتاق خانه شان هم جنس رنگ و کاغذ و موم است و گر بر چهره شان آرايشی هم هست می خواهند، تا پنهان کنند از هم سياهی درون شان را من اينجا در ميان نفرت و کينه گرفتارم و آنانی که از عشق و محبت قصه می گويند خداشان نيز می داند دروغ است آنچه می گويند به روی بوم هاشان جای گل طرح قفس دارند که در آن عشق زندانی است. من اينجا آشنايی را نمی بينم که هر لحظه، به هر جا ، هر کسی نقابی از دورويی بر سرش دارد من اينجا دستهای سرخ می بينم و خنجرهای خون آلود که قصد کشتن انسانيت دارند و از کشتار گلهای شقايق هم به دل رحمی نمی دارند . من اينجا قصه های مرگ می خوانم و می دانم که هابيل بشر مقتول قابيل حسادت شد من از مردن نمی ترسم ولی از کشتن انديشه می ترسم و از اعدام آزادی ! به يادت و با يادت خواهم زيست. ولی تنها نخواهم بود .
چرا که يادت با من است و من با ياد تو هرگز تنها نخواهم لباس شادی بر تن کن. من مرده ام. من همين چند لحظه پيش ، تمام آنچه که به زندگی معنا می دهد را از دست داده ام . سکوتت مرا کشت. ديوانه شدم. نفس نفس می زنم. انگار کسی گلويم را با دستانش گرفته است و دارد خفه ام می کند . گويا جسمی سنگين روی قفسه سينه ام گذاشته اند. وجودم را اندوهی مبهم فرا گرفته است. غمی غريب در درونم لانه کرده است و هر لحظه ندای غم بر خانه دلم می خواند. اين خانه بوی غم می دهد. شادی از من رخت بر بسته است. آسمان ،آبی اش را از من دريغ می کند و تو لبخندت را........... اگر من مزاحم تعالی و رشد و پيشرفت و خوشبختی تو هستم ( که هستم ...چون من از خاکم و تو از نور )، تو را با آرزوهايت تنها می گذارم. و خودم را با تنهايی هايم سر گرم می کنم. من بر سر نذر و پيمانم هستم. تو هم به سراغ زندگی ات برو. و اگر يک خداحافظی ساده از من، برايت سخت است، بهتر است آنرا فراموش کنی .... من از خواسته ام می گذرم, هنوز هم دوستت دارم. و آزادی ات را مقدم بر عشق خود می دانم.آزاد باش و به سوي خدا برگرد.......... (ازهماي سعادت)
داستان معرفت جذابيت زيبايي نيست! روزي شيوانا همراه عده اي از شاگردان كنار پلي ايستاده بودند و به رودخانه نگاه مي كردند. ناگهان از راه دور كالسكه اي ظاهر شد كه در آن زوجي نشسته بودند. مرد بسيار خوش هيكل و زيبا بود و برعكس زن زشت و بد ريخت ديده مي شد. اما با وجود اين مرد با نگاهي بسيار عاشقانه به زن نگاه مي كرد و تقريبا او را مي پرستيد. يكي از شاگردان طاقت نياورد و از شيوانا پرسيد:" مگر اين دختر مهره مار همراه دارد كه اين پسر زيبا رو را اينچنين اسير خود نموده است؟!"شيواناتبسمي كرد و گفت:" اين دختر جذاب است. جذابيت با زيبايي تفاوت دارد. جذاب بودن يعني قدرت جاذبه داشتن و چه بسيارند زيباروياني كه قدرت دافعه شان بسيار بيشتر از نيروي جاذبه آنهاست. شما گمان مي كنيد براي خواستني بودن بايد زيبا بود. حال آنكه اگر چنين بود ميليونها زن و مرد در اين دنياي بزرگ بدون يار مي ماندند. در حالي كه چنين نيست و آنچه باعث نزديك شدن دو نفر به يكديگر مي شود ميزان جذابيت آندوست نه زيبايي. مطمئن باشيد اگر اين زن به ظاهر زشت صورت در بين هزاران دختر پري چهره قرار مي گرفت باز هم به خاطر هنر جاذبه و خصيصه هاي خواستني كه داشت باز هم مرد خوش چهره او را برمي گزيد. جذابيت با زيبايي يكي نيست. اين را هرگز از ياد مبريد!"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 7:53  توسط جوياي معنا
|
فاطمه عزيزترين آدميان نزد من است. پيامبر اکرم، محمد مصطفي (ص)
سالروز ميلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطاي خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتاي امير مومنان و الگوي بي بديل تمام جهانيان بر همه زنان عالم مبارک باد. بزرگ بانويي که مهر آميزترين حکمت الهي، کوثر خاتم شد تا پايان يک رسالت را به آخر رساند، تا به فضل خدا، عطاي وجودش در وسعت بي کران عطش ما جاري شود، تا آنگاه بتوانيم از همه سراب ها رها شويم و از چشمه حقيقتش سيراب، با اين که کمتر کسي به کُنهِ وجودي او رسيده، ولي براي تشنگان حقيقت امکان دست يابي به ايشان از طريق علم و عمل به گفتار و سيره آن صديقه کبري ميسر است. شأن و منزلت زن زن در جاهليت پيش از اسلام، در بدترين دوران عمر خود به سر مي برد. در سرزميني که براي زنان حقوق طبيعي و شئون انساني قائل نبودند. نور اسلام درخشيدن گرفت و زن را از افکار جاهلي خلاصي بخشيد و او را به عروج ملکوتي و افق هاي روشن نايل گردانيد. آري، زن حقيقتي است که در طول تاريخ فراز و نشيب هاي فراواني را تحمل کرده و از زنده به گور شدن تا خدايي شدن را به خود ديده است. آنگاه که اسلام در آسمان تاريک جاهليت درخشيد، به زن عزت بخشيد. فرزند دختر را حسنه و برکت خواند و زنان را ريحانه معرفي کرد. زن غير از حقيقت انساني، چهره هاي مختلف ديگري را نيز در خود نهفته دارد که بايد آن جلوه هاي مختلف کشف و آن صورت هاي گوناگون هويدا شود تا آن گونه که هست، شناسائي و معرفي گردد.
حيا و عفت، اساس حفظ عزت و شخصيت زنِ جامعه اسلامي، با آگاهي کامل از شخصيت والاي خويش و با علم به مسائل ضروري زندگي در بُعد معنوي و مادي، و با شناخت دنيا و فرهنگ خود، بايد به پاسداري از اصيل ترين فضيلت، يعني حيا و عفت بپردازد و در پرتو آن، سعادت دنيا و آخرتش را تأمين کند. هيچ عامل معنوي چون حفظ حيا و عفت در سعادت زن مؤثر نيست. ظهور فعلي اين ويژگيها در زنان، اساس حفظ عزت و شخصيت انساني است. امير مومنان علي (ع) درباره اين دو صفت انساني فرموده اند: حيا، کليد هر خوبي و عفت، منشأ هر خيري است.
الگو در قرآن قرآن کريم، پيامبر اسلام را الگو و انسان کاملي معرفي مي کند و در اين جهت ميان زن و مرد فرقي نيست؛ ولي خلق و خوي ويژه زنانه و احساسات لطيف و عواطف رقيق زن و مسئووليت هايي که در نظام آفرينش بر دوش او نهاده شده، ايجاب مي کند که زنان نيز، الگويي کامل و اسوه اي بي بديل از جنس خود داشته باشند تا بتوانند آنچه را از زن انتظار مي رود و قرآن و سنت نيز آنها را تأييد مي کند، در سيره اخلاقي، اجتماعي و خانوادگي تو تبلور يافته بنگرند و به او تأسي جويند. بي ترديد، زهراي مرضيه (ع) نسخه وجودي پيامبر اکرم (ع) است ولي در اين نسخه وجودي، مسائل بيشتري براي زنان تبلور يافته که در عرصه خانواده و قلمرو اجتماعي مفيدتر و آموزنده تر است.
