|
-در زندگي اگر طالب همه چيز عالي باشي ، ممكن است به آن نرسي و اگر هم برسي بلافاصله به دليل وجود اندكي غير عالي دوباره بايد تلاش عالي شدن ات را ادامه دهي.
-بايد حضور موجودات بد و پليد را در زندگي شغلي و اجتماعي بپذيريم و سعي كنيم در جهان ذهني براي آنها نيز نقشي كنار بگذاريم. -اين ماهستيم كه دنياي اطراف خود را كنترل مي كنيم. داستان معرفت منفي يامثبت؟؟ روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد. یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد، نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد. دو شاگرد به شدت روی نظریه ي خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند. ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا از جا پریدند. شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند.
جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی نگر به همراه عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند. وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت:" استاد! آیا حق با من نبود!؟
الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم. اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور ما را نشانه ي مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!"
شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود برد. صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت:" آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد!؟" شیوانا سری تکان داد و گفت:" مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد آنها او را بکشند. شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد.
امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت و منفی وجود ندارند. هرچه هست فقط نشانه است و علامت!"
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 18:23  توسط جوياي معنا
|
-هيچ چيزي در جهان دقيق نيست! يعني تو نمي تواني دقيقا بگويي خوب يا زيبا يا خوشبختي يا پيروزي يا موفقيت چيست. هميشه درصدي بد، زشت، بدبختي ، شكست وجود دارد كه نمي تواني آن درصد را ناديده بگيري، چون به هر حال هست . در واقع هميشه مقداري با منفي مخلوط شده است. دو چيز ضد هميشه در تمام ارزش ها ، باورها ، ايده ها و آرزوهاي ما حضور دارند.هنر ما انسانها در زندگي و اجتماع اين نيست كه اين دو چيز ضد را از هم جدا كنيم. چرا كه بعضي اوقات اساسا جداشدني نيستند وفقط نتيجه تلاش مادرجداسازي اين مي شود كه آن قسمت منفي را از جلو چشمانمان برمي داريم وخودمان را نسبت به آنها كور مي سازيم. اما منفي ها هستند. درست مقابل ما و هميشه به صورت يك مزاحم بيكار جلوي چشمان ما رژه مي روند. منفي ها از ما توجه مي خواهند. ما را تحريك مي كنند كه به آنها نگاه كنيم و آنها را بازي بگيريم.
آهسته تر
روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند.
به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟! شیوانا تبسمی کرد و گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان!" پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت:" چه می گوئید؟! او "برق آسا" است و سریع تر از برق ضربات خود را
وارد می سازد. من چگونه می توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!" شیوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من آی تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!" فردای آن روز پسر جوان لباس تمرین رزم به تن کرد و مقابل شیوانا ایستاد.
شیوانا از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اینجا بود که شیوانا حرکت ضربه زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد. یک ضربه شیوانا به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته شیوانا خیره شد و سپس با بی تفاوتی در گوشه ای نشست. یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه زنی شیوانا به اتمام رسید. شیوانا از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند. پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریع ترین مبارز سرزمین امپراتور است. آن وقت شیوانا با این حرکات آهسته و لاک پشت وار می خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!؟ اما شیوانا با اطمینان به پسر گفت که این تنها راه مبارزه است و او چاره ای جز اطاعت را ندارد." پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق العاده کم اجرا نمود.
یک حرکت چرخیدن که در حالت عادی در کسری از ثانیه قابل انجام بود به دستور شیوانا در دو ساعت انجام شد. روزهای بعد نیز شیوانا حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ای در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسید. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد.
افسر امپراتور خشمگین بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد. اما در مقابل چشمان حیرت زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باور نکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن برق آسا را بر زمین کوبید. همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گریخت. پسر جوان نزد شیوانا آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید. او به شیوانا گفت:" ای استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟"
شیوانا خندید و گفت:" تک تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم های مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافی ریزه کاری های تک تک حرکات را برای خود تحلیل کردند. به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد. در واقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته آن بود. هرچه تمرین آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر است.
در زندگی هم اگر می خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوی. فقط با صبر و حوصله و سرعت پایین است که می توان به سریع ترین و پیچیده ترین امور زندگی مسلط شد. راز موفقیت آنها که سریع ترین هستند همین است. تمرین در سرعت پایین. به همین سادگی!"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 15:40  توسط جوياي معنا
|
حقيقتاً باورم براين است كه ماهيچگاه نبايدازاميدوآرزوهايمان دست بكشيم. ممكن است مسيرسخت و ناهموار باشد ولی دنيا در انتظار تحولی است كه هريك ازماايجادميكنيم.آنچه بايدانجام دهيم اين است كه به ندای درونيمان كه بهترين هدايتگر ماست گوش فرادهيم .من هرگاه به آن گوش می دهم معجزه ای را انتظار ميكشم. (مريلين جانسون) گفتگوي بلبل و گل بلبل- اي گل زيبا و دلفريب كه دل مرا ربوده اي و همة اندام و روح تو با جاذبه اي كه در آنست مرا واله و شيدا به سوي خود جلب نموده است. آيا هيچ مي داني كه اين ظرافت و لطافت كه تو داري از زيباترين خامة ويسندگان و لطيف ترين شعر شاعران در نظر من بهتر است؟ اين همه لطافت را از كجا آورده اي؟ گويا در بهشت زندگي كرده اي و اين رنگ فريبنده و اين بوي محصور كننده از علائم آن فضاي پر نكهت است كه با خود داري؟ گل- اي بلبل اين كلمات را زياد شنيده ام و همه بلبلاني كه با من ملاقات ميكنند نظير سخنان تو را مي گويند. الفاظ تو براي من تحفة نوظهوري نيست و اين زيبائي و لطافت من است كه باعث اين همه غوغا و جلب توجه شده است. دست از من بدار كه ارمغان تو براي من جالب نيست. بلبل - اي گل مگر فراموش كرده اي كه اين لطافت و زيبائي را كه داري خود نساخته اي بلكه ديگري به تو عطيه داده است. اين تو نيستي كه خود را چنين بوجود آورده اي بلكه محبوب ازلي است كه ترا اينطور ساخته. به شكرانه اين نعمت عظيم آنقدر سختگير و جفا كار مباش و عاشقان را از خود مران. آيا مي داني كه تو از همة زاهدان و مؤمنان نيز دل برده اي و با اين شكوهي كه داراي چون ستاره اي درخشان در ميان همة اختران ميدرخشي؟ گل - اي بلبل شرم كن و از اين سخنان دست بدار. من فردي منزهم و از عشقبازي مبرايم، من گلي پاكم كه دامنم آلوده به عشق نميشود، برو و مرا به حال خود گذار. بلبل - اي عزيز. مگر نه آنست كه اين زيبائي را خداوندي كه همه چيز را آفريده به تو ارزاني داشته؟ مگر نه آنست كه اين عطر جان بخش را او در تو قرار داده؟ آيا فكر نميكني كه اين زيبايي و لطافت حكمتي دارد و به خاطر خاصيتي در وجود تو آفريده شده است؟ اگر بنا باشد كسي از اين نعمات كه به تو داده شده استفاده نكند چه لزومي داشت كه آن را به تو دهند. اين زيبايي و عطر اگر تنها براي خودت باشد، ارزش ندارد و به كارت نمي آيد. اين رنگهاي قشنگ، اين لطافت، اين پاكيزگي آسماني كه در توست به خاطر آنست كه ديدگان را به سويت متوجه كند و آن نكهت آسماني كه از تو تراوش مي نمايد براي آنست كه همگان را به جانب تو بكشاند. بدان كه خداوند بدون علت و جهت اين وسايل جذب و جلب را در تو قرار نميدهد. اينها از آن تو است ولي براي استفاده ديگران است. در وجود هر فردي در دنيا خواصي قرار داده شده كه بايد آن را در معرض استفادة بندگان خدا و عالم الهي قرار دهد. گل - بسيار خوب فرض كنيم چنين باشد. تو چه مي گويي؟ آيا اين تمايل تو به من از روي شهوت و اميال جسماني نيست؟ آيا با اين كار خود عمل پليدي انجام نمي دهدي؟ بلبل - اي گل از اين سخن كه گفتي استغفار كن. آنطور كه تو مي گوئي نيست. هيچ مي داني كه چه چيزي است كه مرا به سوي تو ميكشاند؟ چه نيرويي است كه مرا اينطور واله و حيران كرده چنانكه مصالح خود را زير پاي گذارده و زندگي و كار شخصي را پشت سر انداخته مجنون وار به سوي تو روي آورده ام. مگر جز عشق و جذبه است كه دروجود من مي باشد؟ آيا اين عشق را من خود به وجود آورده ام و خود درنهاد خويش قرارداده ام؟ هرگز. مگر من قادرم چنين كاري انجام دهم. مرا چه نيروئي هست كه يك چنين قدرت مغناطيسي عظيم در وجود خويش پديد آرم. بدان كه اين عشق از من نيست و از جانب معشوق حقيقي است. همان كس كه در تو زيبائي و لطف و عطر و جذبه آفريد در من هم عشق و علاقه گذاشت تا مرا به سوي تو بكشاند و قوه اي مثبت و منفي ايجاد نمايد تا با آن جهان را آبادان كند. اين امر اوست كه به مغز و مكانيسم حواس من تابيده و مرا عاشق و شيدا كرده است. اگر روح او در من نبود و جسم از طرف او به من بخشيده نميشد اين عشق هم به وجود نمي آمد. اين عشقي كه در من است از خداست و با عشق همة عالم موزون و همراه است و در حقيقت عشق واحد و وحدت است كه در همه مخلوقات به صورتي تجلي مي كند. همين عشق است كه موجب وصل به خدا و وحدت است. همين عشق است كه نتيجه آن پيوند و اتصال مي باشد. هر پيوندي نيز رو به سوي وحدت مي رود پس بدان كه عشق من عشقي الهي است. در اين صورت بيا و از روي صفا دست مرا بگير و اين عاشق بي شكيب را در راه خدا بنواز. گل - اي بلبل، پاكيزه سخن مي گوئي و دلايلت چنان دلنشين است كه انسان را دعوت به قبول مي كند. اما من در صحت ادعاي تو مشكوكم. مي داني علت شك من چيست؟ علت همين بي اعتنائي من نسبت به تو است. همين حالتي است كه تو آن را جفا مي خواني. اگر راستي اين عشق تو از خداست و اين لطف و زيبائي من هم از اوست بايستي به محض ابزار عشق تو من تسليم شوم و به آغوشت پناه برم. به چه دليل من حاضر به قبول عشق تو نيستم؟ آيا اين سخن درست نيست؟ بلبل - نه. تو اشتباه مي كني. اين جور و جفاي تو دليلي بر رد ادعاي من نتواند بود اين جفاكاري تو نيز حكمتي دارد كه از جانب يزدان است. مي داني چرا؟ براي اين كه اگر جفاكاري نباشد عشق تجلي نمي كند. اين ناز و عشوه و غمزه و بيوفائي و جفاكاري همه وسائلي است براي اين كه عشق جلوه نمايد و فروزان شود. اگر عاشق فوراً و به سادگي به معشوق بپيوندد آن شور و شوق و التهاب فرومي نشيند و ديگر درخشندگي و تجلي نخواهد داشت اما هر چه جفاي معشوق و كناره گيري و دامن فراچيدنش بيشتر شود لهيب شوق عاشق تيزتر خواهد شد و هرچه او دوري كند اين فروزان تر مي گردد. بدان كه اين همه تجليات عظيم عشق در ادبيات جهاني، اين همه فريادهاي بلند كه به صورت نثر و شعر در عالم به وجود آمده تماماً به خاطر جفاي معشوق و سختي وصل است. اگر وصل به آساني ميسر مي شد كسي از عشق نمي ناليد و درد دل نمي كرد و حال آتش دروني را بيان نمي نمود و همة اين عشقهائي كه در عالم در كتابها و اشعار و سخن ها، داستانها و فيلمها بيان شده همگي اظهار همين درد و آتش نهاني است. پس سخنان تو درست نيست زيرا همان مصلحت الهي كه عشق ترا در من و زيبائي را در تو آفريد جفا را هم در تو گذاشت تا چنين اثري كند و آتش مرا تيزتر كرد تا از پاي ننشينم و دنيا را با عشق خود روشن سازم. پس بدان كه اين همه عاشقان كه تو داري و لحظه اي لقاي تو در آنها آن همه شوق و اشتياق افروخته است به خاطر حكمتي است كه بيان گرديد. گل - مثل اين كه درست مي گويي و دلايلت صحيح است. با تمام اين احوال در خود تمايلي نمي بينم كه عشق ترا قبول كنم. بلبل - اي گل بدان كه اين سخن هم از ناز است. مي دانم كه تو هم در دل خود تمايلي به من داري اما ناز از خواص تست و بايستي با اين ناز آتش مرا تيزتر كني و مشتاق ترم سازي. اما چه گويم كه تو از دل عاشقان بي خبري كه در چه التهابي هستند. نمي داني چگونه دوست از فراق تو اشك حسرت مي ريزد. نمي داني چه غوغائي در دل يار به خاطرت بر پا است. تنها فكر و ذكر تو آن است كه ناز و عشوه را بيفزايي. آيا هيچ مي داني كه اگر هم مرا از خود براني هرگز به حال قهر و جدايي از پيشگاه تو نخواهم رفت و از تهديد و نهيب تو هم نخواهم ترسيد. بس است. دست از جفا بردار و به سوي من توجه كن و به اين بيمار دردمند لطفي بنماي و بوسه اي از لب شيرينت عطا كن. گل - اين چه سخني است كه مي گوئي، چرا حيا را كنار گذارده و پرده شرم را پاره كرده اي. بوسه يعني چه؟ تو خود مي گوئي عشق الهي و خدايي من است و اينك از بوسه سخن مي گويي و مي خواهي آن را با شهوت بياميزي. زود از اين خيال خام منصرف شو. بلبل - اي گل مي بينم باز هم در گمراهي هستي – اين كه مي خواهم ترا ببوسم درست است كه دهان من بوسه مي زند اما در حقيقت دهان من نيست. اين دهان را چه كسي در من قرار داده و اين عشق آتشين را كه به بوسه مي انجامد كي در من نهاده. اين بوسه تجليات روح الهي است. روح است كه اين بوسه را ميزند. اگر روح او را نداشتم قادر به بوسه نبودم. پس آنها كه اين عمل را عيب مي دانند غافلند كه تمام وسائل آن را خدا به من ارزاني فرموده و جذب و لطفي كه باعث كشش من به سوي تست نيز از جانب او است صورت مي گيرد. همة اينها از جانب ديگري است و در آن هيچ عيبي نخواهد بود. وقتي سخن بلبل به اينجا رسيد گل كه به دلائل و كلمات او تسليم شده و در عين حال جذبه و عشق الهي او را به سوي بلبل كشانده بود به بلبل پيوست. لذتي كه از بوسه و وصل آنها حاصل مي گردد همان لذت وحدت و پيوند عالمي است چون اصل عالم وحدت است هر چيزي كه به طرف اتصال و پيوند باشد به هر صورتي كه هست لذت بخش است و اين كه بوسه و وصل اين همه لذت مي دهد به خاطر همين وحدت است. دو نيروي الهي كه در دو ظرف جسد ظاهراً از هم جدا بودند به هم مي پيوندند و از برخورد اين دو سيم مثبت و منفي جرقه اي از شوق بر مي خيزد كه باعث بقا و بهجت جهان است. وقتي بلبل و گل به هم ميرسند در واقع تجلي خداوندي در آنها ظهور مي كند. بشر هم همين حال را دارد. عوام مي گويند وقتي دو دل به هم ميرسد سومش خداست و ديگر بيش از اين ندانسته و نيروي سومي قائل شده اند. عشق ميتواند تعهدي مادامالعمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد, ديگري يك آيينه ميشود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطه اي جنسي ملاقات ميكنيد, شما در كل اصلاً ملاقات نكرده ايد؛ در واقع, شما از روح ديگري اجتناب كرده ايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد, و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهره ي اصيل يكديگر پرده برداريد. عشق بزرگترين كوآن ذن است. بگذاريد درد باشد, بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد, و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده ميشود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح مي آيد. تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق مي آموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شده ايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات, بلكه خداي مسيح(ع), خداي محمد(ص), خداي عارفان و متصوفه, خداي بودا, عشق يك راه است, يك روش, براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد, اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد. و به طور قطع وقتي انسان مثل قطره اي از شبنم شروع به ناپديد شدن ميكند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است, اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم, و حال اين دارد ميرود, من دارم ميميرم.» شما در حال مردن نيستيد, بلكه فقط يك وهم دارد ميميرد. شما با وهم هم ذات پندار شده ايد, درست, اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد, شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قله ي جاودان لذت, سعادت, جشن و سرور ميآورد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:38  توسط جوياي معنا
