تبليغاتX
درجستجوي معنا

جمعه موعود


دست تو باز مى‏كند، پنجره‏هاى بسته را

هم تو سلام مى‏كنى، رهگذران خسته را

دوباره پاك كردم و به روى رف گذاشتم

آينه قديمى غبار غم نشسته را

پنجره بى قرار تو، كوچه در انتظار تو

تا كه كند نثار تو، لاله دسته دسته را

شب به سحر رسانده‏ام، ديده به ره نشانده‏ام

گوش به زنگ مانده‏ام، جمعه عهد بسته را

اين دل صاف، كم كمك شده‏ست، سطحى از تَرك

آه! شكسته‏تر مخواه آينه شكسته را

"ثابت محمودى" (سهيل)

 

داستان معرفت

 

روزي شيوانا از نزديك مزرعه اي مي گذشت. مرد ميانسالي را ديد كه كنار حوضچه اي نشسته و غمگين و افسرده به آن خيره شده است. شيوانا كنار مرد نشست و علت افسردگي اش را جويا شد. مرد گفت: «اين زمين را از پدرم به ارث گرفته ام. از جواني آرزو داشتم در اين جا ماهي پرورش دهم. همه چيز آماده است. فقط نيازمند سرمايه اي بودم كه اين حوضچه را لايروبي و تميز كنم و فضاي سربسته مناسبي براي پرورش و نگهداري ماهي ايجاد كنم. اين آرزو را از همان ايام جواني داشتم و الان بيش از ده سال است كه هنوز چنين سرمايه اي نصيبم نشده است. بچه هايم در فقر و دست تنگي بزرگ مي شوند و آرزوي من براي رسيدن به سرمايه لازم براي آماده سازي اين حوض بزرگ هر روز كم رنگ تر و محال تر مي شود. اي كاش خالق هستي همراه اين حوض بزرگ به من سرمايه اي هم مي داد تا بتوانم از آن ثروت مورد نياز خانواده ام را بيرون بكشم.»


شيوانا نگاهي به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگي كوچكي را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: «چرا از آنجا شروع نمي كني. هم كوچك و قابل نگهداري است و هم مي تواند دستگرمي خوبي براي شروع كار باشد.»
مرد ميانسال نگاهي نااميدانه به شيوانا انداخت و گفت: «من مي خواستم با اين حوض بزرگ شروع كنم تا به يكباره به ثروت عظيمي برسم و شما حوضچه كوچك سنگي را به من پيشنهاد مي كنيد. آن را كه همان ده سال پيش خودم به تنهايي مي توانستم راه بيندازم.»


شيوانا سري تكان داد و گفت: «من اگر جاي تو بودم به جاي دست روي دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه كوچك آرزوهاي بزرگم را تمرين مي كردم تا كمرنگ نشود و از يادم نرود!»
مرد ميانسال آهي كشيد و نظر شيوانا را پذيرفت و به سوي حوضچه كوچك رفت تا خودش را سرگرم كند.
چند ماه بعد به شيوانا خبر دادند كه مردي با يك گاري پر از خرچنگ خوراكي نزديك مدرسه ايستاده و مي گويد همه اين ها را به رايگان براي مدرسه هديه آورده است و مي خواهد شيوانا را ببيند.


شيوانا نزد مرد رفت و ديد او همان مرد ميانسالي است كه آرزوي پرورش ماهي را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جوياي حالش شد. مرد ميانسال گفت: «شما گفتيد كه اگر جاي من بوديد اول از حوضچه سنگي شروع مي كرديد. من هم تصميم گرفتم چنين كنم. وقتي به سراغ حوضچه سنگي رفتم متوجه شدم كه آبي كه حوضچه را پر مي كند از چشمه اي زيرزميني و متفاوت مي آيد و املاح آن براي پرورش ماهي اصلا مناسب نيست اما براي پرورش ميگو عالي است. به همين دليل بلافاصله همان حوضچه كوچك را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زيادي رسيدم. اي كاش همان ده سال پيش همين كار را مي كردم و اينقدر به خود و خانواده ام سختي نمي دادم.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:58  توسط جوياي معنا 

ما برای فکر کردن آفریده نشده ایم بلکه برای حیرت کردن خلق شده ایم .

 

هر احساسی ! که آرزو داری را در هر سنی که هستی تجربه کن!!!؟

جلوی جریان احساسات را نمی توان گرفت.نباید هم گرفت! احساسات به ما قدرت حرکت می دهند و زندگی را برای ما معنا دار می سازند.

اما بعضی احساسات با وجودشکوهمند بودن و خارق العاده بودن زودگذرو میرا هستند و احیای مجدد آنها هفته ها وحتی بعضی اوقات سالها انتظار نیازدارد.بعضی احساسات هم آنقدر آزاردهنده و عذاب آور هستند که بسیاری از افراد تاب تحمل در مقابل این حجم عظیم احساسات دردناک راندارند و مرگ را به زندگی ترجیح می دهند.