الگوي زنان امت اسلامي امت اسلامي، همواره زناني تربيت کرده که شايسته است الگوي ديگران باشند. زن مسلمانِ معاصر از اين الگوها کم ندارد؛ چرا که زناني از بستر تاريخ برخاسته اند که بشريت به وجود آنان افتخار مي کند و امت اسلامي از داشتن آنان به خود مي بالد. ولي همه اين ها بايد به يک الگوي مطلق منتهي شوند که کسي جز دخت والامهر پيامبر (ص) و مادر حسنين و زينب قهرمان و ام کلثومِ نام آور نيست. او کسي است که يازده امام معصوم که الگوهاي کامل همه انسان ها هستند. از نسل پاک اويند و جُز او، کسي شايسته چنين مقامي نيست. آري، اگر زهرا نبود، راه بي نشان بود و زنانِ خداجوي، سرگردان و گمراه مي ماندند.
مقام زن در فرهنگ وحي زن در فرهنگ اسلامي ما، مظهر قداست و پاکي موجب خير و برکت شناخته شده و از ارزش و احترام فوق العاده اي برخوردار است. هويت زن، هويت جامعه است و در واقع ارزش گذاشتن به زن و کمالات و خدمات بيايان او، ارزش نهادن به همه جامعه است. اين ارزش قائل شدن براي زن، فقط در دين مبين اسلام نيست و به طور کلي در فرهنگ وحي از زن به عظمت ياد شده است. براي نمونه مي توان به داستان حضرت مريم اشاره کرد. مريم مقدس، تجلي گاه يکي از بزرگ ترين اعجازهاي آسماني معرفي مي شود و وجود عيسي (ع) يکي از تجليات کمال روحاني اين زن به شمار مي رود. مريم، با تقوا و درايت بود و لحظه اي از توجه به پروردگارش باز نمي ماند و بر اثر همين فضائل، آغوشش مهد پرورش عيساي مسيح گرديد.
حجاب، تدبير آفرينش اسلام که زن را گوهر گرانبهاي هستي مي داند، حجاب را هم چون صدف، بهترين وسيله براي حفظ و ثبات شخصيت او معرفي کرده است. اسلام مقام زن را در جامعه بالا برده و براي ترقي و سعادت او، خدمات شايان و قابل توجهي انجام داده است. حجب و حيا که از ويژگي هاي فطري زن است، تدبير نيکوي آفرينش براي حفظ مقام و موقعيت زن در برابر مرد است. زنان مسلمان در پرتو پوشش و حجاب اسلامي، نقش سازنده خود را ايفا نموده و ثابت کردند که زن مسلمان، کالاي تبليغاتي نيست.
نقش زن در فرهنگ جامعه فرهنگ جامعه که برآيند ارزش ها، انديشه ها و خواسته هاي ملت است، به ميزان وسعت و اعتبارش همواره در معرض آفاتي گوناگون بوده است. در اغلب جوامع از جمله ايران قبل از انقلاب، زنان به عنوان هدف، ابزار و موضوع اصلي اين آفات بوده اند. در واقع زنان به جهت تأثيرگذاري عميق و گسترده اي که مي توانند در سطوح مختلف جامعه داشته باشند، به عنوان بهترين راه جهت انتقال آفات فرهنگي انتخاب مي شوند و از ويژگي هاي جسمي، عاطفي و نقش اجتماعي بانوان براي تهاجم به فرهنگ سوء استفاده مي شود. در اين زمانه حساس، اين بر عهده زنان ايراني است که به وظيفه حياتي خود در مقابل اين آفات آگاهي يافته و با پيروزي از رهنمودهاي بزرگان دين به آن عمل کنند.
زن و جهاد زن صدر اسلام، با حفظ حدودي که خداوند براي او قرار داده بود، در صحنه هاي مختلف اجتماعي، سياسي و نظامي حضوري فعال داشته و به عنوان عنصري کارآمد و مفيد، در دفاع از اسلام و حکومت اسلامي نقش هاي مهمي را ايفا مي کرد. حضور زناني مانند نُسَيبه، جراحه و ام عطيه که در بسياري از غزوات و جنگ هاي پيامبر (ع) حضور داشتند و عهده دار مسئووليت امداد بودند، راه را براي زنان امت اسلامي باز کرده که در صورت نياز، مي توانند با حضور مستقيم به عنوان پرستار و همچنين شرکت غير مستقيم، مانند تشويق مردان براي رفتن به جبهه، فرستادن امکانات و کمک براي زرمندگان اسلام اقدام کنند. بيان نقش زنان در جنگهاي صدر اسلام در زمان پيامبر (ع) مي تواند راه گشاي امت در شرکت هر چه بيشتر آنان در نبرد با استکبار جهاني باشد.
موقيعت زن ايراني زن ايراني در مقايسه با وضعيت زن در جهان امروز، بهترين موقعيت را در حرمت گذاري به حدود و حقوقش دارد و واقعيت هاي افتخار برانگيزي چون مشارکت هاي بي نظير سياسي و اجتماعي که همه به برکت انقلاب و اسوه گيري از وجود گران قدر حضرت زهرا (ع) به دست آمده، به طور انکار ناپذيري مؤيد و گواه آن است. انقلاب شکوهمند اسلامي ايران، حرکت زنان و نهضت مؤثر آنان را، در ميدان هاي مختلف فرهنگي، سياسي و علمي، به عنوان يکي از بهترين شاخص هاي انقلاب عظيم اسلامي اعلام داشته، و بسياري از شکوفايي جامعه را، در پرتو حرکت خردمندانه و هوشيارانه زنان جامعه اسلامي معرفي مي کند.
زن مربي بشريت الفباي حقوق خانواده در اسلام، بر پايه محبت پيريزي شده و نقش آفرينِ هستي، زن را نقش آفرين تاريخ آفريده است. زن مربي بشريت است و کانون تربيت خانواده، بدون اين مربي شايسته، رنگ سعادت نخواهد ديد و خانه، حضور مسئوولانه و مدبرانه مادري کاردان را مي طلبد. اين نقش نمي تواند تشريفاتي يا حتي قراردادي باشد و حق تعالي در نظام زيبا و حکيمانه آفرينش زن را در چنين جايگاهي قرار داده است. زن کانون هستي و پايگاه مهر ورزي و عشق خانواده، مرکز آموزش صفا، صميميت، ايثار و عطوفت به همگان است.
حضور اجتماعي زنان ترديدي نيست که حضور اجتماعي زنان و فعاليت آنها در عرصه هاي سياسي به خودي خود نه تنها ممنوع نيست، بلکه مطلوب هم است؛ مگر اين که به وظايف خانوادگي زنان لطمه زده و جنبه هاي اصيل مادري و همسري آنها را به خطر اندازد. زن مسلمان امروز، بايد خطبه ها و خطابه هاي زهرا و زينب (ع) را که در شرايط سخت روحي ايراد کرده اند، نه يک بار، بلکه بارها و بارها و بارها بخواند تا متوجه شود که الگوهاي واقعي زن مسلمان، چگونه در کنار وظايف مادري و همسري، به بيان حقايق پرداختند و راز زندگي معنوي زن را آشکار ساختند. زن مسلمان امروز، با داشتن الگوهاي برجسته اي چون زهرا و زينب بايد در مسائل سياسي و اجتماعي بي تفاوت نبوده و وظايف خويش را با پاس داشت از وظايف مادري و همسري انجام دهد.
زن، خانواده، جامعه بي ترديد سعادت هر جامعه، در گرو سعادت خانواده هاي آن است. خانواده، کانون پرورش نسل آينده است و زن در خانواده، مرکز اصلي مهر و عاطفه مي باشد. کمبود عواطف در جامعه، زندگي افراد را خشک و بي روح مي کند و نسل بعد را روز به روز از سعادت فردي و اجتماعي دور مي سازد. امام خميني (ره) که با قيامش، حياتي دوباره به شخصيت زن ايراني بخشيد، در پيامي زن را به عنوان مربي صلاح و فساد يک جامعه معرفي مي فرمايد: « نقش زنان در عالم، از ويژگي هاي خاص برخوردار است. صلاح و فساد يک جامعه، از صلاح و فاسد زنان در آن جامعه سرچشمه مي گيرد. زن يکتا موجودي است که مي تواند از دامن خود افرادي به جامعه تحويل دهد که از برکاتشان يک جامعه، بلکه جامعه ها به استقامت و ارزش هاي والاي انساني کشيده شوند و مي تواند به عکس آن باشد.
