تبليغاتX
درجستجوي معنا
تو در هرلحظه از زندگي ات فقط يك لحظه بيش نداري و آن همين لحظه الان است.

وداع با ماه خدا
 

 

رمضان بهترين بخشش خداوند

رمضان ماه منفعت

ماه حسابرسى           

هجران جانكاه

سلام بر تو اى عيد اولياء خدا

ماه چه و چگونه خواستن از خداوند

وداعى غم انگيز با يارى عزيز

وداع با ماه رقت قلوب و قلت ذنوب

ماه پيروزى بر شيطان

ماه آزادى

ماه محو كننده گناه

وداع با ماه بى‏رقيب

مهمان بى ‏زحمت

 

ماه مبارك رمضان يك حقيقت و باطنى دارد كه اين حقيقت در قيامت ظهور مى‏كند. ماه مبارك رمضان را امام سجادعليه السلام عيد اولياء الله مى‏داند. در صحيفه سجاديه دعايى است‏ به نام دعاى وداع ماه مبارك رمضان.

اين وداع براى كسى است كه با ماه مبارك رمضان مانوس بوده و ماه مبارك رمضان دوست او مى‏باشد والا آنكس كه با اين ماه نبوده  وداعى ندارد. انسان از دوستش و يا با كسى كه مدتى مانوس بود، خداحافظى مى‏كند. آنكه اصلا نمى‏داند چه وقت ماه مبارك رمضان آمد و چه وقت ‏سپرى شد، چرا آمد و چرا سپرى شد، او وداعى ندارد.

چه وداعى؟ وداع تشريفاتى؟ نه، وداع با يك دوست عزيزى كه مفارقتش براى ما توانفرساست. آن كه اهل معنا بود خيرش در اين ماه بيشتر شد؛ آن كه گرفتار گناه بود گناهش دراين ماه كمتر شد. فرمود: ما كسى را وداع مى‏كنيم كه رفتنش براى ما عظيم و سخت است و ما را غمگين كرد؛ اين ماهى بود كه شب و روزش رحمت ‏بود.

پروردگارا، هجران ماه مبارك را كه مصيبت ماست جبران فرما و براى ما در روز عيد فطر بركت مقرر نما...

و با سپرى شدن اين ماه ما را از هر تباهى بيرون بياور...

و هر پاداشى كه به افراد شايسته و واجد شرايط اين ماه مرحمت مى‏كنى، به ما نيز لطف فرما، زيرا فضل تو تمام‏ شدنى نيست، بلكه همواره جوشان است.

و ثواب همه كسانى كه تا قيامت در آن ماه روز مى‏گيرند يا عبادت مى‏كنند براى ما ثبت فرما... آمين.

 
به قدر فهم تو كوچك ميشود


اي بــرادر! خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان؛ اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود، و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود، و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود... پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.
برادر مي‌شود محتاجان برادري را. همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را. طفل مي‌شود عقيمان را. اميد مي‌شود نااميدان را.
راه مي‌شود گم‌گشتگان را. نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را. شمشير مي‌شود رزمندگان را. عصا مي‌شود پيران را. عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...
خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك
و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند و در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند...

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟
كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟
كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟

قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيد
و با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي ...

 

بخشي از سخنان ملا صدرا براي مردم كوچه و بازار، برگرفته از كتاب ”مردي در تبعيد ابدي“
نوشته ي، نادر ابراهيمي.


 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 14:54  توسط جوياي معنا  | 

"زندگي مثل يك پيانوست، همان چيزي را ميشنوي كه مينوازي...آنهايي كه هيچوقت توفيق گوش كردن به يك موزيك واقعي را نداشته اند ، حق دارند فكركنند كه رقاصها ديوانه اند."