بعضی احساسات حال و هوای انسان را عوض میکنند.نیمه شب و در سخت ترین شرایط درس خواندن ومطالعه برای کسی که حال و حس آن را ندارد، یکی از عذاب آورترین کارهاست.

اما وقتی شور و هیجان و احساس باشکوه دوست داشتن مطالعه وجود شما را فرا بگیرد و حس هوشمندی سراسر وجود شما را فرابگیرد ،دیگر زمین و زمان جلودار شما نیست و شمابا قدرتی اعجاب آور به سمت مطالعه هجوم می آورید.

دست زدن به خیلی ازکارهامثل ورزش کردن ،آماده سازی بدنی،انجام کارهای سخت وارزشمند،همراهی و همیاری باهمسر وفرزندان وخیلی ازکارهای فوق العاده جذاب هم حال وشوروهیجان وانرژی خاصی میطلبد.

 

رسیدن به این حال و هوا و حس واشتیاق ، برای خیلی ها مشکل و ناامیدکننده است اما وقتی این شور و حس وجود شمارا پر کند ، بقیه اطرافیان شما مثل پروانه دور شما می چرخند و از عظمت این شور و شوق و حال و هوا ذوق زده و هیجان زده می شوند و یک لحظه شما را تنها نمی گذارند. به راستی کیست که یک همنشین پرشور و شوق و احساس را ازدست بدهد؟(ادامه دارد............)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 15:24  توسط جوياي معنا  | 

اگر دائم در حالت توجه کامل باشی مصرف انرژی روانی ات به حداقل می رسد و تمام لحظاتت در آرامش هشیارانه وهشیاری آرام وکم نظیری به سر خواهی برد.مادامی که نتوانی به این حالت برسی،هرگز نمی توانی به آن سوی مرزهای توانایی هایت سفر کنی !

 

سپاسگذار باش و ثروتی کلان را به زندگی خودت راه بده

 

چیزهایی در زندگی داری که نمی توان آنهارا با هیچ پولی خرید.حتما همینطور است.بیا با هم آن ها را بشمریم. خواهی دید که چقدر ثروت ناخریدنی و غیر قابل شمارشی درزندگی ات وجود دارد که همه آن متعلق به توست.نسبت به این داشته ها سپاسگذار باش و ببین چگونه خالق هستی تعداد آنها را درزندگی ات بیشتر می سازد.

زندگی به طرزعجیبی با ثروت های ناخریدنی و غیر قابل شمارش انباشته شده است. اما این ثروت تنها زمانی دیده می شود که آن در مسیری معنا دار و مناسب به کار گرفته شود. ازآنچه داری شکر گذار باش و ببین چطور راه های جدیدی برای به کار گیری و بهره جویی از آنها مقابلت ظاهر می شود.

نسبت به کارهایی که می توانی انجام دهی سپاسگذارباش وببین که فقط باهمین سپاس چه حجم کارهای بیشتری را می توانی انجام دهی. شعارها و ایده های توخالی و توهمی کامیابی را رها کن و کمی در احوال خودت تامل کن وببین چگونه همه آنچه بعنوان کامیابی دنبالش هستی همین الآن در درون توموج می زند.

 

بزرگترین نعمتی که در زندگی نصیب یک انسان می شود  آن است که بتوانی دنیا راتجربه کنی و توان و قدرت سپاسگذاری وشکرگذاری این نعمت را دارا باشی. همین امروز سپاسگذاری را شروع کن و با اینکارثروت واقعی را به درون زندگی خودت راه بده.

معرفي وبلاگ نورالانوار  بامطلب بامعناي يعني هر چي مرشد بگويد حقيقت دارد ؟؟؟؟؟؟؟

http://sayyedmohsenalavi.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 16:28  توسط جوياي معنا  | 

بهتر است قبل از اینکه جهان جایی برای تو پیدا کند ، جایی برای خودت در جهان پیدا کنی .

 

فرصتی که منتظرش بودی همین الآن وارد زندگی تو شد! چرا معطلی به استقبالش برو

 

همین الآنی که واردش شدی!آن زمانی که همیشه منتظرش بودی همین الآن رسما وارد زندگی تو شد. فرصتی که امروز به تو داده می شود همانی است که سالهاست منتظرش هستی و سرانجام انتظارت به پایان رسید و این فرصت به تو هدیه شد.یادت میآید که خودت را چقدر برای این لحظه آماده کردی بودی!؟

 

 با خودت همیشه می گفتی وقتی وقتش برسد من غوغا به پا می کنم و به یکباره همه چیز رادگرگون می سازم!؟ مژده برتوباد که این زمان بزرگ همین الآن مقابل تو قرارداده شده است و از بسیاری جهات حتی خیلی بهتر از آن چیزی است که همیشه مجسم می ساختی!