|
گفتگوي بلبل و گل
تو گلي و دلفريبي چه خبر زعندليبت دل من ربودي از من ز فراز و ز نشيبت مگر اي گل معطر ز علائم بهشتي به ظرافت و لطافت شده لوحه اديبت همه زاهدان مؤمن بربوده اي تو دل را چه تواختري درخشان نبودكسي رقيبت چه شوداگربگيري به صفاتودست ما را به ره خدا نوازي من عاشق شكيبت به جهان نماندكسراهمه جمع عاشقانرا به جزآنكه از لقايش بشود دمي نصيبت چه كند خبر نداري تو ز عاشقان بيدل كه بريزداشك حسرت زفراق آن حبيبت به كمندمويت اي گل اگرم براني از قهر نروم ز پيشگاهت نهراسم از نهيبت به مريض دردمندي سزدش دوا نمائي بودش شفاهرآنكس مكد آن لب طبيبت ز نشاط وصل آن گل بگرفته كام بلبل به غزل سرود حشمت همه جابود لبيبت
ادامه ..چرا عشق اينچنين دردناك است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عشق يك نردبان است؛ با يك نفر آغاز ميشود, با تماميت به پايان ميرسد. عشق آغاز است, خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن, از دردهاي بالنده ي عشق در هراس بودن, محصور ماندن در يك سلول تاريك است. انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي ميكند؛ سلولي كه خود شيفته است. خودشيفتگي بزرگترين دل مشغولي ذهن مدرن است. عشق مساله ها ميآفريند. شما با پرهيز كردن از عشق, ميتوانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آنها مسائلي بسيار ضروري هستند! آنها ناگزير از رويارو شدن هستند, ناگزير از مواجهه؛ آنها ناگزيرند زيسته شوند و ميبايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند, خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيله اند, عشق هدف است. بنابراين, درد هم آن قدر هم كه باشد, به درون عشق برويد. براي پاك ماندن, انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك ميماند, چون به جاري بودن ادامه ميدهد. جاري بودن روند پيوسته ي باكره ماندن است. يك عاشق باكره ميماند. تمامي عشاق باكره اند. مردمي كه عشق نميورزند, باكره نميمانند؛ آنان مسكوت ميشوند, راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن ميكنند _ و زودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است. و اين روان نژندي از ايستايي خودپسندانه ي شما ميآيد. هر كسي با وهم داشتن يك خويشتن جدا درگير است؛ از اين روي مردم ديوانه ميشوند. و اين ديوانگي بيمعناست, نابارآور, نيافريننده. يا مردم شروع به ارتكاب خودكشي ميكنند. اين خودكشيها نيز نابارآور و نيافريننده اند. از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند, چون سكس مخاطره آميز نيست؛ گذرا و موقتي است, شما درگير نميشويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. ميتواند براي ابد باشد.
وقتي كه سكوت نشانه قدرت است در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند. یک سال تعداد سیب های برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه ها بودند. در دهکده ای دور کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می گفت و مردم را از خرید سیب های او بر حذر می داشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائما" آنها را به صبر و تحمل دعوت می کرد و از شاگردان می خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند.
وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب های برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم خراب شدن میوه ها میرود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیب ها را با خود ببرند و به مردم ده به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان خود گفت که هر جا رسیدند درسهای رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنند. هفته بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیب های برده شده را خریدند بلکه سیب های اضافی را نیز پیش خرید کردند. یکی از شاگردان با حیرت پرسید: "اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سال ها از زبان امین معبدشان بدگویی شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیب های شیوانا سر و دست می شکستند؟ " شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب معرفتی و درسهای شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این تفاوت را به سیب ها هم عمومیت دادند و روی کیفیت سیب های شما هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند. ما سود امسال را مدیون بدگویی های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درس های معرفت روی آودند و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند! پیشنهاد می کنم به او میدان دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی اش را بیشتر کند. به همین ترتیب همیشه می توان روی مردم این ده به عنوان خریدار های تضمینی میوه های خود حساب کنید. هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید. اصلا" مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی او باعث شکست خودش می شود. در این حالت همیشه به خود بگویید، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمی کنم و بر عکس من باعث می شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:6  توسط جوياي معنا
|
امام مهدی عج:
اگر خواستار رشد و کمال معنوی باشی هدايت می شوی ، و اگر طلب کنی می يابی . ميلاد مهدي موعود (عج) برجهانيان مبارك " اللهم کن لولیک الحجـة بن الحسـن صلواتک علیه و علی آبائـه فی هذه السـاعه و فـی کل ساعة ولیاً و حافظاً وقائداً وناصراً و دلیلاً و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه
ادامه ..چرا عشق اينچنين دردناك است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رابطه ي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق نابتر باشد, هر چه عشق متعالي تر باشد, آيينه بهتر است, آيينه پاكيزه تر است. اما عشق متعالي تر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعالي تر نيازمند است كه شما آسيب پذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد.
شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري ميتواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري ميتواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست . تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت, ميتواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه, شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت, شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش ميبايست پذيرفته شود.
انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است, و از كنارش نميتوان گذشت. آنان كه ميكوشند گام عشق را دور بزنند, هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است, چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه ميشويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد, هنگامي كه از خودشيفتگي خود, دنياي بسته ي زير آسمان باز, بيرون آورده شده باشيد.
عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع آسمان لايتناهي ترس ميآفريند. ما از آن محافظت كرده ايم, ما آن را آراسته ايم, ما به طور مستمر آن را برق انداخته ايم, و هنگامي كه عشق بر در ميكوبد, كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است, كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريده ايد. اين نفس زشت, اين ايده كه "من از هستي جدا هستم"
اين ايده زشت است, چون غير واقعي است. اين ايده وهم است, اما جامعه ي ما وجود خارجي دارد, جامعه ي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است, نه يك حضور. عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را ميدهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را ميدهد كه ميتوانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد, اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد, با يك مرد, اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد, چرا نتوانيد با تمامي انسانها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي ميدهد, پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسانها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسانها هماهنگ باشيد, چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه, يك گام به گامي ديگر رهنمون ميشود. گريه كن تا تمام شود مادری فرزندش را از دست داده بود ودر فراق او سخت می گریست.هرکس نزد مادر می آمد او را دلداری می دادواز می خواست دست از گریه و زاری بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد وآن دیگری می گفت که دلبستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیا ی فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور میکرد و صدای ناله وضجهء زن را شنید. بالای سرزن ایستاد وبا صدای بلند گفت:"گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد ودیگر نمی توانی صورت وحرکات اورا شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هر چه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری وچهل روز بعد دیگرکمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن ! نقل می کنند که زن از جای بر خواست، مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:"راست می گویی استاد!الان اگر گریه کنم دیگر اورا فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمیکنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد" زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 17:30  توسط جوياي معنا
|
امام مهدی عج:
شيعيان ما هنگامی به فرجام نيک و زيبای خداوند ميرسند که از گناهانی که نهي شده اند ، احتراز نمايند . يوسف زهرا
ادامه ..چرا عشق اينچنين دردناك است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق دردناك است چون براي سعادت راه ميآفريند. عشق دردناك است, چون دگرگون ميكند؛
بدين سبب, ترس پديدار ميشود؛ و با رها كردن دنياي كهنه, راحت, بيخطر, دنياي كارايي, درد پديدار ميگردد. اين درد, همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس ميكند. اين درد, همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس ميكند. اين درد, همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند, احساس خواهد كرد.
ترس از ناشناخته, و ترك ايمني آشنا, ناامني ناشناخته, غير قابل پيشبيني بودن ناشناخته, هراسي بس عظيم را سبب ميشود.
عشق آتش است.
انسان بدون عشق خودشيفته است, بسته است. او فقط خودش را ميشناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است, چه قدر ميتواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري ميتواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري, هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق, در شوري شديد, در يك سرمستي كامل نشناخته است, قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينهاي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.
داستان معرفت
پل خودت را،خودت بساز
پسري جوان از شهري دور به دهكده شيوانا آمد و به محض ورود به دهكده بلافاصله سراغ مدرسه شيوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روي زمين مودبانه نشست و گفت: «از راهي دور به دنبال يافتن جوابي چندين ماه است كه راه مي روم و همه گفته اند كه جواب من نزد شماست! تو كه در اين ديار استاد بزرگي هستي برايم بگو چگونه مي توانم تغييري بزرگ در سرنوشتم ايجاد كنم كه فقر و نداري و سرنوشت تلخ والدينم نصيبم نشود!؟» شيوانا نگاهي به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: «جوابت را زماني خواهم داد كه آرام بگيري و گرد و خاك جاده را از تن خود پاك كني. برو استراحت كن و فردا صبح زود نزد من آي!» روز بعد شيوانا پسر جوان را از خواب بيدار كرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوي رودخانه اي بزرگ در چند فرسنگي دهكده به راه افتاد. نزديك رودخانه كه رسيدند شيوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: «تكليف امروز شما اين است! از اين رودخانه عبور كنيد و از آن سوي رودخانه تكه اي كوچك از سنگ هاي سياه كنار صخره برايم باوريد. حركت كنيد!» پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شيوانا خيره ماند و ديد كه هر كدام از آنها براي رفتن به آن سوي رودخانه يك روش را انتخاب كردند. بعضي خود را بي پروا به آب زدند و شنا كنان و به سختي خود را به آن سوي رودخانه رساندند. بعضي با همكاري يكديگر با چوب هاي درختان اطراف رودخانه كلك كوچكي درست كردند و خود را به جريان آب رودخانه سپردند تا از آن سوي رودخانه سر در آورند. بعضي از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلي كه عرض رودخانه كمتر بود از آن عبور كنند. پسر جوان به سوي شيوانا برگشت و گفت: «اين ديگر چه تكليف مسخره اي است!؟ اگر واقعا لازم است بچه ها آن سمت رودخانه بروند، خوب براي اين كار پلي بسازيد و به بچه ها بگوييد از آن پل عبور كنند و بروند آن سمت برايتان سنگ بياورند!؟» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «نكته همين جاست! خودت بايد پل خودت را بسازي! روي اين رودخانه دهها پل است. اين جا كه ما ايستاده ايم پلي نيست! اما تكليف امروز براي اين است كه ياد بگيري در زندگي بايد براي عبور از رودخانه هاي خروشان سر راهت بيشتر مواقع مجبور مي شوي خودت پل خودت را بسازي و روي آن قدم بزني!
تو اين همه راه آمدي تا جواب سوالي را پيدا كني و من اكنون مي گويم كه جواب تو همين يك جمله است: اگر مي خواهي چون بقيه گرفتار جريان خروشان رودخانه هاي سر راهت نشوي، دچار فقر و فلاكت نشوي و زندگي سعادتمندي پيدا كني، بايد يك بار براي هميشه به خودت بگويي كه از اين به بعد پل هاي زندگي خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخيزي و به طور دايم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلي براي قدم گذاشتن روي آن و عبور از رودخانه باشي. منتظر ديگران ماندن دردي از تو دوا نمي كند. پل من به درد تو نمي خورد! پل خودت را بايد خودت بسازي!»