آسيه، پيکره ايمان نظري به تاريخ حيات زن در اعصار پيشين و جستجو در رويدادهاي گوناگوني که زن عهده دار نقش آنها بوده اين نکته را آشکار مي سازد که هرگاه زن جان و روان خويش را پاک دارد و به عوالم روحاني بگرايد و هر بار که ضمير خويش را از نگار هوس و ظاهر سازي ها بزدايد، چنان با عظمت و نيرومند مي شود که حتي ممکن است تعيين سرنوشت تاريخ ملتي، به اراده او بستگي پيدا کند. نمونه بارز اين زنان، آسيه همسر فرعون است. آسيه در زبان قرآن به عنوان الگويي کامل در مقام عشق ورزي به ايمان خدا معرفي گرديده است. او پيشرو تمام زناني است که با دلي مالامال از نور ايمان، فکر و عقيده اي محکم و استوار دارند. آري، زن در جهان آفرينش مي تواند به گونه اي نيرومند و نافذ گردد که آسيه آن زن خداجوي بود.
۲داستان معرفت
چون كه لايق تريني! زن و شوهري با حالتي افسرده و غمگين نزد شيوانا آمدند و به او گفتند:" اي استاد معرفت! ما متاسفانه قادر نيستيم بچه دار شويم. سالهاست از ازدواج ما مي گذرد اما اميد داشتن فرزند در وجود هر دوي ما از بين رفته است. هفته گذشته در مراسم جشن عمومي دهكده ، پيرمردي جهان ديده در جمع خطاب به ما گفت كه ناشناختني بزرگ خالق هستي ، چون ديده ما لياقت داشتن فرزند را نداريم ، ما را از بچه دار شدن محروم كرده است. به راستي اگر چنين است ، چرا ناشناختني ما را به جرم گناهي كه خودمان در بروز آن بي تقصير بوده ايم مجازات كرده است. ما از آن روز دلمان شكسته است و نمي دانيم به كجا پناه ببريم. به همين خاطر نزدشما آمديم تا به روشنايي برسيم." شيوانا تبسمي كرد و گفت:" شما برگزيده هستيدچون لايق ترين ايد. بسيارند پدر و مادران بي كفايتي كه كودكان معصوم خود را دريتيم خانه ها رها كرده اند و رفته اند. كم نيستند كودكان پاك سيرتي كه به دليلي از نعمت داشتن پدر و مادر محروم اند و منتظر اند تا لايق ترين پدر و مادرها به سراغشان بيايند و آنها را به فرزندي قبول كنند. برعكس آنچه آن مرد پير جهان ديده ولي خام و نپخته گفته است، شما نه تنها كفايتتان از ديگران كمتر نيست بلكه از سوي ناشناختني برگزيده ترينيد وتربيت عزيزترين كودكان ناشناختني به شماسپرده شده است. به جاي مقصر شمردن خود دنبال دليل مثبت براي نداشته هاي خود بگرديد. خواهيد ديد كه نداشتني هاي شما به دليل چيزهاي فوق العاده باارزشي است كه فقط شما صاحب آن هستيد."
آن يك نفر! در يك غروب زمستاني شيوانا از جاده خارج دهكده به سمت روستا روان بود. در كنار جاده مردي را ديد كه زخمي روي زمين افتاده است و كنار او چند نفر در حال تماشا و نظاره ايستاده اند. شيوانا به جمعيت نزديك شد و پرسيد:" چرا به اين مرد كمك نمي كنيد؟!" جمعيت گفتند:" طبق دستور امپراتور هركس يك فرد زخمي را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسي و آزار قرار مي گيرد. چرا اين دردسر را به جان بخريم. بگذار يك نفرديگر اين كار را انجام دهد.چرا ما آن يك نفر باشيم! " شيوانا هيچ نگفت. بلافاصله لباسش را كند و دور مرد زخمي پيچيد و او را به دوش خود افكند و پاي پياده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمي جان سالم بدر نبرد و ساعتي بعد جان داد. شيوانا غمگين و افسرده كنار درمانگاه نشسته بود كه مامورين امپراتور سررسيدند و او را به جرم قتل مرد زخمي به زندان بردند. شيوانا يكماه در زندان بود تا اينكه مشخص شد بيگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادي مجددا شيوانا در جاده يك زخمي ديگر را ديد. بلافاصله بدون اينكه درنگ كند دوباره لباس خود را كند و دور مرد زخمي انداخت و او را كول كرد تا به درمانگاه ببرد. جمعيتي از تماشاچيان به دنبال او به راه افتادند و هركدام زخم زباني نثار او كردند. يكي از شاگردان شيوانا از او پرسيد:" چرا با وجودي كه هنوز ديروز از زندان زخمي قبلي خلاص شده ايد دوباره جان خود را به زحمت مي اندازيد!" شيوانا تبسمي كرد و پاسخ داد:" خيلي ساده است ! چون احساس مي كنم اينكار درست است! و يك نفر بايد چنين كاري را انجام دهد!چرا من آن يك نفر نباشم!"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 8:4  توسط جوياي معنا
|
اي پيامبر! ما به تو كوثر (خير فراوان) بخشيديم. پس به شكرانه اين موهبت، نماز بگذار و قرباني كن. همانا دشمن تو بيدودمان است. زن جلوه جمال الهيه است. ذات اقدس خداوند منزه از آن است كه بدون مجلى و مظهر مشاهده شود. هر مظهرى كه بيشتر جامع اسماء و اوصاف الهى باشد، بهتر خدا را نشان مىدهد. و زن در مظهريت خدا كاملتر است، و فاطمه سلام الله عليها ، برترين زنان عالم، يگانه گوهر هستي است. فاطمه سلام الله عليها گوهر قدسي است كه بصورت انسان متجلي گشته است. فاطمه سلام الله عليها يك حقيقت است، نه تنها حقيقت كه سّر حقيقت است. او مقصود هستي و غايت آفرينش است، كه هستي و آفرينش به طفيل وجود او ظهور يافت. فاطمه سلام الله عليها نفس جهان هستي است. چون فاطمه سلام الله عليها قدم به گيتي گذاشت حوريان به سجده افتادند چرا كه مهربان ترين هستي متولد شد و خورشيد زنان عالم، چهاني را خوشه چين فيض حضور خود نمود. او برترين بانوى اسلام و سيده زنان عالم است. گوهرى تابناك در منظومه و رشته نسل پيامبر است. سلام بر او كه عرش الهي در زيب و زيور ولادت او، سرمستي مي كند. سلام بر ريحانه نبوي، بر مادري كه ميلادش، آفرينش پاكي هاست. روز مادر به انگيزه ستايش اوست و روز زن به پاس شناختن رشحه اي از مقام والاي اوست.
ميلاد فاطمه زهرا (س) وروز زن بر رهروان ايشان مبارك باد.
داستان معرفت
وراي معرفت روزي شيوانا عارف بزرگ به درب منزل يكي از مريدان جديدش كه از وضع مالي خوبي برخوردار بود رفت و سبدي بزرگ پر از لباس و خوردني را مقابل او گذاشت و به او گفت:" در همسايگي تو، سر كوچه، زني بيوه با چند بچه يتيم زندگي مي كنند. آنها هر شب اميدوارند تا تو به عنوان ثروتمند محله كمكي به آنها بنمايي و دستشان را بگيري! چون شنيده اند كه تازگي به جلسات درس شيوانا مي آيي اميدوارتر شده اند. اين سبد خوردني و پوشيدني را به اسم خودت و با دست خودت به آنها بده.مگذار تا در دهكده شايع شود كه شاگردان شيوانا قبل و بعد از اينكه درس معرفت مي آموزند فرقي نمي كنند." مريد ثروتمند به محض شنيدن اين جمله به خود آمد ، بلافاصله پابرهنه سبد را از روي زمين برداشت و در حالي كه از شرم مي گريست به سراغ زن بيوه و فرزندانش رفت. مي گويند از آن روز به بعد مريد جديد ديگر به سراغ درس هاي استاد نيامد و وقت و ثروت خود را صرف كمك به ديگران نمود. تعدادي از شاگردان نزد شيوانا او را به خاطر عدم حضور در كلاس هاي استاد سرزنش كردند. اما شيوانا تبسمي كرد و گفت:" او ديگر نيازي به درس هاي شيوانا ندارد. در واقع شيوانا چيزي ديگري ندارد به اوبگويد. او تمام راز كائنات را به يكباره درك كرد و اكنون ناشناختني مستقيما و بدون واسطه شيوانا با دل او تماس مي گيرد!"