 

مطممئنا استفاده موثر از این زمان نیازبه اندکی تلاش دارد اما مهم این است باکمی تلاش تو می توانی از دل چنین فرصتی طلایی بزرگترین گنجینه های زندگی ات رابیرون بکشی. خوشبحتانه تو هنوز برای دیدار با این فرصت طلایی و بهره گیری ازآن توان داری و هنوز چراغ عمر تو خاموش نشده است.

 

 تو الآن می توانی با دانشی که قبل از این جمع کرده ای و با تکیه برتجربه هایی که داشته ای و همینطور دقت وتوجه و وسواس و تعهد و مسئولیت پذیری ازاین فرصت طلایی همین الآن ات بهترین بهره ها را ببری.

 

برخیز و بایست. گامی به سمت جلو بردار و فرصتی که از الآن به بعد دراختیار تو قرار داده شده را در آغوش بگیر. اکنون که این فرصت طلایی بر تو وارد شده است وقت آن است که تو هم حرکتی به خودبدهی و از این فرصت تا حد امکان بهترین استفاده را ببری.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:16  توسط جوياي معنا  | 

اگر تو به کسی بیاموزی چه بیاندیشد ، او را برده دانش خود ساخته ایی ، اما اگر به او یاد دهی چگونه اندیشیدن را ، همه دانشها را برده او ساخته ایی !

بهترین راه تحقق رؤیاها این است كه از خواب بیدار شوی !

اگر بتوانی رؤیای چیزی را ببینی ، می توانی آن را انجام دهی !

خودت را معرفي كن

گفتم:«اگر بخواهي در چند جمله خودت را معرفي كني و بگويي چه كسي هستي، چه مي‌گويي؟»

گفت:«من ...»

گفتم:«نه. صبر كن. كمي فكر كن و بعد بگو».

كمي مكث كرد و گفت:« اسم من ... است. من فرزند ... هستم. شغل من ... است.
تحصيلاتم ...»

گفتم:«نه، نه، اين‌جوري نه. يك كمي از اين سطح بيا بالاتر و كلي‌تر نگاه كن».

گفت:«خوب، من موجودي هستم در بين موجودات ديگر كه از قدرت كلام و تفكر برخوردارم و ...»

گفتم:«بازهم نشد. باز هم از اين سطح برو بالاتر».

مكث ديگري كرد و گفت:« خوب، چه بگويم، مي‌گويند در كتب مقدس آمده كه انسان در اصل روح است و ... مي‌گويند كه از روح خدا در او دميده شده و ... ديگر اين‌كه مثلاً انسان جانشين خدا بر روي زمين است و ...»

گفتم:«صبر كن. چه شد؟ حالا كه خواستي اصليت وجودت را بيان كني اين‌طور به تته‌پته افتادي؟»

گفت:«نمي‌دانم شايد به‌خاطر اين‌كه اين‌ها را فقط شنيده‌ام و درك روشني‌ از آن ندارم»

گفتم:«و آن را لمس نكرده‌اي و به تجربه در نياورده‌اي و حتي برآن فكر هم نكرده‌اي و ...‌»

گفت:« نه اين‌طورها هم نيست. گاهي بر آن تفكر كردم ولي خوب ...»

گفتم:« ولي خوب دغدغه تو نبوده است. اما اگر به‌واقع باور كني كه تو مي‌تواني جانشين خدا بر روي زمين باشي، چه اتفاقي خواهد افتاد؟ چه تغييري در زندگي تو پيش خواهد آمد؟ تو واقعاً چه خواهي شد؟ تا به‌حال چقدر جدي به اين موضوع نگاه كردي كه « من كي هستم»؟»

گفت:«راستش را بخواهي تا به‌حال خيلي جدي به اين موضوع نگاه نكردم چون وقتش را ندارم. خوب مي‌داني مشكلات زندگي زياد است و انسان گرفتار اين مشكلات و ...»

گفتم:«خوب اگر ايمان داشته باشي كه با شناخت خود نيمي بيشتر اين مشكلات رنگ خود را مي‌بازند چه؟»

گفت:«نمي‌دانم تا به‌حال اين‌طوري به اين موضوع نگاه نكردم».

گفتم:«خوب پس اگر خواهان حل مشكلات خودت به بهترين شكل هستي، هر چه زودتر شروع كن».

گفت:«باشد. قبول، ولي از كجا بايد شروع كنم؟»

گفتم:«خيلي ساده. مراقبه بر «من كيستم؟» را به زندگي‌ات اضافه كن. بدان كه هر اتفاقي كه بيافتد ضرر نخواهي كرد».

گفت:«رفتم كه آن را آغاز كنم».  