سپيده شادبخت

من کیستم ؟

«يكي» مي‌گويد به هر سوالي جواب نده؟ و به بعضي سوالات بعضي بايد جواب بدهند و به بعضي سوالات بايد همه جواب بدهند. از آنجا كه در گروه بودن و حركت مهاجرگونه پرندگان، حركتي الگويي براي زندگي انسان است، بنابراين به سؤالي بپردازيم كه همه بايد جواب بدهند كه اگر ندهند به ما هيچ ندهند.
آن سوال «من كيستم» است؟ راستي ما كه مي‌دانيم كيستيم چرا بايد به اين سوال جواب بدهيم؟ اما راستي ما مي‌دانيم كيستيم؟ اگر مدعي آنيم پس اين گوي و اين ميدان.
من كيستم؟ من اين افكارم... الان غمگينم... چند دقيقه ديگر متنفرم و منزجرم... و بعد لحظات ديگر نااميد و سرخورده... آنوقت بعد از يك ساعت خوابيدن و گپ زدن پشت تلفن و ديدن يك فيلم اميدواركننده ديگر شاد و خوشحالم... پس معلوم شد، من يك آفتاب‌پرستم! هر اتفاقي، هر حرفي، هر نگاهي، رنگ مرا تغيير مي‌دهد. اين كه شد رنگم، پس افكارم رنگم شد.
يك‌بار ديگر: من كيستم؟ من يك متفكرم. من مهندسي باهوش يا دانش‌آموزي منضبط يا يك پرستار مهربانم. اين كه شد لباس و كيف و كفشم. پس شغلم، لباسم شد.
مثل اينكه سوال راحتي هم نيست. يكبار  ديگر. اين‌بار ديگر به هدف مي‌زنيم.
من كيستم؟ حالا كمي روشنفكرانه با بادي در غبغب و ژستي فيلسوفانه يا شايد زاهدانه: «من روحي هستم كه بايد مراحل تكامل و ترقي را بپيمايد و به خدا برسد!» اين كه شد كپي برابر اصل. شده‌ايم مثل كشوري كه يد طولايي در مونتاژ دارد اما نمي‌تواند توليد كند. (البته اين يك متلك به خودي‌ها نبود) اين امتحاني تئوري و عملي است. تا اينجا قبول شده‌ايم. حالا كه ما روحيم پس در چشم برهم زدني هر آنچه كه بخواهيم و بخواهيد مي‌كنيم. (اولين دروغ شاخدار). حالا كه ما روح هستيم پس خوب و بي‌عيب و نقصيم. حالا ديگر به‌جاي روح بودن شديم پينوكيو. از آنجا كه هيچ‌وقت ماه پشت ابر نمي‌ماند سؤال من كيستم هم نمي‌تواند تا ابد خاك بخورد. يا جواب‌هاي آبكي بخورد كه بشود گل بازي. گفتيم گل. گلي كه از آن آمديم و با نفسي يا بادي زنده شد. نفسي يا بادي؟ نكند بجاي من كيستم بايد بگوييم او كيست؟ 

(مطلبي از فصلنامه علوم باطني) 

                            

 

      از رنج و محنت چه ميگويي .

          پيامبر گفت شکستن پوسته اي که فهم و ادراک شما را زنداني کرده است .

             چنانچه هسته بايد نخست در دل خاک بشکافد تا راز دلش در آفتاب عريان شود ،

                  شما نيز بايد که رنج شکافتن را تجربه کنيد تا به شکفتن در رسيد.

 

 

 

 

 

              زخم بلا مرهم خود بيني است

                    تلخي مي مايه شيريني است

                        رنج ز فرياد بري ساحت است

                            در عقب رنج بسي راحت است

  

 

 

       و شما اگر ميتوانستيد با مشاهده اعجاز مستمر زندگي دلتان را از شراب اعجاب لبريز کنيد ،

       رنجهايتان کمتر از شاديهايتان شگفت آور نبودند.

        و آنگاه ميتوانستيد فصلهاي گوناگون دل را چون فصلهاي چهار گانه که بر دشت و صحراي شما

         ميگذرند پذيرا شويد .

          و ميتوانستيد با آرامش زمستان غم را تماشا کنيد  و بگذريد.

 

 

          رنجهاي شما بيشتر گزيده دست شماست .

 

 

         و آن شربت تلخي است که طبيب درونتان براي نفس بيمار شما تجويز ميکند .

        از اين رو به طبيب اطمينان کنيد و داروي شفا بخش او را در سکوت و آرامش بنوشيد زيرا دستهاي او

        در عين سنگيني و خشونت به دست لطيف و مهربان آن طبيب غيبي هدايت مي شود

 

 

 

 

           و جامي که او تجويز ميکند، هر چند لبهاي شما را مي سوزاند ،

            ساخته از خاکي است که آن کوزه گر پنهان به سرشک خويش سرشته است .