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 8:29  توسط جوياي معنا
|
امام مهدی عج :
مادررعايت حال شماکوتاهی نمی کنيم ويادشما را ازخاطرنبرده ايم ، که اگر جز اين بود گرفتاريها به شما روی می آورد ودشمنان شما را ريشه کن می کردند.پس از خدا بترسيد وما را پشتيبانی کنيد. اي آئينه دار خدا
آه! اي موعود سبز در انتظار سرخت تمام شب را تا سحر آه مي کشم و در پشت پنجره هاي تنهايي تو را گريه مي کنم چه شبها که در خلوت کوچه هاي باراني تو را صدا نکردم مگر در پناه چتر مهرت آرام گيرم معشوقه من! نمي دانم شب فراق عاشقان بيدل کي به پايان خواهد رسيد؟ و غروب غيبت و صبح حضورت کي خواهد دميد؟ و آذرخش ذوالفقارت پرده شب را کي خواهد دريد؟ و طنين يا لثارات الحسينت را کي خواهيم شنيد؟ آي آئينه دار خدا! بيا و زمين را به نور پروردگارت روشن ساز! ابوالفضل فيروزي (ني نوا)
ادامه ..چرا عشق اينچنين دردناك است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودت را به درون عشق بريز تا در دنياي درون فضايي ايجاد شود. زيرا خداوند وقتي وارد مي شود كه در درون تو فضايي براي او باشد. و فضايي بزرگ مورد نياز است، زيرا تو بزرگ ترين ميهمان را دعوت مي كني . تو تمام هستي را به درونت دعوت مي كني . تو به يك هيچ بي نهايت نياز داري – بهترين راه براي هيچ شدن ، عشق است. پس يادت باشد، غرور نفساني ابداً عشق به خود نيست. غرور نفساني، درست نقطه اي مقابل آن است . كسي كه قادر نبوده خودش را دوست بدارد، نفساني مي گردد. غرور نفساني را روان شناسان ، « خودشيفتگي » مي خوانند. شايد تمثيل نارسيسوس را شنيده باشيد: او عاشق خودش شد. با نگاه كردن به سطح درياچه ، او عاشق تصوير خودش شد. حالا تفاوت را ببين : كسي كه عاشق خودش باشد، عاشق تصويرش نخواهد شد: او فقط خودش را دوست دارد. نيازي به آينه ندارد. او خودش را از درون مي شناسد. آيا تو نمي داني كه وجود داري ؟ آيا اثبات وجودت نياز به سند و برهان داري ؟ آيا به آينه نياز داري تا ثابت كند كه تو هستي ؟ اگر آينه نبود تو به هستي و وجود خودت ترديد مي کردي ؟ نارسيسوس عاشق بازتاب صورت خود شد – نه عاشق خودش. اين واقعاً عشق به خود نيست. او عاشق بازتاب خودش شد: بازتاب، همان ديگري است. او دو تا شده بود، تقسيم شده بود. نارسيسوس شكاف برداشته بود، او به نوعي شكاف شخصيتي دچار گشته بود. و اين براي بسياري از كساني كه مي پندارند عاشق هستند روي مي دهد. وقتي عاشق زني ميشوي، تماشا كن ، هشيار باش. شايد چيزي جز شيفتگي نباشد. چهره آن زن ، چشمانش و كلامش ، شايد هم چون درياچه ي نارسيسوس عمل كرده باشد و تو بازتاب وجود خودت را در آن ديده اي. لطيفه : دو عاشق در كنار ساحل دريا نشسته بودند، شبي مهتابي كه ماه تمام در آسمان مي درخشيد و امواجي عظيم در سطح دريا به وجود آمده بود. مرد با صداي بلند به دريا گفت « حالا موج هاي بزرگت را بياور بالا بيا موج هاي عظيمت را نشان بده » و امواجي بزرگ در سطح دريا پديد مي آمدند و به سوي ساحل هجوم مي آوردند. زن نزديك تر شد و گفت « آه ، من هميشه اين را مي دانسته ام كه تو يك معجزه گر هستي ، حتي امواج دريا هم از تو اطاعت مي كنند. » آري ، چنين است . زن از مرد تمجيد مي كند و مرد از زن – يك تملق دو جانبه . زن مي گويد « هيچ كس به اندازه ي تو قوي و خوب نيست. تو بزرگ ترين انساني هستي كه خدا آفريده . حتي اسكندر كبير هم با تو قابل مقايسه نيست » و تو باد مي كني ، سينه ات دو برابر مي شود و سرت شروع مي كند به باد كردن . و تو به زن مي گويي « تو بزرگ ترين مخلوق خدايي. حتي كلئوپاترا نيز به زيبايي و وقار تو نبود. هيچ زني مانند تو زيبا آفريده نشده » اين چيزي است كه شما عشق مي خوانيد اين يعني خود شيفتگي : مرد ،دریاچه ای آرام می شود وزن را بازتاب می کند وزن دریاچه ای آرام می گردد ومرد تصویر خویش را در او مي بيند. در واقع نه تنها واقعيت ديگري را بازتاب نمي كنند ، بلكه آن را تزيين هم مي كنند و به هزار و يك شكل آن را زيباتر جلوه مي دهند. اين چيزي است كه مردم عشق واقعي از همان ابتدا از بي نفسي آغاز مي كند. طبيعتاً ، تو اين بدن را داري ، اين وجود ، و تو در آن ريشه داري پس از آن لذت ببر ، آن را غني كن و آن را جشن بگير . مساله ي غرور يا نفس در كار نيست ، زيرا تو خودت را با هيچ كس مقايسه نمي كني . نفس ، فقط با مقايسه وارد مي شود. عشق به خود مقايسه نمي شناسد. تو ، خودت هستي ، همين . تو نمي گويي كه ديگري از تو پست تر است : تو ابداً مقايسه نمي كني . هر گاه مقايسه پيش آمد، بدان كه عشق وجود ندارد و راه كار ظريف نفس است. نفس از طريق مقايسه به زندگي ادامه مي دهد. وقتي به همسرت مي گويي « دوستت دارم » . اين يك چيز است: ولي وقتي به زني مي گويي » كلتوپاترا در برابر تو هيچ است » اين چيز ديگري است ، درست نقطه ي مقابل است. چرا كلئوپاترا را به ميان آوردي ؟ آيا نمي تواني اين زن را بدون به ميان كشيدن كلئوپاترا دوست بداري ؟ كلئوپاترا براي اين آمده تا نفس را باد كند. همين مرد را دوست بدار : چرا اسكندر كبير را به ميان مي آوري ؟ عشق مقايسه نمي شناسد. عشق بدون مقايسه دوست مي دارد. پس هر گاه مقايسه وجود داشت ، به ياد آر كه غرور نفساني و خود شيفتگي است نه عشق ، و تنها آن گاه كه مقايسه حذف شد، عشق خواهد بود : چه به خود و چه به ديگري . در عشق واقعي ، تقسيم بندي وجود ندارد. عشاق در درون يكديگر ذوب مي شوند. در عشق نفساني ، تقسيمات بزرگي وجود دارند: تقسيم عاشق و معشوق. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد. بگذار تكرار كنم . در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد، زيرا ديگر دو فرد وجود ندارند كه به هم مرتبط باشند. داستان معرفت بخاطر خودت مردي از ارتفاع پنج متري روي زمين مي پريد و هيچ اتفاقي براي او نمي افتاد. او هرگاه مي خواست از ارتفاع به سمت پايين بپرد نگاهش را به سوي آسمان مي كرد و از كاينات مي خواست تا او را سالم به زمين برساند و از هر نوع آسيب و صدمه حفظ كند.
اتفاقا هم هميشه چنين مي شد و هيچ بلايي بر سر او نمي آمد. روزي اين مرد به ارتفاع پنج و نيم متري رفت و سرش را به سوي آسمان بالا برد و از كاينات خواست تا مثل هميشه او را سالم به زمين برساند. اما اين بار محكم زمين خورد و پايش شكست. او آرزده خاطر نزد شيوانا رفت و از او پرسيد: «كاينات هيچ وقت جواب رد به خواسته من نمي داد. من سالها بود كه از ارتفاع پنج متري مي پريدم و هيچ اتفاقي برايم نمي افتاد. چرا اين بار فقط به خاطر نيم متر اضافه ارتفاع پايم شكست؟ چرا كاينات مرا حفظ نكرد؟!» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «اتفاقا اين دفعه هم كاينات به نفع تو عمل كرد! كاينات چون مي دانست كه تو بعد از پنج و نيم عدد شش و هفت را انتخاب مي كني، قبل از اين كه خودت با اين زياده خواهي بي معنا گردنت را بشكني، پاي تو را شكست تا دست از اين بازي برداري و روي زمين قرار گيري.
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 18:11  توسط جوياي معنا
|
امام مهدي عج: نفع بردن از من در زمان غيبتم مانندنفع بردن ازخورشيد هنگام پنهان شدنش درپشت ابرهاست وهمانا من ايمنی بخش اهل زمين هستم ، همچنانکه ستارگان ايمنی بخش اهل آسمانند .