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 18:43  توسط جوياي معنا
|
ای بنده من : تو پیش از آمدن به د نیا مرا دیدی و شناختی و دانستی که : (بازگشت همه به سوی من است….)
آن گاه برای تو اشیاء را آفریدم و حجابی میان تو و آنها قرار دادم . و چنان مقرر کردم که هر چیزی تو را به سوی خویش فرا خواند و از من محجوب گرداند.
آنگاه باز آمدم و از همه آنهاخود را به تو شناسانیدم و به تو گفتم: این منم که آفریننده همه آنها هستم و تورا پس از آنها آوردم و آنها را امانتی پیش تو قرار دادم….
و بر عهده امانتدار است که امانت خود را باز سپارد.
آیا نمیخواهی که صدق خویش بنمایی و هر چیزی را به نشانه وفای پیمان به من باز پس آری؟
( و هر کس به آنچه با خدا پیمان بسته وفا به جا آرد.بزودی او را پاداش بزرگی عطا فرماید)
« هر آینه ما از پیش با آدم پیمان بستیم ولی از یاد برد و برای او عزم استواری نیافتیم.» « به حکم غیرتی که نسبت به تو دارم تو را از دل بستگی به هر چیزی منع کردم.» ای بنده من: نمیخواهم که به چیزی. هر چند بهشت باشدخشنود شوی و دل بسپاری..تو را فقط برای خود آفریدم….تا از آن من و پیش من باشی.
تو را بر صورت خویش آفریدم.یگانه و تنها..شنوا..بینا..صاحب اراده..سخنگووتو را پذیرای جلوه های اسماء خویش گردانیدم و محل عنایت خود قرار دادم.
تو نظر گاه منی….میان من و تو پرده ای نیست. تو همنشین منی..میان من و تو حد و مرزی نیست.
ای بنده : میان من و میان تو میانی نیست. من از تو به خودت نزدیکترم….من از سخنت به تو نزدیکترم…. به سوی من بنگر……من دوست دارم به سوی تو بنگرم….
شكست شخص نيست! يكي از مريدان شيوانا مرد تاجري بود كه ورشكست شده بود. روزي براي تصميم گيري در مورد يك موضوع تجاري نياز به مشاور بود. شيوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. يكي از شاگردان به اعتراض گفت:" اما او يك تاجر ورشكسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد كرد. " شيوانا پاسخ داد:" شكست يك اتفاق است. يك شخص نيست! كسي كه شكست خورده در مقايسه با كسي كه چنين تجربه اي نداشته است ، هزاران قدم جلوتراست. او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس كرده است و تارهاي متصل به شكست را مي شناسد.
ناز ناشناختني شيوانا را به دهكده اي دور دست دعوت كردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم كند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه ايشان سرازير نمايد. اما ساعتها گذشت و باراني نيامد. كم كم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شكايت گذاشتند.يكي از جوانان از لابلاي جمعيت لب به سخره گشود و فرياد زد:" آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي كني ! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي حتما از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود. " عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاكي پيوستند و لب به مسخره كردن شيوانا باز كردند. اما استاد معرفت هيچ نگفت. و در سكوت به تمام حرفها گوش فراداد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سكوت كردند به آرامي گفت:" آيا در اين دهكده فرد ديگري هم هست كه به جمع ما نپيوسته است!؟ " همان جوان معترض گفت:" بله! پيرمردي است كه زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن كائنات شده است و ناشناختني را قبول ندارد. " شيوانا تبسمي كرد و گفت:" مرا نزد او ببريد! باران اين دهكده در دست اوست!" جمعيت متعجب پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي كه پيرمرد دشمن ناشناختني در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند كه روي زمين خاكي نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و كنارش نشست و از او پرسيد:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي كني!؟" پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت:" همين آسمان روزي با خراب كردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاك سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟" شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:" قبول دارم كه مردم دهكده در اين ده سال با تنها گذاشتن تو و واگذاشتن تو به حال خودت ، خويش را مستحق قحطي و خشكسالي نموده اند. اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه ، حتي از من شيوانا، هم بيشتر است. به خاطر كودكان و زناني كه از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز كشيدن ناشناختني را قبول كن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز! " پيرمرد دشمن ناشناختني اشك در چشمانش حلقه زد و رو به آسمان كرد و خطاب به ناشناختني گفت:"فكر نكن هميشه منت تو را مي كشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و كودكان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهكده روانه كن!" مي گويند هنوز كلام پيرمرد تمام نشده بود كه در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند. شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرمزده گفت:" دليل قحطي اين دهكده را فهميديد! در اين سالهاي باقيمانده سعي كنيد. قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او بركت روستاي شماست. سعي كنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد." سپس از كنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني كه در صحرا به او اعتراض كرده بود رفت و در گوشش زمزمه كرد:" صحنه اي كه ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم!"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 16:0  توسط جوياي معنا
|
پيمان خدا، شايسته وفاست۰۰۰۰امام علي ع
مطلبي ازوبلاگ بسياربامعناي شبنم سحرگاهي راه ها و سراب ها در پيچ و تاب زندگي ديري است كه قلم در دست من بي تابي مي كند و حس نوشتن را از من مي گيرد . گويي با من غريبه است . نمي دانم چه بنويسم و با كه سخن بگويم . من كه با نوشتن خو گرفته ام ديگر ياراي نوشتنم نيست . سخت می شود وقتی که دست از نوشتن برداری دوباره به آن برگردی .
وقتی به وبلاگهاي دور و برم نگاهي مي كنم يك چيزخيلي تو چشم مي زند و ان ياًس ، تنهايي و بي كسي است كه بر خيلي از نوشته ها سايه افكنده است . يكي از عباراتي كه زياد به چشم مي خورد ، جمله « خسته شده ام » است . خسته از تمام چيزهايي كه ما را در مسيري خلاف خواسته هايمان پيش مي برد .
ما در عالم رويا در غار زندگي دنبال روزنه هاي بزرگ و چشم اندازهاي درخشاني مي گرديم ، ولي نمي دانيم به كدام سو در حركتيم كه سر انجام از حفره هاي تاريك تري سر در مي آوريم . به سمت و سويي كشانده مي شويم كه ناخواسته ما را با خود مي برد .
به راستي به كجا مي رويم ؟ اي كاش مي دانستيم . به دنبال نوشتن مطالبي در باره خستگي و دلمردگي ، نويسندگان چنين وبلاگ هايي به تدريج وبلاگ خود را تعطيل مي كنند و غزل خداحافظي مي خوانند.به فرداها مي نگرم . فردايي دوباره در راه است و چه دلواپسي هاي غريبي دارد . دل در بي تابي لحظه هايي است كه بي بازگشت مي گذرد ، دنياي شگرف و شگفتي است .فردا مي آيد تا گذشته ها را در خود نهان كند و آينده اي نا معلوم و شايد با فضاهايي جذاب و زيبا براي مان رقم بزند .و شايد هم ...
نمي دانم اين دلواپسي ها كي تمام مي شوند . هر روز مان را با سهل انگاري و تجاهل و حتي تظاهر سعي مي كنيم نشان دهيم كه لحظه ها شبيه هم هستند امروز مثل ديروز ، و فردا مثل امروز خواهد بود . بدون كوچك ترين تامل در خود . در كوچه پس كوچه هاي زندگي قدم هايم را مي شمارم اما اين كوچه ها برايم حس غريبي دارد . مرا به ياد نمي آورد .
تنهايي و احساس غربت بر من مستولي مي شود و به ندرت به خود مي آيم و هر روزم به طريقي مي گذرد . نمي دانم كه گم شده من چيست ؟ همه در زندگي شان گمشده اي دارند بعضي ها بعد از گذشت ساليان طول و دراز گمشده خويش را پيدا كرده اند . بعضي ها حتي نمي دانند گمشده اي دارند يا نه ؟ خيلي ها هم مرتب گم شده زندگي شان رنگ عوض مي كند . زندگي پر از راز و رمز است . خداوند هر روز با طلوع خورشيد سحرگاه تازه اي به ما ارزاني مي دارد با دنيايي كاملا تازه و هزاران درد و گرفتاري را از ما دور مي كند اما ممكن است در وراي رحمت لايزال الهي رويدادهايي نيز رخ دهد كه از حد توان ما خارج باشد .