 

 

 

                        گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حکيم

                          نسبت مکن به غير که اينها خدا کند 

 

 

 

بر گرفته از کتاب پیامبر اثر جبران خلیل جبران

ازوبلاگ رنگ زندگي  http://www.mahhes45.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:4  توسط جوياي معنا  | 

شب قدر، گسترده ترین سفره بخشایش و پر نعمت ترین خوان رحمت خداست. در این شب روبروی آیینه دل بنشینیم و چهره جان را با اشک توبه، از غبار تن پاک کنیم و رخ در سحر آمرزش بشوییم. این شب فرصتی است تا زنگار یک سال زندگی، در دنیایی خاکی را از آیینه دل بزداییم و به فطرت بی عیب خویش بازگردیم.

در سایه قرآن بنشینیم و خدا را به کلمات وحی سوگند دهیم. اشک آلود و پر شکسته به گوشه ای از مسجد پناه بریم، نام او را تکرار کنیم. و چه شیرین است خلوت کردن با او آن هنگام که آغوش رحمت می گشاید و بندگانش را که قرآن کریمش را بر سر گرفته  اند، به تماشای می نشیند. آری شب قدر است و باید قدرش را دانست. باید سر بر شانه های قدر نهاد و عاشقانه نجوا کرد و در آسایش آن آسود. شب قدر، گرامی ترین شب آفرینش را پاس بداریم.

 

شهادت اركان هدايت ، اسوه صبرواستقامت ،قرآن ناطق علي ع تسليت باد

 

نخستين موج دريايي ولايت
 

علي مرتضي مير خلايق

بزرگ عارفان نور حقايق

 

شعاع نور خورشيد هدايت

نخستين موج درياي ولايت

 

علي جان جهان و نور هستي

يگانه مظهر عهد الستي

 

نباشد گر علي، عالم نباشد

شرف در دوده آدم نباشد

 

علي تنها كليد فهم قرآن

كزو پيدا شود اسرار پنهان

 

علي رمز وجود آفرينش

علي نور چراغ اهل بينش

 

علي بر حق، امام اولين است

شكوه آسمان، فرّ زمين است

 

علي مجلس فروز اهل راز است

ز خونش سرخ، محراب نماز است

 

علي بنياد هستي را قوام است

علي اوضاع گيتي را نظام است

 

علي با ذوالفقارش گفت و گو داشت

خدا را در همه جا پيش رو داشت

 

علي سالار ميدان نبرد است

به روز جنگ و هيجا مرد مرد است

 

علي مرد عطا؛ مرد سخا بود

علي لشكر شكن؛ خيبر گشا بود

 

ز نور او منور ملك هستي

زمين و آسمان بالا و پستي

 

علي نور و علي عشق و علي جان

به سختي چاره و بر درد درمان

 

علي اميد جان، نور دل ما

علي آسان نماي مشكل ما

 

علي با درد جانش آشنا بود

تمام دردمندان را شفا بود

 

علي گاهي طبيب و گاه دهقان

گهي در كار كشت و گاه درمان

 

علي انسان كامل بود و عادل

نبُد يك دم ز كار خلق غافل

 

علي گنج نهاني سينه‌اش بود

چو آئينه دل بي كينه‌اش بود

 

علي بر كفش پاره پينه مي‌زد

گره بر سينه بي‌كينه مي‌زد

 

علي فرمانده حكم قضا بود

به منشور قدر فرمانروا بود

 

علي اسرار دل با چاه مي‌گفت

گهرهاي درون بنهفته مي‌سفت

 

علي اندر تفكر بود دائم

به صبر و حلم، همچون كوه، قائم

 

علي اسلام را بود و نبود است

يگانه نسخه ملك وجود است

 

علي شب در عبادت بود بيدار

ولي در روزها پيوسته در كار

 

علي بر تيره شب، فجر سحر بود

يتيمان را به سر سايه پدر بود

 

علي هر روز تا شب كار مي‌كرد

ولي با نان جو افطار مي‌كرد

 

علي سرچشمه انعام و احسان

علي كانون فيض و قطب امكان

 

علي بوتراب از عالم خاك

به يك لحظه شدي تا قرب افلاك

 

علي نور خدا جان جهان است

مرا در وصف او الكن زبان است

 

"صالح افشار نويسركاني"

 

راز تنهايي علي عليه السلام


علي عليه السلام تنهاست!

چه كسي تنها نيست؟

كسي كه با همه و در سطح همه است.

كسي كه رنگ زمان به خود مي‌گيرد.