انتظار
افتاده ام به شوق شرربار انتظار شايد به چنگ آورم، اسرار انتظار از فرط شرم، كرده عرق، فقر باورم بهبودي است مژده بيمار انتظار باغ غزل به هرزه نگه ره نمي دهد نجم صفاست مطلع ديدار انتظار مشاطه پيش روي تو خجلت نصيب شد زيور عزيز گشته ز رخسار انتظار شستِ بريده آيت بُهت نگاه بود ناديده گشته ايم، خريدار انتظار با صد چراغ خفته نبيند جمال يار شب گشته، نور ديده بيدار انتظار با درهم نياز خريدار ناز شو راهت مباد ورنه به بازار انتظار خورشيد را ز جهل مشو طالب ثبوت اي خوش نشين سايه ديوار انتظار! بر جوهر اصالت او شك كنم كه زد نقش حرامخانه انكار انتظار دارد نماز عشق وضويي زجنس دل رعد ولايت است و بارش رگبار انتظار علي امير احمدي ادامه ..چرا عشق اينچنين دردناك است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عشق ورزيدن به خود ، يك ارزش مذهبي والاست. من به شما عشق به خود را مي آموزم . ولي به ياد بسپار ، عشق به خود، غرور نفساني نيست ، ابداً چنين نيست. در واقع ، درست بر خلاف آن است. كسي كه خودش را دوست داشته باشد ، درخواهد يافت كه خودي در او وجود ندارد. عشق هميشه نفس را ذوب مي كند. اين يكي از اسرار كيمياگري است كه بايد آموخته ، درك و تجربه شود: « عشق ، هميشه نفس را ذوب مي كند». هرگاه عشق بورزي ، خود از بين مي رود. وقتي عاشق زن يا مردي هستي، دست كم براي چند لحظه كه عشق واقعي وجود داشته باشد، خودي در تو نخواهد بود، نفسي در كار نخواهد بود. عشق و نفس نمي توانند با هم وجود داشته باشند. مانند نور و تاريكي هستند: وقتي نور بيايد، تاريكي ناپديد مي گردد. اگر خودت را دوست داشته باشي ، شگفت زده خواهي شد. عشق به خود، يعني از ميان رفتن خود. در عشق به خود ، خودي وجود نخواهد داشت . تضاد در اين جاست ، عشق به خود كاملاً بي خودي است. اين عشقي خودخواهانه نيست . زيرا هر كجا نور باشد تاريكي نيست و هر كجا عشق باشد، نفس نيست. عشق ، نفس يخ بسته را ذوب مي كند. نفس مانند قطعه اي از يخ است و عشق مانند خورشيد بامدادي . گرماي عشق مي آيد و نفس را ذوب مي كند. هر چه خودت را بيش تر دوست بداري، نفس كمتري در خودت خواهي يافت. و آن گاه اين عشق، به مراقبه اي بزرگ مبدل خواهد شد، يك گام بزرگ به سوي خداوند. تا جايي كه به عشق به خود مربوط مي شود ، تو اين را نمي داني ، زيرا تو خودت را دوست نداشته اي . ولي ديگران را دوست داشته اي: لمحاتي از آن ، شايد، برايت روي داده باشد. شايد لحظات كميابي را داشته اي كه در آن ، ناگهان تو نبوده اي و فقط عشق وجود داشته ، تنها انرژي عشق جاري بوده ، از هيچ مركزي ، از هيچ جا به هيچ جا وقتي دو عاشق با هم نشسته باشند، دو هيچ كنار هم نشسته اند، دو صفر. و زيبايي عشق در همين است ، تو را كاملاً از خويشتن تو ، تهي مي سازد. ادامه دارد............. داستان معرفت موفقيت مانند سایه بدنبال توست روزي شيوانا براي تعمير سقف سالن اصلي مدرسه، تعدادي كارگر معمار را دعوت كرد. يكي از معماران با بي ميلي و ناراحتي كار را انجام مي داد و دايم از طولاني بودن ساعات كار و كند گذشتن زمان گلايه مي كرد. شيوانا به او گفت: «حتي اگر كاري را دوست نداري آن را خوب انجام بده! تو به خاطر مهارت در كارت در اين ديار مشهوري و بي ميلي و بي طراوتي باعث مي شود كه هم وجودت زودتر خسته شود و هم شهرت و اعتبارت از بين برود. موفقيت فقط به دنبال كساني نيست كه كارشان را دوست دارند، بلكه از آن كساني است كه كار را خوب انجام مي دهند. اگر به موفقيت احترام بگذاري و دوستش داشته باشي و به خاطر آن كارهايي را كه دوست هم نداري خوب انجام دهي خواهي ديد كه موفقيت هميشه در زندگي مانند سايه همراه تو خواهد بود.»
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:13  توسط جوياي معنا
|
مردی می آيد که دستانش بوی کرامت، پيشانی اش بوی بندگی و گام هايش، ندای ايستادگی سر می دهد.بهار به حيرت می ايستد، باد سجده می کند و خورشيد، شکرانه می دهد.
۵شعبان خجسته میلاد سید ساجدین و زینت عابدان و سر حلقه عارفان، حضرت امام زین العابدین (ع) فرخنده باد
چرا عشق اينچنين دردناك است؟؟؟؟؟ Beheshteh مي نويسد ً آيا ميتوانيد تفاوت ميان يك عشق سالم به خود و غرور نفساني را توضيح دهيد ؟
هر چند كه شبيه به هم به نظر مي آيند ، اما بسيار متفاوتند. داشتن يك عشق سالم به خويشتن ، ارزشي مذهبي است. كسي كه خودش را دوست نداشته باشد ، هرگز قادر نخواهد بود ديگري را دوست بدارد. نخستين موج عشق بايد در قلب خودت برخيزد. اگر براي خودت برخيزد ، براي ديگري نيز بر نخواهد خواست زيرا هر كس ديگر از تو به خودت دورتر است. مانند پرتاب سنگ به درون درياچه اي آرام است. نخستين موج در اطراف آن سنگ به وجود مي آيد و سپس امواج منتشر مي شوند و دور مي گردند. نخستين موج عشق بايد در اطراف خودت شكل بگيرد. انسان بايد بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان ، بايد ، تماميت وجودش را دوست بدارد. اين طبيعي است : و گرنه ، هرگز قادر به بقا نخواهي بود: و اين زيباست ، زيرا كه تو را زيبايي مي بخشد . كسي كه خودش را دوست دارد، با وقار و متين مي گردد.
كسي كه خودش را دوست دارد حتماً ساكت تر ، مراقبه گون تر و شاكر تر از كسي است كه خودش را دوست ندارد. اگر خانه ات را دوست نداشته باشي، آن را تميز نخواهي كرد: آن را رنگ آميزي نخواهي كرد، اطراف آن را با گل هاي نيلوفر تزيين نخواهي كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشي ، در اطراف خودت باغچه اي زيبا نخواهي آفريد. تو خواهي كوشيد تا نيروهاي بالقوه ات را رشد دهي و هر آن چه را كه در وجود داري بيان و آشكار سازي . اگر عاشق خودت باشي ، بر خودت باران عشق خواهي باريد و خويشتن را از آن تغذيه خواهي كرد. و اگر عاشق خودت باشي ، حيرت زده خواهي شد : ديگران نيز تو را دوست خواهند داشت.
هيچ كس فردي را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو ، اگر نتواني حتي خودت را دوست بداري ، چه كس ديگري زحمت آن را خواهد كشيد ؟ وكسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نمي تواند خنثي بماند. يادت باشد، درزندگي هيچ چيزی خنثي نيست. كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، بايد متنفر باشد – زندگي نمي تواند خنثي باشد.