ميترا صالح زاده(فصلنامه علوم باطني)

 

داستان معرفت

مترسکي براي پر کردن زمان        

                                                                                            

در دهکده اي که شيوانا در آن زندگي مي کرد بين دهکده و رودخانه چند درخت بزرگ و ديواري سنگي وجود داشت که باعث مي شد مردم ده هميشه به خاطر اين موانع از مسير دورتري خود را به رودخانه برسانند.

 

سرانجام قرار شد عده اي را استخدام کنند تا درختان را قطع و ديوار را خراب کنند و جاده اي راحت بين رود و ده برقرار سازند. اما به خاطر حجم سنگين کار و مزد کمي که براي اين کار در نظر گرفته شده بود هيچ کارگري حاضر به قبول اين زحمت نبود.روزي دو برادر از دهکده اي بسيار دور,به ديدن شيوانا آمدند اما در راه آمدن گرفتار راهزنان شدند و پول و مالشان را از دست دادند.آن ها چون پولي براي برگشت نداشتند درخواست کار نمودند و کدخداي ده برداشتن ديوار و قطع درختان را به عنوان کار به آن ها پيشنهاد کردموقع قيمت گذاري که شد کدخدا و اهالي ده دو برادر را نزد شيوانا بردند و به آنها گفتند که چون اين کار براي دو کارگر حدود سه ماه طول مي کشد و به خاطر سختي کار پول شش ماه دو کارگر تمام وقت براي اين کار در نظر گرفته مي شود.و در طي اين چند ماه نيز مي توانند در مدرسه شيوانا ساکن شوند.قرار شد از روز بعد کار شروع شود.

آن شب کدخدا در مقابل جمع از دو برادر پرسيد:"آيا مي دانيد چه کار سختي را پذيرفته ايد و آيا خبر داريد که تا به حال هيچ کارگري حاضر نشده است اين همه زحمت را متقبل شود!؟"

دو برادر نگاهي به هم انداختند و سري تکان دادند و گفتند که براي آنها اين کار مشکل نيست و آنها کارهايي بسيار سخت تر از اين را قبلاً انجام داده اند؟! ما در ديار خود صاحب مال و منال کافي هستيم و هر روز هم چنين کارهاي سختي را انجام مي دهيم!

کدخدا با حيرت پرسيد:"اما اينجور کارهاي طاقت فرسا بدن انسان را فرسوده مي سازد و با درآمد حاصل از آن هم که اصلاً نمي توان مخارج زن و فرزند راتامين کرد!پس شما چگونه از پس هزينه هاي زندگي برمي آييد!؟" دو برادر لبخندي زدند و از کدخدا پرسيدند:"تو چگونه درامد ايجاد مي کني!؟"
کدخدا
با غرور گفت:"ثروتي از پدر به من ارث رسيده و مقداري نيز به واسطه آشنايي با امپراتور به من هديه شده است.اين ثروت را به صورت زمين و دام به کارگران فقير اجاره مي دهم و در مقابل از آنها سود ميگيرم! اصل ثروتم هم هميشه سر جايش هست و تازه زيادتر هم مي شود! زحمت کمتري هم ميکشم! مثلاً پولي که شما با اين زحمت در عرض شش ماه به دست مي آوريد من آن را در عرض دو ماه به دست مي آورم بدون آن که زحمتي بکشم!؟"


يکي از برادران با تعجب پرسيد:"و اگر اين ثروت به شما به ارث
نمي رسيد و يا هديه اي ازامپراتور دريافت نمي کرديد!يا اصلاً اين ثروت به واسطه بلايي آسماني از دست مي رفت آن موقع چه مي کرديد!؟"
کدخدا با غرور
لبخندي زد و گفت:"خوب اين بماند!" ديگر هيچ کس سخني نگفت.

 

صبح روز بعد کار شروع شد.روز اول برادران در اطراف ديوار چاله هاي بزرگي کندند و روز دوم چند اسب کرايه کردند و با استفاده از اره و تبر درختان را طوري بريدند که موقع سقوط دقيقاً روي ديوار بيفتند. چاله ها طوري پاي ديوار کنده شده بودند که با خراب شدن ديوار،بر اثر سقوط درخت،نخاله هاي ديوار مستقيم داخل چاله مي افتاد! روز بعد هم با کمک اسب ها درخت ها را از مسير جاده دور کردند و بقيه تنه اي درختان را نيز با آتش سوزاندند.


روز چهارم و پنجم روي جاده خاک ريختند و در پايان هفته جاده اي صاف و
مستقيم و عاري از هر نوع مانع مزاحمي از قبيل ديوار و درخت بين دهکده و رودخانه برقرار شد. وقتي آخر هفته برادران مزد شش ماه خود را درخواست نمودند،کدخدا از دادن مزد طفره رفت و دو برادر به همراهي کدخدا و مردم دهکده نزد شيوانا آمدند تا او حرف آخر را بزند. شيوانا سري تکان داد و گفت:"قرارداد،قرارداد است. هماني که توافق کرديد را پرداخت کنيد کدخدا با حيرت گفت:"اما آنها فقط يک هفته کار کردند! اگر قرار باشد اين دو برادر همين طور در اين ديار کار کنند به زودي به ثروت زياد دست پيدا مي کنند!و فاصله طبقاتي بين انها و امثال ما زياد ميشود!