احساس خلأ مربوط به روحي است كه آنچه در اين جامعه و زمان و در اين ابتذال روزمرگي وجود دارد نمي‌تواند سيرش كند.

و لذا آن همه ياران، آن همه همرزمان، آن همه نشست و برخاست با اصحاب پيامبر، هيچ كدام براي علي عليه‌السلام تفاهمي به وجود نياورده است.
رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي كوتاه، در برابر نگاه‌هاي پست و پليد، و احساس او در روح‌هاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد.

هيچ كدام از آنها در سطح او نيستند.

مي‌خواهد دردش را بگويد،

حرفش را بزند،

گوش نيست، دلي نيست، و فهمي نيست تا بفهمد.

رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي كوتاه، در برابر نگاه‌هاي پست و پليد، و احساس او در روح‌هاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد.

نيمه شب به طرف نخلستان مي‌رود، آنجا هيچ كس نيست، مردم راحت آرميده‌اند، هيچ دردي آنها را در دل شب بيدار نگاه نداشته است، و اين مرد تنها،‌ كه روي زمين خودش را تنها مي‌يابد، با اين زمين و اين آسمان بيگانه است، و فقط رسالت و وظيفه‌اش، او را با جامعه و اين شهر پيوند داده است. ولي وقتي به خودش برمي‌گردد مي‌بيند كه تنهاست.

شبانه به نخلستان مي‌رود، و باز براي اين كه ناله او به گوش هيچ فهم پليدي و هيچ نگاه آلوده‌اي نرسد، سر در حلقوم چاه فرو مي‌كند و مي‌گريد.

اين گريه از چيست؟؟!

افسوس كه گريه او يك معما براي همه است، زيرا حتي شيعيان او نمي‌دانند علي چرا مي‌گريد.

از اين كه خلافتش غصب شده؟!

از اين كه فدك از دست رفته؟!

از اين كه فلاني روي كار آمده؟!

از اين كه او از مقامش ... ؟!

از اين كه همسرش را...؟، از اين كه...؟، از...؟!

علي عليه السلام در طول تاريخ تنها انساني است كه در ابعاد مختلف و حتي متناقض كه در يك انسان جمع نمي‌شود قهرمان است. چنين انساني و در چنين سطحي معلوم است كه در دنيا تنهاست. چنين انساني در جامعه‌اش و در برابر ياران هم‌رزمش كه عمري را در راه عقيده كار كرده‌اند، با پيامبر صادقانه شمشير زده‌اند، اما در اوج اعتقاد و ايمان و اخلاصشان به پيامبر و اسلام، قبيله و تعصبات قومي را فراموش نكرده‌اند، مقام را آگاهانه و يا ناخودآگاهانه نتوانسته‌اند از ياد برند و نماد اخلاص مطلق و يك دست- همچون علي عليه السلام - شوند، تنهاست.
نيمه شب به طرف نخلستان مي‌رود، آنجا هيچ كس نيست، مردم راحت آرميده‌اند، هيچ دردي آنها را در دل شب بيدار نگاه نداشته است، و اين مرد تنها،‌ كه روي زمين خودش را تنها مي‌يابد، با اين زمين و اين آسمان بيگانه است، و فقط رسالت و وظيفه‌اش، او را با جامعه و اين شهر پيوند داده است. ولي وقتي به خودش برمي‌گردد مي‌بيند كه تنهاست.

از اين دردناك‌تر اين كه علي عليه السلام در ميان پيروان عاشقش نيز تنهاست!!

در ميان امتش كه همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاريخشان را به علي عليه السلام سپرده‌اند تنهاست.

او را همچون يك قهرمان بزرگ، يك معبود و يك اله مي‌ستايند اما نمي‌شناسندش و نمي‌دانند كه كيست؟ دردش چيست؟ حرفش چيست؟ رنجش چيست؟ و سكوتش چراست؟!

اين است كه علي عليه السلام در ميان پيروانش هم تنهاست.

اين است كه علي عليه السلام در اوج ستايش‌هايي كه از او مي‌شود، مجهول مانده است.

درد علي عليه السلام دو گونه است:

يك درد، درديست كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي‌كند و درد ديگر، دردي است كه او را تنها در نيمه شب‌هاي خاموش به دل نخلستان‌هاي اطراف مدينه كشانده و به ناله درآورده است.

ما تنها بر دردي مي‌گرييم كه از شمشير ابن ملجم در فرقش احساس مي‌كند، اما اين درد علي عليه السلام نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله آورده است تنهايي است، كه ما آن را نمي‌شناسيم!!