چه چيزي مي تواند زندگي را در كام ما شيرين كند ؟ كدام كتاب مي تواند لحظات سحرانگيز زندگي را براي ما توضيح دهد ؟ چه كسي مي تواند از رازهاي سر به مهر زندگي سر در آورد و معماهاي پيچيده آن را معنا كند ؟ حكمت برگزيده : 1 . اگر ندانيد كه به كجا مي رويد ، چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟ 2 . سفينه اي كه نمي داندكه در كدام بندر بايد پهلو بگيرد بادهاي دريايي او را سرگردان از سويي به سويي خواهند كشاند .
عشقي جدا از معشوق! روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند. شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد!؟" شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟" شيوانا با لبخند گفت:" چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هركس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترك برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!"
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:43  توسط جوياي معنا
|
1- رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ. بقره آیه 201
پروردگارا! به ما در دنيا نيكى عطا كن! و در آخرت نيز نيكى مرحمت فرما! و ما را از عذابِ آتش نگاه دار!
2- رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ. بقره آیه 250
پروردگارا! پيمانه شكيبايى و استقامت را بر ما بريز! و قدمهاى ما را ثابت بدار! و ما را بر جمعيّت كافران، پيروز بگردان
3- رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ. بقره آیه 286
پروردگارا! اگر ما فراموش يا خطا كرديم، ما را مؤاخذه مكن! پروردگارا! تكليف سنگينى بر ما قرار مده، آن چنان كه [به خاطر گناه و طغيان،] بر كسانى كه پيش از ما بودند، قرار دادى! پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداريم، بر ما مقرّر مدار! و آثار گناه را از ما بشوى! ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده! تو مولا و سرپرست مايى، پس ما را بر جمعيّت كافران، پيروز گردان
4- رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ .آل عمران آیه 8
پروردگارا! دلهايمان را، بعد از آنكه ما را هدايت كردى، [از راه حق] منحرف مگردان! و از سوى خود، رحمتى بر ما ببخش، زيرا تو بخشندهاى
5- ربَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِي أَمْرِنَا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ. آل عمران 147
پروردگارا! گناهان ما را ببخش! و از تندرويهاى ما در كارها، چشمپوشى كن! قدمهاى ما را استوار بدار! و ما را بر جمعيّت كافران، پيروز گردان
6- رَبَّنَا إِنَّكَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ . آل عمران آیه192
پروردگارا! هر كه را تو [بخاطر اعمالش،] به آتش افكنى، او را خوار و رسوا ساختهاى! و براى افراد ستمگر، هيچ ياورى نيست
7- رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأبْرَارِ. آل عمران آیه 193
پروردگارا! ما صداى منادى [تو] را شنيديم كه به ايمان دعوت مىكرد كه: (به پروردگار خود، ايمان بياوريد!) و ما ايمان آورديم؛ پروردگارا! گناهان ما را ببخش! و بديهاى ما را بپوشان! و ما را با نيكان [و در مسير آنها] بميران
8- رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَى رُسُلِكَ وَلاَ تُخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّكَ لاَ تُخْلِفُ الْمِيعَادَ . آل عمران194
پروردگارا! آنچه را به وسيله پيامبرانت به ما وعده فرمودى، به ما عطا كن! و ما را در روز رستاخيز، رسوا مگردان! زيرا تو هيچگاه از وعده خود، تخلف نمىكنى
9- رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ . اعراف آیه 23
پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم! و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى، از زيانكاران خواهيم بود
10- رَبَّنَا لاَ تَجْعَلْنَا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِين . اعراف آیه 47
پروردگارا! ما را با گروه ستمگران قرار مده!
11- رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ .اعراف آیه 89
پروردگارا! ميان ما و قوم ما بحق داورى كن، كه تو بهترين داورانى
12- رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ . اعراف 126
بار الها! صبر و استقامت بر ما فرو ريز! [و آخرين درجه شكيبائى را به ما مرحمت فرما!] و ما را مسلمان بميران!)
13- رَبَّنَا لاَ تَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ .یونس آیه 85
پروردگارا! ما را مورد شكنجه گروه ستمگر قرار مده
14 - وَنَجِّنَا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ . یونس 86
ما را با رحمتت از [دست] قوم كافر رهايى بخش
15- رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِي وَمَا نُعْلِنُ وَمَا يَخْفَى عَلَى اللّهِ مِن شَيْءٍ فَي الأَرْضِ وَلاَ فِي السَّمَاء.ابراهیم آیه 38
پروردگارا! نور ما را كامل كن و ما را ببخش كه تو بر هر چيز توانائىپروردگارا! تو مىدانى آنچه را ما پنهان و يا آشكار مىكنيم؛ و چيزى در زمين و آسمان بر خدا پنهان نيست
16- رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا .کهف آیه 10
پروردگارا! ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن، و راه نجاتى براى ما فراهم ساز
17- رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا . فرقان آیه 74
|
|||||||||||||
|
اى نسيم سحر آرامگه يار كجاست | |
|
منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست |
|
|
هرسر موى مرا با تو هزاران كار است | |
|
ما كجاييم و ملامتگر بى كار كجاست |
|
|
ساقى و مطرب و مى،جمله مهياست ولي | |
|
عيش، بى يار مهيا نشود يار كجاست |
|
همه هستىام را كه ذرهاى از لطف بىنهايت اوست، خاك قدمت كردم، شايد بيايى و نفسى بر اين خاك تيره ، پاى عنايت گذارى. آنگاه است كه چشمان هميشه منتظر نرگس، توتيايى خواهد يافت كه جهانى را تواند روشنى بخشد و قافله هستى را راه نمايد.
اى مهربانترين! ببين كه از اشك، سرشارم؛ ببين كه مرغ دلم در آسمان آرزوها چگونه بال و پر مىزند؛ ببين كه دستان نيازمند، جز در آستان تو اجابت را نمىيابد. پس بيا و شب هاى تنهايى دلم را كه در هر گوشه آن هزار يلدا خفته است، ستاره باران كن.
اى جانان جان! از فيض نگاه توست كه عشق در خانه قلبمان مىتپد، و رود زندگى در رگ هاى عمر، جارى است.
ترنم عاشقانهترين كلاممان، موسيقى آرام نام توست، كه به تار هستى، زخمه شوق مىزند و آهوى عاشقى را چابك تر از هميشه به هر سو مىبرد.
اى هميشه سبز! چشم به راه آمدنت، در جادههاى سرد انتظار، ره مىپيماييم. شايد آينه اشكمان نيم نگاهى از رخ مهتابىات را حسرت به دل نماند.
اى سرخترين سپيده! مهر خونين چشمانمان در انتظار صبح صادق ديدار توست كه هر بامداد سر بر مىكند، تا شايد دراين بىنهايت اندوه، نشانى از تو بجويد، كه بى تو راه گم كردگانيم در اين حيرت. اى وارث لب تشنگان! تشنه ديدار توايم و سال هاست كه جز سراب هزار رنگ دنيا، اجابتى به خود نديدهايم.
بيا كه كام عطشناك زندگى در انتظار زلال حضور تو به تمنا نشسته است.
در رؤيايىترين شب هاى دل، نام تو آذين تنهايي هاى بىپايان ماست. اى بهترين هميشه و اى هميشه بهترين! انجماد ذهن خسته من، شعاعى از تو را مىخواهد تا زمستان زندگى را از طراوت بهار تو لبريز كند.
اى تمام زيبايى! عشق تنها با تو معنا مىشود و دلدادگى، كودك نوآموز دبستان كوى توست.
تو جانى و همه خوبي هاى عالم، كالبد.
تو بهارى و همه فضيلت ها، چون شاخههاى تودر تو، تو را انتظار مىكشند.
اگر هنوز آيين مهرورزى غبار خاموشى نگرفته است، چون مهر رخ تو برآيينهها مىتابد. اگر هنوز اميدى است، چون گرماى نفس تو چون نسيم بهارى، جان مىبخشد و شكوفايى مىآورد.
تو را و ميلاد تو را بيش از آن دوست مىداريم كه كودكان مهر مادر را.
تو را و ميلاد تو را بيش از آن دوست مىداريم كه تن، جان را.
تو را و ميلاد تو را بيش از آن دوست مىداريم كه يعقوب، يوسف را.
تو را و ميلاد تو را هميشه از همه دوست داشتني ها، بيشتر دوست مىداريم.