شيوانا با تعجب به کدخدا نگاه کرد و گفت خوب روش درست ثروتمند شدن هم همين است. اگر ميبينيد مردم يک ديار پيشرفت ميکنند راهش همين هست. آنها از فکر و ابزار اطراف خود استفاده ميکنند و اگر لازم باشد ابزارهاي کمکي ميسازند و با صرفه جويي در زمان و زحمت مسيري را که بقيه با کندي طي ميکنند به صورت جهشي در زمان بسيار کمتر و با زحمت ناچيز رد ميکنند و زودتر به ثروتي بيشتر دست مي يابند.
کدخدا با خشم به
شيوانا خيره شد و گفت:"من قبول ندارم!


من و افرادم انتظار داشتيم تا از پنجره ي
خانمان به مدت شش ماه اين دو برادر را ببينيم که در اين جاده کار مي کنند و عرق ميريزند. فقط با اين تفکر است که دلمان راضي ميشود که به آنها بابت کارشان پول شش ماه را بپردازيم!شيوانا تبسمي کرد و گفت شما چاره اي نداريد و طبق توافق بايد مزد شش ماه اين دو برادر را بدهيد.

سپس شيوانا نگاهي به دو برادر انداخت و تبسمي کرد و گفت:"اين دو برادر هم قول ميدهند کاري کنند که دل کدخدا و افرادش از بابت اين پرداخت راضي بماند! کدخدا مبلغ را پرداخت و رفت.روز بعد دو برادر مترسک چوبي در دو طرف جاده شبيه خود درست کردند و به اين مترسک ها لباس آدم پوشاندند و به دستان آنها با نخ قوطي هاي فلزي آويزان کردند که با وزش باد از خود سروصدا درست مي کردند. کدخدا و اطرافش هم هر روز از پشت پنجره ي منزلشان به اين مترسک هاي دو طرف جاده نگاه مي کردند و از ديدن آنها احساس رضايت مي کردند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:28  توسط جوياي معنا  | 

اگر کسی جیبش سوراخ باشد ، حتی اگر به او سکه ایی طلا هم بدهی ، باز هم به دردش نمی خورد !

ساعتی که ایستاده است لااقل هر شبانه روز دوبار زمان صحیح را نشان می دهد ! اما ساعتی که جلو یا عقب کار می کند حتی یکبارهم زمان صحیح را نشان نمی دهد !

ارزش انسان بسیار والاتر از جادو و جادوگری است . جادو این نیست که در هوا پروازکنی و یا روی آب راه بروی ! بلکه جادوی واقعی راه رفتن روی زمین مثل آدم است . اگر  تو سعی کنی مثل من باشی ، پس چه کسی مثل تو می شود ؟ !

 

 

لحظة حقيقي، حقيقت لحظه

 

فكر نمي‌كنيد وقت آن رسيده كه از همين امروزي كه آرزو را مي‌سازيم انتهايش را ببينيم؟ حتي بايد راه را تا آخر برويم تا به نتيجه برسيم؟ براي چه چيز با ارزش در آينده، اكنونمان را از دست مي‌دهيم؟

 

تنها زماني لحظه، حقيقي خواهد بود كه حقيقت لحظه و پيامي كه براي شما دارد، برايتان آشكار شود و اين تنها در صورتي ممكن است كه شما كاملاً در آن لحظه حاضر باشيد و تنها به يك كار آن هم با هوشياري و توجه بپردازيد.

 

در ابتدا مشتاق بودم دبيرستان را به پايان برسانم و وارد دانشگاه شوم. بعد مي‌خواستم دانشگاه را تمام كنم و وارد شغل مورد علاقه‌ام شوم سپس ذوق و شوق بسيار داشتم كه ازدواج كنم و بچه‌دار شوم. پس از آن در انتظار بودم تا فرزندانم آنقدر بزرگ شوند كه من بتوانم به سر كار بروم و بعد

و اكنون مشتاق آنمو ناگهان دريافتم زندگي كردن را از ياد برده‌ام».

چقدر با لحظه‌هاي حالتون حال مي‌كنيد؟

حالا، همين حالا كه اين مطلب را مي‌خوانيد، كجا هستيد؟ منظورم مكان نيست. منظورم اين است كه كجا حضور داريد؟ به طور كامل اينجا هستيد؟ يا چشمها و مغزتان (در واقع جسمتان) مطلب را مي خواند، ذهنتان درگير هفتة گذشته يا برنامة فرداست و روحتان(روحتان را ديگر نمي‌دانم كجاست، حدس هم نمي‌زنم، خودتان مي‌دانيد؟)آيا شما هم مانند بسياري ديگر جز آن گروهي هستيد كه لحظه‌هاي حالشان را در حسرت گذشته يا ترس از آينده قرباني مي‌كنند؟ در زندگيتان چقدر در زمان حال بوده‌ايد؟ چقدر لحظه‌هاي حقيقي داشته‌ايد؟ لحظه‌هايي كه سرشار از شادي عميق يا اندوهي ژرف‌اند. لحظه‌هايي را مي‌گويم كه سعي نداشته‌ايد به جايي برسيد يا چيزي داشته باشيد. لحظه‌هاي حال.

