تبليغاتX
درجستجوي معنا
بیشتر لحظات بیداری ات برده محض افکار و اندیشه های جورواجوری هستی که برای یک لحظه تو را به  حال خود رها نمی کند . روح تو قدرت پرواز دارد اما فکر او را اسیر کرده است .

 

كوكب هدايت


وقتى به‏سان خورشيد از گوشه‏اى بر آيى

روشن شود جهانى وقتى كه تو بيايى

ماندم در انتظارت، اى كوكب هدايت

بنما جمال خود را اى آيت خدايى

اى آفتاب هستى! اى شور عشق و مستى!

بازآ بخوان كلامى زآن معجز الهى

اى ديده‏ها به راهت! اى قائم هدايت!

تا كى كنم حكايت شرح غم جدايى

گر من تو را نبينم، روييدنم نباشد

بنما جمال خود را اى مظهر رهايى!

پيش رخ چو ماهت خورشيد سجده آرد

اى آيت الهى! اى پرتو خدايى!

لب تشنگان نوريم هر لحظه ما، نگارا

برهان ز ما عطش را اى قائم رهايى!

"اسماعيل نيك سرشت"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 17:29  توسط جوياي معنا 

"شناخت يوسف وجود"

 من خويشتن را بي گناه نمي‌دانم زيرا نفس، آدمي را به بدي فرمان ميدهد مگر پروردگار من ببخشايد، زيرا پروردگار من آمرزنده ومهربان است ( آيه 53 سوره يوسف )

هرگاه نفس آدمي را به بدي وسوسه مي‌كند، ذهن آدم پراكنده شده ،همين پراكندگي باعث سستي اراده شده ، آدمي از بدي فرمان برده وخداي باريتعالي را نافرماني مي‌كند.

وپس از آن نافرماني، گناه شكل مي گيرد كه گناه دليل برناداني است چراكه دانا، به دورانديشي عاقبت گناه را نيك نمي‌بيند وهمين بدبيني اورا از گناه كردن دور مي كند.

بهترين راه دوري از گناه، نگهباني كردن اعضاء و جوارحمان است كه هرگاه با اعضايمان گناه نكنيم و با مراقبت، آنها را از بدي دوركنيم بسياري از گناهان از ما دور مي‌شود اما بي‌خيالي وباري به هرجهت بودن اعضاء وجسممان، باعث انجام بسياري ازگناهان مي‌شود.

پس ما درهرلحظه كه گناهي رامرتكب مي‌شويم، يوسف وجودمان كه همانا جمال خدا ونيكي‌هاست را درچاه ويل انداخته وبا گرگ حسد و بي‌ايماني خوني دروغين وتوجيه‌وار برقامت زندگيمان كشيده و به عبارتي هرلحظه به دست خودمان، بهترينهاي وجود را دفن مي‌كنيم و به سادگي از آن گذشته و دليل و بهانه‌اي براي اشتباهاتمان مي‌تراشيم.

بدين شكل هيچگاه چشمان دنيايي وگناه آلوده‌مان بنيامينِ امين را ديدار نكرده واز ديدار امانتهاي الهي كه همانا اسماء وصفات وكلمات خدايي است  محروم مي‌مانيم .

با تمرين، مراقبه برخود را آغاز كنيم و درهرلحظه، آگاهانه و با دانايي هركاري را به بهترين شكل انجام دهيم ولباس پرهيزگاري وتقوي را برتن كنيم كه چشمانمان را برهدايت ونورالهي بينا سازد و فاصله‌ها را با خود و خدايمان اندك كنيم كه بسياراست،

اين جامه مرا ببريد و برروي پدرم اندازيد تا بينا گردد وهمه كسان خود را نزد من بياوريد  ( آيه 93 سوره يوسف )

بكوشيم براعمالمان ،طبيعتمان و هرآنچه پيرامونمان است دانا شويم و از اين دانايي، توانايي را هم به دست آوريم كه گناه از ناداني است وناداني پيامدي جز ناتواني ندارد كه هيچگاه گناهي از روي دانايي انجام نمي‌شود، مگر به قصد طغيان و سركشي به خالق .

كه گفت : ميدانيد كه از روي ناداني با يوسف و برادرش چه كرديد ؟ ( آيه 89 سوره يوسف )

هيچگاه خود را بي گناه ندانيم كه اين بي‌نيازي است وآدمي در نياز، آفريده شده وهمين نياز اعتراف ما را برگناه وبدي سبب شده واعتراف، باعث بخشودگي ازجانب خداوند رحمان است كه خود خواند :

به بندگانم خبر ده كه من آمرزنده ومهربانم  ( آيه 49 سوره حجر )

هميشه ودر هرلحظه شاكر باشيم ومعترف به گناه وطالب بخشش الهي .

 

http://www.shamimehedaiat.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:12  توسط جوياي معنا 

فکر همیشه فعالت ،مانع از درک آن شد كه من و توی انسان از دو بخش اصلی جسم و روح تشکیل شده ایم و فکرهرگز لیاقت و ارزش تصاحب هیچ کدام از این دو بخش اساسی وجود ما را ندارد .

فکر تنها برده ای است که باید به زنجیر کشیده شود و تا آخر عمر تسلیم محض اربابش باشد و روح من وتو ، ارباب واقعی فکر من و توست .