"نرجس امامىپناه"
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند.
وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند.
شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"
جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."
شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد. عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند.
آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"
اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.
روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست!"
آن يك نفر!
در يك غروب زمستاني شيوانا از جاده خارج دهكده به سمت روستا روان بود. در كنار جاده مردي را ديد كه زخمي روي زمين افتاده است و كنار او چند نفر در حال تماشا و نظاره ايستاده اند. شيوانا به جمعيت نزديك شد و پرسيد:" چرا به اين مرد كمك نمي كنيد؟!"
جمعيت گفتند:" طبق دستور امپراتور هركس يك فرد زخمي را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسي و آزار قرار مي گيرد. چرا اين دردسر را به جان بخريم. بگذار يك نفرديگر اين كار را انجام دهد.چرا ما آن يك نفر باشيم! "
شيوانا هيچ نگفت. بلافاصله لباسش را كند و دور مرد زخمي پيچيد و او را به دوش خود افكند و پاي پياده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمي جان سالم بدر نبرد و ساعتي بعد جان داد. شيوانا غمگين و افسرده كنار درمانگاه نشسته بود كه مامورين امپراتور سررسيدند و او را به جرم قتل مرد زخمي به زندان بردند. شيوانا يكماه در زندان بود تا اينكه مشخص شد بيگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادي مجددا شيوانا در جاده يك زخمي ديگر را ديد.
بلافاصله بدون اينكه درنگ كند دوباره لباس خود را كند و دور مرد زخمي انداخت و او را كول كرد تا به درمانگاه ببرد. جمعيتي از تماشاچيان به دنبال او به راه افتادند و هركدام زخم زباني نثار او كردند.
يكي از شاگردان شيوانا از او پرسيد:" چرا با وجودي كه هنوز ديروز از زندان زخمي قبلي خلاص شده ايد دوباره جان خود را به زحمت مي اندازيد!" شيوانا تبسمي كرد و پاسخ داد:" خيلي ساده است ! چون احساس مي كنم اينكار درست است! و يك نفر بايد چنين كاري را انجام دهد!چرا من آن يك نفر نباشم!"
آدمي به اميد و آرزو زنده است
1- اميد در زندگي همان قدر اهميت دارد كه بال براي پرنده .
2- اميد و آرزو آخرين چيزي است كه دست از گريبان انسان برمي دارد. دوست داشتني ترين شخص كسي است كه روي خودِ برترش تمركز كند.
3- آرزو سرابي است كه اگر نابود شود همه از تشنگي خواهند مرد .
4- اميد دارويي است كه شفا نمي دهد ولي درد را قابل تحمل مي كند.
5- اميد در زندگاني بشر همان قدراهميت دارد كه بال براي پرنده .
6- بشر وقتي از ادامه ي اميدها و آرزوها باز ماند مرده اي بيش نيست .
7- حيات بدون اميد، همدوش و همسر مَمات است.
8- آرزو ريشه ي حيات ماست. اگرچه اين ريشه ، حيات ما را به تدريج مي سوزاند ، ولي همين ريشه مايه ي زندگي است .
9- آرزو كردن چقدر شعف انگيز است . اما وقتي به آرزو رسيديم شعف از درون ما رخت بر مي بندد.
10-افكار خوب معمار و آفريننده هستند و آرزو قلابي است كه هرچيز را به جانب ما مي تواند بكشد.
11-اميد مادر ايمان است.
12-اميد نان روزانه ي آدمي است .
13-اميد رفيق تيره بختاني است كه از دست ساقي دهر جرعه ي بي مهري نوشيده اند.
14-انسان در عين نوميدي ، اميدوار است.
15- دنيا با اميد برپاست و آدمي با اميد زنده است .
16-اميد، نيمي از خوشبختي است.
داستان معرفت
از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند :"کودن ترين شاگرد مدرسه کدام است؟!" پاسخ داد:"آن شاگردي که فقط بخشي از درس را خوب خوانده و چون تمام کتاب را نخوانده در امتحان شرکت نمي کند تا در آينده بعد از اينکه تمام کتاب را خواند دوباره امتحان بدهد!"
از او پرسيدند که :" و زرنگ ترين شاگرد کدام است؟!" و شيوانا پاسخ داد:"
شاگردي که مي داند فرصت زيادي تا امتحان ندارد و شايد نتواند بهترين نمره را بياورد ولي با اين وجود تمام تلاش را به خرج ميدهد و تا آخرين لحظه تلاش مي کند تا بيشترين نمره ممکن (ونه الزاما بالاترين نمره جمع) را بدست آورد.
او زرنگ ترين شاگرد است چرا که خوب مي داند از فرصت هايش چگونه استفاده کند و آن اولي تنبل ترين شاگرد است چرا که هميشه در گوشه ذهنش موجودي نامريي نجوا مي کند که نترس ! اگر بار ديگر هم نتوانستي به اندازه کافي بخواني باز مي تواني ميدان را خالي کني و سر جلسه حاضر نشوي! تو که قبلا اينکار را انجام داده اي ! پس چرا بيخود مي ترسي!"
سلام
سلام به تو ای انسان
هر که هستی و هر کجا که هستی
روزگاری من هم مثل تو ( بودم)
میدیدم،میشنیدم و احساس میکردم... هوائی را که تودر حال تنفس کردن هستی،میلیاردها بار در شُشهای خود جای دادم و بیرون تف کردم.
رمانی را که تو بر آن سوار هستی، اکنون که جوانتر است من در آن شناورهستم
حِسّی را که تو با آن معاشقه میکنی ، بر بالین من نوازش میشود.
هان.. ای انسان تو ( اکنون) میخوانی نوائی را که من (اکنون)بر کاغذِ سرنوشت و تاریخ هک میکنم.
بله ، من هم بودم و بودنم را حس کردم
گذشته را از خاطرم گذراندم و فردا را در ذهنم تجسم کردم
زندگی کردم، فرا گرفتم، شاد شدم خندیدم، غمین شدم و گریستم
تازه شدم ، پژمردم،سلّولهای خاکستری مغزم را به اینطرف و آنطرف راندم..
فکر کردم وفکر کردم ولیکن این درد غریب غربت و تنهائی را سر سوزنی نشناختم
به همراه مبلیاردها نفر که در این زمان در حال تنفس این هوای کرهّ خاکی هستند هستم ولیکن همچنان احساس تنهائی میکنم ..
اشتباه نکن
حتی اگر موجودی غیر تو هم نمایان میشد ، اگر پریان خیالی و فرشتگان الهی هم نمایان میشدند و با من همسفر میگشتند باز هم این درد تمامی وجود ِ موجودم را می آزرد. هر چه در وجود خود عمیقتر میگردم هیچهائی پر از هیچ نصیبم میشود چرا؟؟؟؟
نمیدانم، نمیدانی و نخواهند دانست...........
بدان که تنهائی وبایستی به تنهائی بپیمائی این راه را
من اکنون در زیر خاکم و تو بر روی آن
روزی هم تو به زیر خواهی آمد و......................................
بي رغبت گرداند و تو را در فرمانبرداري مولا ياري نمايد.
دلنوشته اي از هماي سعادت
یا صاحب دل
دل بود ، شوخ و شنگول و شاد ، سرشتش معصومیت و پاکی ، بدور از اینگونه بودن راهی نمی دانست . از کی و کجا تنگی آمد و گلویش را فشرد ؟
مرا گفتند و آموختند :
هرگاه صبر از وجودت گریخت و پایه های مقاومت و پشتکارت به خود لرزید ، به نماد استقامت و اسوه صبوری ، کوه ستبر ، بنگر .آن گاه زیور سکوت را بر لبانت بیاویز .. هیچ مگو .. حیا کن
هر گاه خسته و بی تحرک بر جای ماندی به رود ، دریا ، اقیانوس جاری ، نماد پویش و تلاطم بنگر ، آن گاه سکوت را بر لبانت هدیه کن .. هیچ مگو .. حیا کن
هرگاه شعله امید در درونت رو به سوی خاموشی نهاد ، به خورشید بنگر ، فروزنده ، درخشنده ، تابنده ، بخشنده ، بودنش را ببین ، آن گاه تصویر سکوت را بر لبانت بکش .. هیچ مگو .. حیا کن
آن ها همواره گفتند و آموختند : بنگر، زیبایی را از ماه ، تنهایی و تک بودن را از ستاره ، زلالیت و روشنایی را از باران ، افتادگی را از خاک ، سرسبزی و شکوفایی را از درختان و گل ها ، ببین ، آن گاه لبانت را محل نزول سکوت قرار بده .. هیچ مگو .. حیا کن
در پاسخ به سوالاتم ، از سکوت و حیا ، چنین گفتند : راز سکوت را در دل شب بنگر ، حیا را مروارید وار در دل صدفی بسته و در ستار ببین
گفتنی ها را گفتند ، ره آموختنش را نمایاندن ... الی ... تنگی را از دل زدودن
دل از بی صداقتی ، غرور و خودخودخواهی ، گم گشتگی ، حرص و طمع ، بیش خواهی و بیش اندوزی ، اسارت ظواهر فریبا ، حب نفس و شهوت ، رفاقت شیاطین ، زخم خورد ، فشرد ، تنگ شد ، اینجا بود که تنگی را فهمید ...