اين فردا كي مي‌ياد؟

به زندگي خودتان يا اطرافيان نگاهي بندازيد. نيازي به جستجوي عميق نيست. يك مرور كوتاه كافيست تا متوجه شويد كه ما هميشه در حال آماده شدن براي آينده‌ايم. آماده شدن براي رفتن به مدرسه، دانشگاه، ورود به شغل، تعطيلات، زندگي مشترك و آماده شدن براي زندگي در فردا.

يكي از مهمترين دلايل اين شيوة زندگي اين است كه ما به طور مرتب براي شادي، لذت و خوشبختي‌مان، شرطها و شرايطي مي‌گذاريم (در نظر مي‌گيريم).

اگر دانشگاه بروم، اگر با فلاني ازدواج كنم،اگر اين مقدار پول داشته باشم، اگر... آنوقت خوشبخت خواهم شد.

دوباره زندگيتان را مرور كنيد. حتماً تا حالا به بعضبي از خواسته‌ها و آرزوهايتان رسيده‌ايد.خب بعد چي شد؟ شما خوشبخت و شاد شديد يا سرخوشي دست يافتن به آن آرزو فقط مدت كوتاهي دوام داشت. خب پس يك جاي كار مي‌لنگد (شايد هم خود جاي كار!) امروز فرداي همون ديروزي است كه راه درازي برايش طي كرديد، وقت و انرژي صرفش كرديد تا سرشار از موفقيت و آرامش باشد. اما نيست! هنوز هم خوشبخت نيستيم. پس دوباره شروع مي‌كنيم به ساختن شرايط، اگرها و  آرزوهاي جديد خوب حالا كه ليسانس گرفتم، اگه فرق ليسانس بگيرمحالا كه همه مدارك رو گرفتم و خوشبخت شدم لابد بايد ازدواج كنم و خب مثل اينكه ازدواج جواب نمي‌ده، بچه‌دار بشيم حتماً درست مي‌شه وو دور باطلي شروع مي‌شود كه شايد ساليان سال است بسياري در آن گرفتارند و تمامي روزها و لحظه‌ها را به اميد آن لحظه‌ي كه هرگز نمي‌آيد، مي‌گذرانند.

فكر نمي‌كنيد وقت آن رسيده كه از همين امروزي كه آرزو را مي‌سازيم انتهايش را ببينيم؟ حتي بايد راه را تا آخر برويم تا به نتيجه برسيم؟ براي چه چيز با ارزش در آينده، اكنونمان را از دست مي‌دهيم؟ اين چگونه خوشبختي است كه در امروز (كه حقيقي و موجود است) يافت نمي‌شود و قرار است در فردايي باشد كه حتي تضميني براي آمدنش نداريم؟!

لحظه حال، تنها واقعيت موجود

تمام لحظه‌هاي اكنون، لحظه‌هايي كه در حسرت گذشته يا تمناي آينده سپري مي‌شوند، لحظه‌هايي هستند كه ما در آنها حضور نداريم، اين لحظات، لحظات حقيقي زندگي ما نيستند. لحظه‌هايي هستند كه بي‌آنكه دركشان كنيم و به طور كامل و زنده، در آنها حضور داشته باشيم مي‌گذرند.

لحظه‌هاي حقيقي را بيشتر آن زماني احساس مي‌كنيم(تجربه مي‌كنيم) كه تمام توجهمان روي يك موضوع متمركز شده است، در حال انجام كاري هستيم كه بسيار دوست داريم و يا در حال گذراندن وقت با كسي كه بسيار به او علاقه‌منديم. و يا در لحظات خطر مثل زلزله يا آتش سوزي، لحظه‌هايي كه سرشار از ترسند و شما با تمام وجود در لحظه حضور داريد و ترس را احساس مي‌كنيد.

لحظه‌هاي حال، تنها زماني كه با توجه دعا مي‌كنيم يا در حال مراقبه هستيم رخ نمي‌دهند. اين لحظات مي‌توانند در تمامي لحظه‌هاي زندگي حضور داشته باشند. تمامي لحظه‌هايي كه ما به آنچه انجام مي‌دهيم توجه كامل داريم. كاملاً  هوشيارانه و با آگاهي در لحظه هستيم و ذهن، جسم و روحمان با هم، يكي و يگانه، در يك زمان و مكان حضور دارند. اين لحظه‌ها، لحظه‌هايي سرشارند كه شما آنها را تا انتها زندگي مي‌كنيد. در يك لحظه، يكي مي‌شويد، احساستان در حد كمال است و شما به طور كامل زنده‌ايد.