بايد اين درد را بشناسيم، چرا كه علي عليه السلام درد شمشير را احساس نمي‌كند و ما درد علي را احساس نمي‌كنيم.

برگرفته از: سايت تبيان

لينك مطلبي باعنوان

امام علي عليه السلام از نگاه انديشمندان   

  http://www.tebyan.net/MONASEBAT/IMAM_ALI/VELADAT/HTML/IMAM-ALI.HTM

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 8:33  توسط جوياي معنا  | 

"جريان آگاهي به صورت انديشه و فكر در تمام هستي و ازجمله در درون تو در جريان است و

در اين ميان تو به اين توهم رسيده اي كه انديشنده يا صاحب افكار تو هستي كه در حال انجام

عمل انديشيدن مي باشي. حال آنكه انديشه همان انديشنده است وانديشنده همان انديشه .پرنده

وپروازيكي است و پرنده مادامي كه نپرد پرنده نيست ومادامي كه پرنده اي نپرد ، اتفاق پرواز

رخ نمي دهد".

 

داستان معرفت

تمام لذت.....

شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟ 

 می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری ....  رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟ 

  او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم !  شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .

سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...

شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...

شیوانا گفت : او تمام لذات دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذات است.....

 

نامه آبراهام لينكلن به آموزگار پسرش

 

به پسرم درس بدهید

  • او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست .
  • می دانم که وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد .
  • به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .

 

  • اگر می توانید ، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند ، دقیق شود .
  • به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد .

  • به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن کش ها ، گردن کش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
  • به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .

 

  • ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد .
  • به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
  • به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
  • در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید . اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید که او شجاع باشد .
  • به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد .

توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید ، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

 

برگزيده از وبلاگ بامعناي شبنم سحرگاهي  http://shabnam.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18:0  توسط جوياي معنا  | 

انديشه وانديشنده هردو يك چيزند كه باهم زنده اند و به هم وابسته وبمحض اينكه انسان دريابد كه ذات او نه انديشه است ونه انديشنده  ،  به روشنايي  خارق العاده اي مي رسد كه  با آن   مي تواند به آنسوي مرز تواناييهاي خود دست يابد.

در برابر خدا

از تنگنای محبس تاريكی

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی همتا

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهی را

شايد درون سينه من بينی

اين مايه گناه و تباهی را

دل نيست اين دلی كه بمن دادی

در خون طپيده، آه، رهايش كن

يا خالی از هوا وهوس دارش

يا پای بند مهر و وفايش كن

تنها تو آگهی و تو می دانی

اسرار آن خطای نخستين را

تنها تو قادری كه ببخشائی

بر روح من، صفای نخستين را

آه، ای خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئی اميد جسم دگر دارم

از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوی غير دويدن را

لطفی كن ای خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

عشقی بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياری بمن بده كه در او بينم

يك گوشه از صفای سرشت تو

يكشب ز لوح خاطر من بزدای

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم بانتقام جفاكاری

در عشق تازه فتح رقيبش را

آه ای خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستی را

راضی مشو كه بنده ناچيزی

عاصی شود بغير تو روی آرد

راضی مشو كه سيل سرشكش را

در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاريكی

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی همتا

(از : فروغ فرخزاد)

 

حكايتي پندآموز اندر احوالات ماانسانهاي اين دوران دروبلاگ ماه مهربان توبگو

http://akhtarak.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:39  توسط جوياي معنا  | 
خيلي طبيعي است كائنات دعاهاي بد را به اندازه دعاهاي خوب اجابت

مي كند. اين ما انسان ها و در واقع ما مخلوقات هستيم كه تعيين 

مي كنيم دعايمان خوب باشد و منجر به نتيجه خير شود يا برعكس

شر باشد ونتايج شر به همراه داشته باشد نه كائنات! كائنات دستور

ما را اجرا مي كند. چرا كه ما آفريده شديم كه دعا كنيم و كائنات خلق

شده تا اجابت كند! به همين سادگي!“

 

نيايشي زيبا ازوبلاگي زيبا

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از

دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و

بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه

تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني

خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق

خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ............گفتم :

پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟ گفت : عزيزتر از

هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند

،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس

نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.گفتم :

آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟ گفت : بارها صدايت کردم ،

آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ

بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم

نخواهي رسيد ........گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟ گفت : روزيت دادم تا

صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت

فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي

نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي ..........گفتم : پس چرا همان

بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟ گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به

شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر

براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن

اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .............گفتم : مهربانترين خدا ، دوست

دارمت ....... گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ….

http://hanayooon.persianblog.com/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:50  توسط جوياي معنا  | 
- همه اهالي معرفت همديگر را مي شناسند......بايد ياد بگيري كه در نگاه اول ، در سخن اول يعني در همان كلام اول با همه انسان هاي روي زمين چنان باشي كه انگار سالهاست آنها رامي شناسي. در اين صورت مي تواني مطمئن باشي كه هرگز تنها نيستي!“

- اگر فردي آنقدر كودن باشد كه با افتادن در چاله تعصب و قالب نگري ، فقط به گل بدون خار و روز بدون تاريكي بچسبد. اين آدم مغزش مشكل دارد و بايد دنبال راه علاجي براي اين شكل غلط تفكر بگردد.“

-  ما مي توانيم در زندگي هر چه دلمان بخواهد ، اما فقط در سطح آرماني و رويايي دقيق باشيم. مي توانيم به دنبال بهترين ها باشيم . ولي وقتي بحث زندگي در دنياي واقعي به ميان مي آيد ديگر آرزوهاي دقيق به درد نمي خورند و بايد به سراغ ايده ها و آرزوهاي نادقيق رفت.

مثلا تو ممكن است آرزو داشته باشي كه شاگرد اول بزرگترين دانشگاه بهترين كشور دنيا شوي. اما وقتي پاي عمل به ميان مي آيد به شاگرد وسطي و حتي آخري و همينطور يك دانشگاه معمولي رضايت مي دهي. اين پائين آوردن سطح توقع در عمل اصلا به معناي تسليم شدن و شكست خوردن نيست. بلكه برعكس بدين معناست كه تو با واقعيات زندگي و كائنات همخوان و هماهنگ شدي و تصميمات عملي و بدردبخور گرفته اي. به عبارت ديگر در آرزوي كاملا دقيق خودت تو مقداري نادقيقي وارد ساخته اي و از مخلوط اين مثبت و منفي به مدركي مناسب و درخور و شغلي مناسب خود دست مي يابي.

اين باور نادقيق بودن دنيا و پذيرفتن اندكي خوب در كنار بد و برعكس قبول كردن حضور اندكي بد در جمع خوب ها باعث مي شود كه تو اولا با مشكلات دنيا و واقعيات زندگي بهتر كنار بيايي و ثانيا موقع برخورد با تضادهاي اجتماعي وادار به گوشه گيري و افسردگي و حتي خودكشي و يا در بدترين شكل آن ديگر كشي و جنگ هاي متعصبانه نشوي. تنها با ديدگاهي مبتني بر نادقيق بودن همه چيز تو مي تواني به دريافتي دقيق از زندگي برسي. “

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 14:57  توسط جوياي معنا  | 
  • من، روزه‌دار عاشقي‌ام

    با ياد خداي قدر

    صداي قدم‌هاي ماهِ خوبي‌ها، دل ِ خاکي‌ام را آگاه ساخته است که لحظه‌ي وداع نزديک است.

    لحظه‌ي وداع با ماه مهدي، با شعبان، و من در آخرين ثانيه اين ماه به مناجات شعبانيه نشسته‌ام "و اسمَع دُعائي اِذا دَعَوتُک " را فرياد مي‌زنم تا پس از آن "و اسمَع نِدائي اِذا دَعَوتُک " را با ناله و زاري هجي کنم.

    و اينک رمضان است، ماه ِخدايي که قلبم حرم اوست. ماه بي‌نياز مطلق، ماه الله.

    و من در اين ماه مهمانم. دلم براي واژه واژه‌ي کتاب خدا تنگ است و من مي‌خوانم؛

    "الف لام ميم"، عشق من در دستان تو، اي تنها مونس من.

    "ذلک العشقِ" من، "لاريب فيه"، اي خداي عاشقي‌ام .

    من در آغوش مُهر دلدادگي‌ام. و باران روزه‌داري‌ام "انتَ ربُّ العظيم " را براي تو، اي بي‌مثال داد مي‌زند.