زندگي هميشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشي ، به اين معني نيست كه مي تواني فقط در حالت دوست نداشتن باشي . نه ، تو نفرت خواهي داشت. و كسي كه نفرت داشته باشد مخرب مي گردد. و كسي كه از خودش نفرت داشته باشد، از سايرين نيز متنفر خواهد بود: او پيوسته در خشم و عصبيت و خشونت است. كسي كه از خودش متنفر باشد، چگونه مي تواند اميدوار باشد كه ديگران دوستش بدارند؟ تمام زندگيش نابود خواهد شد. ( ادامه دارد.................) ( ازسايت ايران هيلرز)
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 17:31  توسط جوياي معنا
|
سلام بر رشادت دستان حیدری ات! سلام بر توفندگی شمشیر ذوالفقارت! سلام بر جانبازی و عشق و برادری ات! سلام بر تو ای زیباترین واژه قاموس فروتنی! سلام بر تو و بر دستان آب آورت! سلام بر لبان خشکیده ات که سرچشمه آب بقاست و آب را در حسرت جرعه ای از خنکای خود وانهاده است! خاک بوی بهشت می گیرد، آسمان، پایین می آید و خانه مرتضی (ع) را به آغوش می کشد. نوزادی مبارک پا بر ابرهای احساس می گذارد.
فرخنده زاد روز اسطوره وفا و تندیس فداکاری، حضرت عباس (ع) و روز جانباز مبارک باد
معرفي دووبلاگ بامعنا
زندگی مردم بسیاری از اشخاص و بلکه اکثر افراد بشر هر گز فکر نمی کنند که چه هستند و چه می کنند و وظیفۀ اصلی آنها در این دنیا ی بزرگ چیست و طرز زندگی آنها نظیر اشخاص گیج و مبهوتی است که با چشمهای بسته قدم برمی دارند . ولی انها ئیکه شب و روز در فکر این هستند که چه می کنند و چه میشوند و برای چه بدنیا امده اند جز اینکه دا یرۀ بهت و حیرت خود را وسیعتر نمایند هیچ کاری نمی کنند . چشم ما چیزیکه ثابت می کند چشم ما برای دیدن حقایق افریده نشده اینستکه بعد از مرگ بسته شده و قبل از تمام اعضای بدن فاسد میشود . بنابراین بفرض اینکه ما بعد از مرگ باقی بمانیم برای مشاهدۀ دنیا نیازمند بچشم نخواهیم بود . ولی این فرض منحصر بانسان نیست و ماهیها و پرندگان و چرندگان می توانند همین حرف را بزنند ولی ما عقیده داریم که ماهیها و پرندگان و چرندگان زندگی جاودان ندارند در اینصورت برای چه انسان زندگی جاودان داشته باشد. امیدواری اگرما بچیزی امیدوار نباشم بمنزلۀ نا امیدی نیست همانطور که اگر شخصی در آینده منتظر سعادت نباشد دلیل براین نمیشود که اکنون بدبخت باشد . از آن گذشته ما هرگز بآرزوی خود نخواهیم رسید برای اینکه نمیدانیم که رشتۀ آمال ما در کجا متوقف میشود و البته مقصود من ارزوهای بزرگ یعنی آرزوهائی است که از حدود این زندگانی محدود، بالاتر باشد .
وبلاگ ديگر http://besouyenoor.blogfa.com/
هنگامی که دیگران به درستی درکتان نمی کنند، خداوند شما رادرک می کند. او عاشقی است که همواره شما را دلگرم می نماید، بدون توجه به اینکه مرتکب چه خطاهایی شده اید. سایرین تنها لحظه ایی اظهار مهر می کنند وسپس شما رااز یاد می برند اما او هیچگاه رهایتان نمی کند خداوند هرروز از طرق بی شماری خواهان عشق شماست .اگراو را نپذیرید مجازاتتان نمی کند . اما شما خودتان ، خود را مجازات می کنید . دریابید " آنکه تسلیم خداوند است همه چیز تسلیم اوست "
گفتاری از پاراماهانسا یوگاناندا داستان معرفت
چوب زدن برآب
روزي شيوانا از راهي مي گذشت. جواني را ديد كه تكه اي چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جويبار مي كوبد. شيوانا كنار جوان نشست و از او پرسيد: «چرا اين چنين مكدر و گرفته با چوب بر سطح آب مي كوبي!» جوان آهي كشيد و گفت: «من ذوق شعر دارم و هر زمان كه بيكار مي شوم شعر مي سرايم. اما امروز در مدرسه همه مرا به خاطر شعر گفتن مسخره كردند و مدير مدرسه به من گفت كه چوب زدن بر سطح آب بهتر از شعر گفتن است. من هم براي اين كه كار بهتري انجام دهم دارم بر سطح آب مي كوبم!» شيوانا تبسمي كرد و دستي بر شانه جوان كشيد و سپس به سوي درخت بالاي سرش خيره شد و پرنده اي آواز خوان را نشان جوان داد و گفت: «پرنده براي من و تو و يا درخت و جويبار آواز نمي خواند. او آواز مي خواند فقط براي اين كه آوازش مي آيد. شاعر واقعي هم كسي نيست كه براي ديگران و جلب رضايت آن ها شعر بخواند يا نخواند!» جوان دست از اين كار بيهوده برداشت و مدتي به چشمان شيوانا خيره شد و آن گاه انگار چيزي دريافته باشد چوب را دوباره بر سطح آب زد و شعري با مضمون زيبايي چوب زدن بر آب سرود!!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 8:37  توسط جوياي معنا
|
هر که با خشم خدا خواهان خشنودي مردم باشد، خداوند او را به مردم واگذارد. سيدالشهداء، حضرت حسين بن علي (ع) سلام بر تو ای نزدیک ترین نام به خدا! سلام بر تو ای سفینه عشق! مدینه را شور حضور تو پر کرده است. شمیم لبخند پنجره ها! فضا را عطرآگین نموده و آسمان، خیره به نورافشانی مُنزل وحی، نام زیبای تو را زمزمه می کند و زمین چه سعادتمند، گهواره حضور تو پیدا شده است. ای رهبر عاشقان و دلدادگان، ای حسین (ع) میلادت گرامی و پاینده باد. سوم شعبان، ولادت فرخنده مهتر جوانان بهشت و آموزگار شهادت، حضرت حسین بن علی علیه السلام مبارک و خجسته باد. به درستي كه شباهت امام حسين عليه السلام به رسول خدا فقط در صورت نبود بلكه در سيرت نيز آن امام بزرگ جلوه گاه سيره رسول خدا بود و آن سرور كائنات در اين باره فرمود: شجاعت و سخاوتم را به حسين بخشيدم.
داستان معرفت روزی شیوانا برای جمعی از شاگردانش درس می گفت. مردی با تکبر وارد مجلس درس شد و خطاب به شیوانا گفت که او یکی از مامورین عالی رتبه امپراتور است و آمده است تا از بیانات استاد بزرگ معرفت درس بگیرد. شیوانا با تبسم پرسید:" جناب امپراتور شما را به چه شغلی در این منطقه گمارده اند؟!" مامور امپراتور گفت:" ماموریت من ساخت جاده و بازسازی و اصلاح جاده های منتهی اصلی و فرعی این سرزمین است." لبخند شیوانا محو شد و با خشم بر سر مامور فریاد زد:" تو که از سوی امپراتور مامور شده ای تا جاده ها را اصلاح کنی به چه جراتی در این کلاس حضور یافته ای. هیچ می دانی که چقدر گاری به خاطر چاله های ترمیم نشده در سطح معابر چرخهایشان شکسته و چقدر اسب و قاطر به خاطر سنگ ها و موانع پراکنده در سطح جاده دست و پا شکسته شده اند؟آیا از جاده دهکده عبور کردی و مشکلات آن را در هنگام بارندگی و حتی در مواقع عادی ندیدی!؟ تو این وظیفه سنگین نگهداری و بازسازی جاده ها را از امپراتور پذیرفتی و آن را به خوبی انجام نداده ای و بعد آرام و با غرور به کلاس من آمده ای تا درس معرفت بگیری!؟ شرط اول کسب معرفت این است که ماموریت نهاده شده بر دوش خودت را به نحو احسن انجام دهی. دفعه بعد که خواستی به این کلاس بیایی، یا ماموریتت را به فرد صلاحیت دار دیگری محول کن و یا اینکه آن را به درستی انجام بده و بعد از پایان کار به سراغ معرفت بیا. شایستگی در انجام امور زندگی به نحو احسن شرط اساسی پذیرفته شدن در کلاس های معرفت شیوانا است." می گویند از آن به بعد جاده ها و معابر منتهی به دهکده شیوانا در سراسر سرزمین بهترین بودند. شیوانا هر وقت در این جاده قدم می گذاشت با لبخند می گفت:" این مامور جاده ها زرنگ ترین شاگرد غیر حضوری کلاس معرفت است."