تنها زماني لحظه، حقيقي خواهد بود كه حقيقت لحظه و پيامي كه براي شما دارد، برايتان آشكار شود و اين تنها در صورتي ممكن است كه شما كاملاً در آن لحظه حاضر باشيد و تنها به يك كار آن هم با هوشياري و توجه بپردازيد.

راستي چرا اينقدر لحظه‌هاي حقيقي ما كم‌اند؟

 

با نگاهي به كتاب لحظه‌هاي حقيقي

اثر دكتر باربارا د. انجليس

تاليف:‌سارا يوسف پور

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 13:39  توسط جوياي معنا  | 

فراموش نکن که اگر خدا دری را به رویت ببندد ، همیشه یک پنجره را برایت باز

 

 می گذارد ! دری که بسته است را اگر مدام و پیوسته بکوبی ، سرانجام باز می شود .

 

زندگي

 

ذهن انساني بسيار زيرك و حيله گر است . سعي ميكند مسئوليتها را به گردن ديگران بياندازد.

ميگوييد: طبيعت باعث مشكلات راه است ، اين خود شما هستيد كه مشكل را درست كرده ايد به طبيعت ربطي ندارد . عمل طبيعت هميشه ساده و اسان است . طبيعت يعني طبيعي – يعني بداهت – يعني سهولت . در طبيعت هيچ چيز مشكلي نيست . فقط آدمي آنها را پيچيده ميكند و از آنها مشكل و ناهمواري درست ميكند .

دوستي ميپرسيد : آيا هدفي الهي در پشت همه چيز وجود ندارد كه راه وصول را اين همه سخت كرده ؟

نه تنها مسئوليت ها را به گردن طبيعت مياندازيد بلكه سعي ميكنيد خيلي مقدر و الهي هم به چشم بيايد – وان اگر هدف الهي در پس آن وجود دارد و از همين است كه رسيدن به هدف براي شما مشكل ميشود – از همين است كه مراقبه كردن براي شما دشوار ميشود – از همين است كه شعف اين همه دور از دست به نظر مي آيد . نه ! شما هستيد كه براي هدف الهي موانع جور ميكنيد . به تعبيری هدف الهی وجود ندارد زيرا كه هستي بي مقصد است , بازی است .

هدف يك مقوله بشری است : شما هدفدار هستيد . اما هستي نميتواند هدفدار باشد . هدفدار بودنش

بي معنی است . هستی مواج است – با نيروهای ذاتی اش در جوشش و جريان است . هستی ضيافت است نه هدف . جشنی دائمی است . هستی به عناوين مختلف از خود لذت میبرد . هدفی در ميان نيست . و هستی نگران اين نيست كه شما به كمال برسيد يا نه . اين نگرانی از آن شماست . اگر به كمال نرسيد اين شما هستيد كه رنج ميبريد . هستی ككش هم نميگزد از اينكه شما به مقصودتان نرسيديد و هستی شما را براي رسيدن به كمال مجبور نميكند . با خودتان است .

هستی يعنی رهايی محض.اگر دلتان ميخواهد رنج بكشيد , بكشيد . اگر دلتان ميخواهد در شور و شعف سر كنيد , سر كنيد انتخابش با خودتان است . اما توقع زيادی است براي ذهن ما كه تصور كند همه چيز به انتخاب خودمان است زيرا آن وقت مسئول اعمالمان خواهيم بود . آن وقت حالتان بد ميشود .

 

هميشه آسانترين كار اين است كه ديگري را مسئول رنجمان قلمداد كنيم .اما يادتان باشد اگر كسي ديگري مسبب رنجهای شما باشد رهايي شما ميسر نخواهد بود . آزادی در ميان نخواهد بود . اما اگر مسبب رنجهايتان خودتان باشيد آن وقت آزادی در دستهای شما خواهد بود, اقدامی صورت خواهيد داد و عوضش خواهيد كرد .

بگويمتان كه خود شما مسبب بهشت و جهنم خودتان هستيد . اگر در جهنم بسر ميبريد انتخاب كرده ايد كه چنين باشد . و در لحظه ای كه تصميم بگيريد ميتوانيد از آن خارج شويد . هيچ كس مانعتان نخواهد شد . هيچ كس به شما نخواهد گفت : - نرو بيرون - دروازه ها به روی شما بسته نخواهد بود . در واقع دروازه ای وجود ندارد و هيچ مدعی العمومی هم پای در نايستاده . به تصميم خودتان متكي است كه بگذريد يا نگذريد . مسئوليت ها را به گردن چيزهای ديگر , چيزهايي نظير طبيعت , خدا , سرنوشت و تقدير نياندازيد .