حدیث تنگی دل از دیدن کسانی که نماد آدمند ، بی ارزش و نا آگاه ، بی معنا ، خالی و تهی افزون تر از حد تصور ، این دیدن چون تیری از غم در دل سکنا گزید ، سکوت سرشار از کلام در حسرت ادای کلامی با حیا و شرم آشنایان دیرینه همره شدند ... عجبا ...
دلم تنگ است
داستان معرفت
روزي شيوانا با عده اي از شاگردان بصيــرت جويش از كنار خرابهاي ميگذشتند. پيرمردي مست و لايعقل از گوشه خرابه بيرون آمد و در حالي كه لباس بلندي به تن داشت و با لباسش خارهاي روي زمين را به دنبال خود ميكشيد. تلو تلو خوران به سوي شيوانا آمد و خطاب به او گفت:" تو كه اهل دلي و از عالم معرفت خبر داري به من بگو چند سال عمر خواهم كرد!؟ و چند سال ديگر بايد اين زندگي عذاب آور را تحمل كنم!؟"
شيوانا نيم نگاهي به خارهاي چسبيده به لباس بلند پيرمرد انداخت و گفت:" نگران مباش! تو قرار نيست بميري ! "
پيرمرد مات و مبهوت روي زمين نشست و شروع كرد به گريستن! شيوانا سري تكان داد و به راه خود ادامه داد. ساعتي بعد شيوانا در كنار مزرعهاي بسيار سرسبز روي سنگي نشست و با نگاهي غمگين به مزرعه دار جوان خيره شد.
مزرعه دار جوان با عجله به سوي شيوانا دويد و با شوق و انرژي فوق العاده اي فرياد زد:" استاد! مي بينيد چقدر خوشبختم! در اوج سلامتي ام و بهترين ثروت ها در اختيارم است. چنان است كه گويي تا ابد زنده خواهم ماند! نظر شما چيست !؟"
شيوانا تبسمي تلخ كرد و گفت:" پيشنهاد مي كنم سريعا شكل زندگي خود را تغيير بده و بيشتر به مردم اطرافت كمك كن! متاسفانه مي بينم كه كائنات سرنوشت ديگري را براي تو رقم زده است!"
شيوانا آنگاه از جابرخاست و به سوي منزلگاه بعدي حركت كرد. دقايقي بعد يكي از شاگردان استاد كه دليل تناقض گفتار استاد را درك نكرده بود مقابلش ايستاد و با اعتراض از او توضيح خواست. شاگرد پرسيد:" شيوانا شما چطور به آن پيرمرد مخمور و مست و بي جان نويد زندگي داديد و به اين جوان پرشور و پرانرژي هشدار مرگ را ! چرا بايد كائنات به آن پيرمرد اجازه دهد روزهاي بيشتري را زنده باشد و اين جوان رعنا را از دنيا ببرد!؟ اينكه عادلانه نيست!؟"
شيوانا تبسمي كرد و پاسخ داد:" كائنات هر يك از ما را به دليل ماموريت خاصي كه بايد در طول خط زندگي خود انجام دهيم حفظ مي كند و به محض اينكه ديگر ماموريتي براي ما رقم نخورده باشد ، ديگر ما را تحمل نمي كند و جانمان را مي ستاند. تا ماموريتي را در دنياي ديگر انجام دهيم. ديگر فرقي نمي كند پير باشيم يا جوان و يا حتي كودك! مهم اين است كه كائنات به اين نتيجه برسد كه بدون ما هم امورات مي گذرد.
جوان مزرعه دار با تمام سلامتي و ثروتي كه در اختيار داشت ، چون براي كسي فايده اي نداشت و حضور يا عدم حضورش در عالم تاثير مثبتي روي زندگي ديگر موجودات عالم نداشت ، و برعكس با مرگ او از طريق ثروت به جا مانده زندگي افرادي متحول مي شد ، توسط كائنات به عنوان عضو اضافي و اسقاطي و بدرد نخور شناخته شده بود و به نيستي محكوم شده بود.
اما آن پيرمرد مست با آن رداي بلندش كه زمين را جارو مي كند از لحاظ كائنات بايد زنده بماند چرا كه هر روز صبح از كنار خرابه دو كودك يتيم براي امرار معاش عبور مي كنند و پيرمرد با پرسه زدن در اطراف جاده منتهي به خرابه با رداي بلندش خار و خاشاك را از روي زمين و مسير عبور اين دو يتيم پاك مي كند.
لياقت آن پيرمرد به خاطر همين وظيفه ساده و به ظاهر بي اهميت براي زنده ماندن از ديد كائنات بيشتر از اين مزرعه دار ثروتمند و پرانرژي است. اين قانون كائنات است و هيچ گريزي از آن نيست.
اگر سعي نكنيم در باقيمانده عمر دليل قانع كننده اي براي بدرد بخوربودن براي ديگران به پيشگاه كائنات عرضه كنيم دير يا زود بايد منتظر رفتن باشيم.اگر مردم مي دانستند كه در قبال كمكي كه به نيازمندان مي كنند چه ثروت عظيمي نصيبشان مي شد هرگز لحظه اي آرام نمي نشستند. به همين سادگي!"
خِیارُکُمْ ألْیَنُکُمْ مَناکِبَهُ وَ أکْرَمُهُمْ لِنِسائِهِمْ.
بهترین شما کسانیاند که با مردم نرمترند و زنان خویش را بیشتر گرامی میدارند.
قطره دلش دريا ميخواست.
خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت:
از قطره تا دريا راهيست طولاني.
راهي از رنج و عشق و صبوري.
هر قطره را لياقت دريا نيست
.قطره عبور كرد و گذشت.
قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد.
قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چيزي از
رنج و عشق و صبوري آموخت.تا روزي كه خدا گفت:
امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره را به دريا رساند.
قطره طعم دريا را چشيد.
طعم دريا شدن را.
اما...
روزي قطره به خدا گفت:
از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت:
هست.
قطره گفت:پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:
اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود.
دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد.
اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت.
قطره از قلب عاشق عبور كرد
و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد،
خدا گفت:
حالا تو بينهايتي،
چون كه عكس من در اشك عاشق است.
از نوشته هاى عرفان نظرآهارى
http://motagin.blogfa.com/post-119.aspx
داستان معرفت
قرباني عزيزترين پاره وجود
روزي پسر بچه اي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و گفت:" مادرم قصددارد براي راضي ساختن خداي معبد و به خاطر محبتي که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قرباني کند. لطفا خواهربيگناهم رانجات دهيد."
شيوانا سراسيمه به سراغ زن رفت و با حيرت ديد که زن دست و پاي دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعيت زيادي زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نيز با غرور و خونسردي روي سنگ بزرگي کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شيوانا به سراغ زن رفت و ديد که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندين بار او را در آغوش مي گيرد و مي بوسد. اما در عين حال مي خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراواني را به زندگي او ارزاني دارد. شيوانا از زن پرسيد که چرا دخترش را قرباني مي کند.
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که بايد عزيزترين پاره وجود خود را قرباني کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگي اش برکت جاودانه ارزاني دارد.
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" اما اين دختر که عزيزترين بخش وجود تو نيست. چون تصميم به هلاکش گرفته اي. عزيزترين بخش زندگي تو همين کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصميم گرفته اي دختر نازنين ات را بکشي. بت اعظم که احمق نيست.