    صبح دلدادگي‌ام را با آهنگ دل نواز "الّلهم اِني اَسئَلُک مِن بَهائِک " و عطر سحري که با صلوات‌هاي مادر عجين گشته است و شبنم انتظار بر مژگانم آغاز مي‌کنم تا با صداي "فَاَجِبني يا الله" دو رکعت نماز عاشقي به جا آورم و دلِ خاکيِ بي‌پناهم را در پناه "يس والقرآن الحکيم" پناه دهم که تنها مأمن من تو هستي اي خداي ديدگانم و من، زير چتر پروردگاريت، از باران غم، که در اين زندان، بر سر و رويم مي‌بارد ايمن شوم .

    من، روزه‌دار عاشقي‌ام. تشنه‌ي ديدار توأم. نگاهم کن تا سيراب شوم. نگاهم را پذيرا باش که هر چه سفير تو، قرآن را مي‌نگرم سير نمي‌شوم.

    عطر آش نذري همسايه و صداي ربّناي استاد، تمناي دلم را آشکارتر ساخته است تا من عاشقانه‌تر به ختم شميم عاشقي‌ام بپردازم و آل عمران دلم را در عدد سي فرياد کنم.

    "ربّنا لا تُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اِذ هَدَيتَنا و هَب لَنا مِن لَدُنکَ رَحمَة اِنَّکَ انتَ الوهّاب .

    اي خداي آسمانيِ دلِ خاکي‌ام "رُدَّ کُلَّ غَريب "، مرا به کلبه‌ات بازگردان.

    مني که دَم عاشقي‌ات، گِل وجودم را بيدار ساخت، با نسيم نوازشت دوباره بيدارم ساز؛

    اي کسي که "عَلي کُلِّ شَيءٍ قَدير"ي .

    بار الها، ببخشا که من ِ خاکي، آلوده‌ي دنيا گشته‌ام.

    اي خداي شَهر ِ رمضان که "اَنزَلتَ فيه" کتاب جاويدان را، "اِغفرلي تِلکَ الُذنوب العِظام" را

    که کسي جز معبود دلم نمي‌بخشايد "يا علّام" .

    فرشتگان بارگاهت در اين قدر آسماني، زمين را به قدر آورده‌اند تا قدر دلتنگي‌ام را به مهدي‌ات بگويند و مهدي بداند که من، من ِ منتظِر، از انتظار خسته نمي‌شوم تا بيايد ... العَجَل العَجَل العَجَلَ !

    و من ضجّه مي‌زنم "يا مُفيَّ العَهد " به عهدت وفا کن بگو بيايد "يا مُعافي".

    من ِ باراني با آمدنش عافيت مي‌يابم، بگو بيايد. "اِنّا اَنزَلناه ُ في لَيلَة القدر" قرآن در حضور ستارگان آسماني مي‌درخشد و من، دلم براي حضور مهدي مي‌تپد.

    "و ما اَدراک ما لَيلَةُ القدر" و کسي انتظارم را درک نمي‌کند "لَيلَةُ القدرِ خيرٌ مِن اَلفِ شَهر" هزار ماه کم است بگو هزار سال "تَنَزَّلُ الملئِکةُ و الرّوح"، تا درد انتظارِ مرا، به سويت آورند؟

    من منتظرم! بگو بيايد.

    "سلامٌ هيَ حتّي مَطلَع الفَجر" تا وقتي تو بيايي همه شب، شب ِ قدر من است و من تا صبح مي‌گريم، تا صبح ناله مي‌کنم، تا صبح مي‌خوانم سرود ِ زندگي بخش را: "اللّهم کُن لِوَليّک َالحجَّةِ ابنِ الحَسَن".

    روزه‌دار، سالگرد عاشقيت، سالگرد روزه‌داريت مبارک باد!!!

    "ياس خاکي"

    - مناجات شعبانيه- مفاتيح الجنان

    - مناجات شعبانيه- مفاتيح الجنان

    - فرازي از دعاي "يا علي يا عظيم" ا زدعاهاي ماه رمضان

    - دعاي سحر- مفاتيح الجنان

    - سوره آل عمران، آيه 8

    - فرازي از دعاي "اللهم ادخل علي اهل القبور السرور" از دعاهاي ماه رمضان

    - دعاي عهد - مفاتيح الجنان

    - دعاي جوشن كبير- مفاتيح الجنان

برگرفته از: سايت تبيان

داستان معرفت

لياقت اشك

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 9:26  توسط جوياي معنا  |