برگرفته از كتاب زندگي به روايت بودا - مترجم : شهرام قائدی

 

داستان معرفت

راز پنهان در ورای سفیدی!

 

یکی از دوستان شیوانا دو دختر جوان داشت که از زیبایی بهره چندانی نبرده بودند ، دوست شیوانا روزی دخترانش را نزد او فرستاد و به شیوانا گفت که می ترسد دخترانش به خاطر معمولی بودن تا آخر عمر مجرد بمانند و کسی سراغشان نیاید به همین خاطر از شیوانا خواست تا دخترانش را نصیحتی کند شاید با عمل کردن به نصایح شیوانا دختران بتوانند مرد مناسبی برای زندگی خود پیدا کنند .

 

شیوانا متوجه شد که با وجودی که چهره هر دو دختر عادی و معمولی است اما یکی از آن ها دندان هایی بسیار تمیز و سفید و مرتب دارد . به همین خاطر تبسمی کرد و خطاب به دختر دیگر گفت : تو هم سعی کن مثل خواهرت مواظب دندان ها و نظافت همین بدنی که داری باشی، نگران نباشید حتما کسی سراغتان می آید .

 

چند ماه بعد دو خواستگار که هر دو برادر بودند برای دختران پیدا شد و شیوانا برای مراسم عروسی دعوت شد . در طول مراسم دوست شیوانا از او پرسید :آخر دندان های سفید که دلیل تمایل یک شخص برای همسر گزینی نمی شود ؟

 

شیوانا سری تکان داد و گفت : بیا از خود دامادها بپرسیم !سپس به سراغ دامادها رفتند و دلیل واقعی تمایل آن ها برای ازدواج با این دو دختر را پرسیدند . یکی از آن ها گفت : امثال این دختران در این منطقه زیاد بود ، اما دندان های سفید و تمیز و مرتب آن ها حکایت از نوعی وسواس و حساسیت و جدیت و پافشاری در حفظ چیزی با ارزش و رعایت کردن صدها قاعده برای محافظت از بخشی اساسی از بدن یعنی دندان دارد .

 

خوب وقتی کسی بتواند در یک بخش زندگی اش تمام قواعد بازی درست را بداند می تواند با آگاهی این قواعد را در بخش های دیگر زندگی اش هم به کار گیرد،دندان های سفید فقط شاهدی بودند بر این که نو عروسان ما قواعد زندگی درست را بلدند . همین برای ما کفایت می کرد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:42  توسط جوياي معنا  | 

شاهي طلبي برو گداي همه باش

 

بيگانه زخويش، آشناي همه باش

 

خواهي كه ترا چو تاج برسرگيرند؟

 

دست همه بوس و خاك پاي همه باش

 

صد مسجد وصدرباط آباد كني

 

صد بنده به زر خريده آزاد كني

 

صدسال به روز روزه و شب به نماز

 

بهتر نبود كه يك دلي شاد كني؟

 

كائنات آماده همنوائي با توست

وقتی می

وقتی می ترسی هر چیزی ترسناک است. وقتی امیدواری هر چیزی برای تو به یک امید تبدیل می شود. وقتی عصبانی هستی هر چیزی که به سراغت آید تو را خشمگین می سازد.

وقتی آرام هستی دنیای اطراف تو همان آرامش را منعکس خواهد کرد.هر آنچه ازاعماق وجود تو بیرون می آید در جهان بیرون تونمود می یابد و این یعنی آنکه اگر به راستی خواهان تغییر آنچه بر سر تومی آید هستی پس لاجرم باید خود واقعی ات را عوض کنی پس در قلب خود آنچه را که برایت ارزش داردو دوستش داری را ببین و مطمئن باش که بیرون وجود تو همان چیز موج خواهد زد.

بسیار مراقب باش که درون وجودت در حال نظاره کدامین آرزو هستی  !!  چرا که رسم کاینات نمایش همان آرزو در زندگی روزمره توست. سعی کن چیزی را درون وجودت ببینی که راضی ات می سازد وبه توانرژی می بخشد. وبعد آسوده وآرام نظاره گر این معجزه خلقت باش که چگونه تمام روزگار و کاینات با شخصی که تو انتخاب کردی آنچنان باشی هماهنگ خواهد شد.

داستان بامعنايي  از وبلاگ داستانهاي زيبا http://dastanhaieziba.blogfa.com/

باد و ياد

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردندو به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهره ديگري سيلي زد.
دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيزي بگويد روي شن هاي بيابان نوشت :
امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد .
آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند .
و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد و دربرکه افتاد نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:  امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد .
دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟
ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند ولي وفتي کسي محبتي در حق ما مي کند بايد آن را روي سنگي حک کنيم تا :
هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.

http://dastanhaieziba.blogfa.com/

دا

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:29  توسط جوياي معنا  |