او به تو گفته است که بايد عزيزترين بخش زندگي ات را از بين ببري و اگر تو اشتباهي به جاي کاهن دخترت را قرباني کني . هيچ اتفاقي نمي افتد و شايد به خاطر سرپيچي از دستور بت اعظم بلا و بدبختي هم گريبانت را بگيرد!"
دوري تو از آن كس كه خواهان تو است نشانه كمبود بهره تو در دوستي است ، و گرايش تو به آن كس كه تو را نخواهد ، سبب خواري توست.
((حكمت 451 نهج البلاغه)) باز آي دنيا پر از گل مي شود وقتي بيائي
تنها به هم پل مي شود وقتي بيائي
لبها همه خشكيده اند اي جان كجائي
هر روز و شبها خواندمت شايد بيائي
ماها همه مهر تو را در دل نشانديم
دستان پر مهر تو را بر لب فشانديم
كشتي عمر كوتهم بر گل نشسته
بازآ كه از دوري تو دل هم شكسته
بازآ تو اي اميد من مهدي كجائي
شادي نيايد بر لبم تا تو بيائي
اي تو طبيب درد بي درمان قلبم
من بي تو هر شب تا سحرها غرق دردم
نزدیک ترین نقطه به خدا....
نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعـــمش را چشید.
اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند،همان لـــحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری.
نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است.
زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی.
آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده. و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و این را همیشه بـــــه یــــاد داشته باشید...
" هرگاه بادیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "
بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و نیایش در محلی آرام ،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیندیش.
شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن. می خواهی آسمان دلت آبی وخورشید،روشنگر زندگی ات باشد.میخواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی پس به اوتوکل کن،دست هایت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی، از او کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد،
خودت را گم کن بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند بال هایت را باز کن به سوی معبود حقیقی پرواز کن. از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سـجـده نهادی،
وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن ایاک نعبد و ایاک نستعین، دلت شکست و صدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد بنده به من بگو چه می خواهی تادعایت را اجابت نمایم.
در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت میکند. دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی....
با وفا ترين همسر
از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:" جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم!"
ديدن روي ترا ديده جان بين بايد
وين كجا مرتبه چشم جهان بين منست
شهادت بانوي بزرگواردوعالم برهمه عاشقان اهل بيت ع تسليت باد
سلام بر تو ای زلال کوثر
فاطمه عزيزترين آدميان نزد من است.
حضرت ختمي مرتبت، محمد مصطفي (ص)
فاطمه يعنی گل ياس نبی (ص)
شاخه احساس طوبی نبی (ص)
نم نم باران بي کسي از ابرهاي غربت باريدن گرفته و توفان سهمگين خزان به سمت آشيانه اول مظلوم عالم شتاب مي گيرد. با تقدير چه مي شود کرد با دست هاي بسته شده با طناب رذالت مردم مدينه، علي (ع) نيز نمي تواند از نفوذ آتش داغ فاطمه (س) به خرمن خويش ممانعت کند. او فرزندان فاطمه (س) را در پناه خويش مي گيرد و در آئينه چشم هايشان قصه سراسر غصه زندگي شان را نظاره مي نمايد. آرام اشک مي ريزد. مي خواهد زبان بگشايد و با فاطمه (س) درد دل کند اما مي هراسد که ضجه اي از دل دردانه پيامبر برخيزد و زمين و زمان را به هم بدوزد و شراره هاي اشک او آتش بر عالم اندازد، اما نه، براي درد دل با فاطمه همان يک نگاه کافي است.
و علي (ع) چه غريبانه با چشم هاي نافذش به فاطمه مي نگرد و با نگاه او درد دل مي کند:
فاطمه جان! اينک آغاز طلوع توست که جانت به غروب نشست و در پناه آن مي خواهي چشم بر مردمي ببندي که آرزوي خزانت را در دل مي پروراندند.
فاطمه جان! اندکي صبر کن؛ مگذار غم تنهايي و غربت، آتش بر قلب علي (ع) اندازد مگر نه آن که در شب هاي بي کسي علي (ع) پا به پاي او کوبه کرامت خويش را بر درهاي جهالت مردم کوبيدي تا شايد صداي مردي از پس آن به حمايت از علي شنيده شود اما دريغ از يک مرد.
فاطمه! پرواز را از تو بايد آموخت تو که به عشق ولايت، شربت شهادت را جرعه جرعه سرکشيدي و اندک اندک آب شدي. حال چه فرقي مي کند براي تو که دفاع تو را از علي (ع) به حساب دفاع از مرد زندگيت بگذارند و يا دفاع از مقام شامخ ولايت در برابر مردمي که پيمان هايشان سست تر از تار عنکبوت بود و خواسته هايشان سرشار از مطامع دنيوي. تو را درد جهالت مردمي کشت که روزگاري سرور زنانشان بودي و حال از جواب به سلام تو نيز مضايقه مي کنند.
اي آسمان سرشار از ابرهاي دلتنگي، اي بانوي آفتاب، آب و آتش را چه به تفاهم، که آب چشم تو هرگز با آتش قلبت جمع نمي شود و يقين همان آتش درونت بود که همه وجودت را بلعيد و آن گاه شعله ور شد که مرد زندگيت را دست بسته در ميان مردمي ديدي که پوست سياست به دندان گرفته بودند و چوب حراج بر پيکر شرافت وجودي خويش مي کوبيدند و عجيب نيست که در ميان چنين قومي، التماس هاي مظلومانه ات نيز نتواند گره طناب مقدس مآبان را از دست هاي علي (ع) بگشايد.
اما روزگار غريبي است زماني که سلام فاطمه بي جواب مي ماند. غم و اندوه هجر رسول (ص) همسايه ديوار به ديوار دل فاطمه (س) مي شود. اي عصمت عظماي الهي! روزگار بي تو بودن يعني خاکستر شدن با آتش بي کسي و تنهايي؛ چرا که بعد از رفتنت غربت با علي (ع) قرابت خواهد نمود و هنگام عروج تو با هودجي از نور، علي (ع) نيز در خيمه بي کسي خويش به ياد روزهاي با فاطمه (س) بودن آرام آرام خواهد گريست. چرا که غروبت آيه هاي غربت علي (ع) است.
اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانیم که معنويت رشته هاي چادرت دست نياز مي آويزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه مي زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...
شهادت شهيدبهشتي ويارانش گرامي باد
حضرت امام خميني (ره) فرمودند:
«ملت ايران در اين واقعه، 72 نفر به عدد شهداي کربلا را از دست داد. بهشتي خار در چشم دشمنان اسلام بود.»
داستاني از معرفت
نقل مكان به خانه امن تر!
شيوانا استاد معرفت بود. يك روزصبح زود شيوانا سراسيمه وارد معبد شد و از تمام سالكين خواست تا معبد را به سرعت ترك كنند. چرا كه او روياي زلزله اي را ديده است كه تمام ساختمان هاي ضعيف شهر ازجمله معبد را خراب خواهد كرد. كاهن معبد شيوانا را مسخره كرد و به حاضرين گفت كه خداي معبد از آنها محافظت خواهد كرد و امن ترين جا براي جستن از خطر زلزله ، معبد است.
عده اي از سالكين ازمعبد بيرون آمدندو عده اي ديگر در آن ماندند. ساعتي نگذشت كه پيش بيني شيوانا به حقيقت پيوست و زلزله اي مهيب تمام ساختمان هاي ضعيف شهر ازجمله معبد را روي سر ساكنين خود خراب كرد. كاهن و كساني كه در معبد مانده بودند همگي زير آوار از بين رفتند. يكي از شاگردان شيوانا با كنايه و دلخوري از استاد پرسيد:”چرا خداوند به كاهن و عبادت كنندگان كمك نكرد. آنها به خانه خدا پناه برده بودند!“
شيوانا با تبسم گفت:” خداوند به آنها كمك كرد. خداوند به خواب من آمد و خبرزلزله را برايم آورد. در واقع خداوند از زبان من خطر را به آنها يادآور شده بود. كاهن و بقيه كافي بود چشمان خود را باز مي كردند و مي ديدندكه خانه خدا تمام عالم است ونه معبد و آنها فقط كافي بود از يك خانه خدا به خانه اي امن تر پناه مي بردند.!“