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 17:50  توسط جوياي معنا
|
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیر آزاد است
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:30  توسط جوياي معنا
|
عشق درمانگر است ، هم برای کسی که آن را نثار می کند وهم برای کسی که آن را دریافت می نماید. (دکتر کارل منینگر)
بنظر ميرسد كه دو نوع ديوانگي وجود داشته باشد. يك نوع كه گامي بسوي اشراق و روشن بيني است و نوع ديگر كه روان پريشي است و ناشي از ترس شديد در مقابل واقعيت زندگي. چنين نيست كه هر ديوانه اي كه ادعا مي كند مسيح است تجربه اي از خداوند داشته باشد.
ديوانگي بر دو نوع است: نوع نخست كه روانشناسي معاصر از آن آگاه است، سقوط كردن به ذهن منطقي است. مردم به شيوه هاي گوناگون از واقعيت هاي زندگي پرهيز مي كنند: يكي الكلي مي شود ،ديگري ال اس دی بر مي دارد ، ديگري ماري جوانا مصرف مي كند و مردمي ديگر كه آنقدر شجاع نيستند، سل ميگيرند و يا فلج مي شوند. اينها روشهايي هستند كه مردم با آنها از نفسهايشان محافظت مي كنند. وقتي در زندگي انسان تنش و نگراني ، همه ي اين چيز ها اتفاق مي افتد. مردم دچار بيماري هاي عجيب مي شوند، بيماري هاي غير قابل علاج. غير قابل علاج به اين معني است كه در درون شخص از بيماري حمايت زيادي مي شود و بدون همكاري شخص با دارو و پزشك، امكان علاج وجود ندارد. اگر بيماري تو يك راهكار باشد، براي درمان آن راهي نيست. زيرا تو آفريننده آن هستي و مي خواهي وجود داشته باشد، تو آن را براي خودت خلق مي كني، اما شايد آگاهانه و هشيارانه نباشد. سقوط به زير ذهن عقلاني، حركت به سمت نا هشياري،انداختن آن هشياري جزيي كه پيش از اين داشته اي . نوع اول در زير ذهن عقلاني قرار دارد و اين نوع ديگر در بالاي آن قرار دارد و به سوي بالا مي رود. . در نوع اول ديوانگي ، آن يك قسمت آگاه، در 9 قسمتي كه ناآگاه بود حل مي گردد. او بيش از هر ديوانه اي يگپارچه خواهد بود پس هر دو مانند هم بنظر مي رسند: ديوانه باور دارد و عارف اعتماد دارد. اعتماد و باور مانند هم بنظر مي رسند:انسان ديوانه يكي است، كاملا ناهشيار. عارف نيز يكي است، ولي به تمامي هشيار. اين دو نوع يكي بودن مانند هم بنظر ميرسد. ديوانه ،عقل را ذهن را و برهان را رها كرده است. مشابه بنظر ميرسند ولي مانند دو قطب متضاد از هم دورند. يكي از سطح انساني تنزل كرده و ديگري به وراي سطح انساني عروج كرده است. روانشناسي معاصر تا وقتي كه اينها را مطالعه نكند ناقص باقي خواهد ماند. از: سايت ايران هيلرز
داستان معرفت بهشت در روح در بين شاگردان شيوانا زوج جواني بودند كه چهره اي فوق العاده شفاف و ملكوتي داشتند. اين دو زوج به شدت شيفته سخنان شيوانا بودند و با وجودي كه كلبه شان در دورترين نقطه دهكده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقيه در كلاس شيوانا شركت مي كردند. ويژگي برجسته اين زوج جوان يعني شفافيت فوق العاده چهره و آرامش عميق شان هميشه براي بقيه شاگردان شيوانا يك سوال بود. روزي دختري جوان كه صورتي معمولي داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شيوانا پرسيد:" استاد! همه ما به يك اندازه از درس هاي شما بهره مي بريم.شما براي همه ما يك درس واحد مي گوئيد. پس چگونه است كه چهره بعضي از ما شفافيت معمولي دارد و چهره اين زوج جوان اينچنين ملكوتي مي درخشد!" شيوانا تبسمي كرد و گفت:"ايمان و باور اندك روح تو را به بهشت خواهد برد. اما باور زياد بهشت را به روح تو مي آورد.هر چه باور تو به خالق كائنات بيشترباشد. حضور او در وجود تو بيشتر نمودار مي گردد. "
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:47  توسط جوياي معنا
|
ماه پرفضيلت شعبان 1427 و اعیاد خجسته آن فرخنده باد
بزرگان، پيوسته ماه شعبان را مقدمه ورود به «ضيافة الله» در ماه رمضان دانسته اند. از اينرو، كسب آمادگيهاى فكرى و روحى براى درك هر چه بيشتر فيض معنوى از اين «مهمانى خدا»، لازم است.
متن زير ازوبلاگ عشق خدائي است. خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
داستان معرفت همين الآن ،همين جا شخصي بود كه به خاطر رفتارش كسي او را جدي نمي گرفت. روزي او نزد شيوانا آمد و از برخورد نامناسب و شوخي هاي بي حد و مرز مردم نسبت به خودش گله كردو از شيوانا روشي خواست تا به طور تدريجي مردم رفتارشان را نسبت به او تغيير دهند و به او احترام بيشتري بگذارند. شيوانا خيلي جدي و محكم پاسخ داد:" تغيير رفتار تدريجي وجود ندارد. همه چيز بايد ناگهاني رخ دهد!" آن شخص با تعجب به شيوانا گفت:" اما اين امكان ندارد. مردم گمان خواهند كرد من عقلم را از دست داده ام و اوضاع از اين كه هست بدتر مي شود!؟" شيوانا سري تكان دادو گفت:" همان كه گفتم.اگر رفتاري كه در پيش مي گيري جنون آميز باشد، مردم بي گمان تو را مجنون خواهند ناميد. مردم تو را هماني مي دانند كه هستي و نشان مي دهي. در واقع اين تو هستي كه تعيين ميكني قضاوت مردم راجع به تو چه باشد. هر چه در تظاهر به آنچه هستي جدي تر باشي، مردم تو را با آنچه نشان مي دهي يكي خواهند دانست. تلاش براي تغيير تدريجي يك رفتارو شخصيت در واقع تلاش براي رسيدن به شكل ديگري از همان شخصيت قبلي است. بايد به يكباره از قالب شخصيتي كه تو را مضحكه دست مردم ساخته خارج شوي و شخصيت سنگين و متين و موقري را كه آرزو مندي پيشه كني. خواهي ديد كه درعرض چند ساعت و حتي در همان برخورد اول مردم تو را با شخصيت جديدت خواهند پذيرفت و شخصيت مضحك قبلي به يكباره از نظرات محو خواهد شد. اگر در جستجوي تغييري همين الآن و همين جا اقدام كن!"
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:37  توسط جوياي معنا
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||