 


تولد و مرگ در خورشيد

‌‌ماه مي سال 1988 بود. خوابي ديدم که بعدها موجب برانگيخته شدن من براي تغييرات شغلي‌ام در آينده شد. ديدن اين رؤيا مفاهيم خاصي را برايم آشکار کرد. به‌دنبال کسب تجربه اين رؤيا حتي توانستم مرگ پدرم را پيش‌بيني کنم. در آن سال من در لوس‌آنجلس زندگي مي‌کردم . رؤياي من از اين قرار بود: «در حال تماشاي غروب خورشيد در فراسوي اقيانوس آرام بودم که ناگهان غروب خورشيد از سمت ديگری نيز رخ داد. با وجودی که خورشيد در تاريکي فرو مي‌رفت، ولي من مي‌توانستم تمام نقاط و هسته مرکزي آن را به‌طور کامل ببينم. با ديدن اين منظره وحشت‌زده شده بودم. انگار همه چيز رو به نابودي مي‌رفت و خورشيد اقيانوس آرام به ذرات بخار و دود تبديل می‌شد. اول کم‌کم و بعد به‌طور ناگهاني رو به زوال کشيده شد. همان‌طور که به اطراف نگاه مي‌کردم از اين‌که چرا هنوز آسمان کاملاً تاريک نشده متعجب شده بودم! ناگهان متوجه شدم خورشيد از بين رفته اما ستاره‌اي جديد از مغرب طلوع کرده بود. آن ستاره آبي رنگ و کوچک هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شد تا جائي که به‌صورت يک ماه کامل و آبي رنگ، در سمت راست درست بالاي سرم قرار گرفت. اين دو پديده کيهاني و آسماني و بی‌نهايت زيبا، در کنار يکديگر قرار گرفتند». اين انتهاي رؤياي من بود. با ديدن اين رؤيا حس اميد در من بيدار شد، زيرا مي‌دانستم درجه آگاهي و بصيرت من درباره «عالم هستي» به مراحل بالاتري ارتقاء يافته است.
‌‌آن روز بعد از اين‌که از خواب بيدار شدم، اولين حادثه با دريافت يادداشتي از صاحبخانه‌ام شروع شد. بايد خانه‌ام را پس از 7 سال تخليه مي‌کردم زيرا او خانه‌اش را با خانه‌اي ديگر نزديک محل کارش تعويض کرده بود و مالک جديد براي تخليه خانه پافشاري مي‌کرد. فقط 3 ماه فرصت داشتم و اين تلاشي سخت را مي‌طلبيد، زيرا براي پيدا کردن مکاني مناسب به زمان بيشتري نياز داشتم.
‌‌هفته بعد مطلع شدم که شغل مورد علاقه‌ام که رشته تحصيلی‌ام نيز بود، يعنی تدريس در دانشگاه را از دست داده‌ام. در واقع در طول يک هفته هم محل زندگي و هم شغلم را از دست دادم و زندگي من از زوايای مختلف رو به زوال مي‌رفت. اگر چه احساس می‌کردم برای ادامه زندگی مبارزه‌ای سخت در انتظار من است اما با به ياد آوردن رؤيايی که ديده بودم، گويی دريچه اميدی به روشنايي‌ها براي جبران همه اتفاقات بد پيش آمده، برايم باز شده بود. من در انتظار نمايان شدن آن درخشنده آبي رنگ و تازه متولد شده بودم. هفته بعد به مهماني شامی در «وِست وود» دعوت شدم، در آن مهمانی پيشنهاد شغل جديدی کاملاً متفاوت با شغل قبلي‌ام دريافت کردم. تدريس در دانشگاهی در فرانسه. با اين‌که زبان فرانسه من نسبتاً خوب بود ولي نمي‌دانم چرا احساس پوچي مي‌کردم. شايد به اين علت که فکر می‌کردم به‌عنوان اولين دانشمند پيشقدم در راه تعليم و شفاي معنوي، به‌‌طور کامل شغل قبلي خود را در رابطه با انجمن علمي و فرهنگي از دست داده‌ام. بعد از تماس با دانشگاه در فرانسه و ارسال مدارک براي آنها، در ماه ژوئن سال 1988 براي مصاحبه به فرانسه دعوت شدم. با توجه به هواي گرم و مرطوب در فرانسه، با ميل باطني‌ام تمام مشکلاتي که در پيش روي خود با آن مواجه بودم را پذيرفتم و به سوي فراگيري دانش جديد که شامل: فراروانشناسي، هميوپاتي، شفاي معنوي و داروهاي سنتي و... بود، رفتم.
‌‌هنگام برگشت به لوس‌آنجلس ديگر انگيزه‌اي براي صرف وقت برای پيدا کردن خانه و يا يافتن شغلی ديگر در خود نمي‌ديدم، زندگي برايم مفهوم و معناي خاصی پيدا کرده بود. در اوايل آگوست براي دومين مصاحبه به فرانسه رفتم و بعد هم پذيرفته شدم و در ماه سپتامبر کارخود را به‌طور رسمي در فرانسه آغاز کردم. حال می‌بايست تمام وابستگي‌ها و تعلقات خود را در کاليفرنيا  ظرف 6 روز ترک مي‌کردم.
‌‌نکته جالب توجه اينجا بود که در فرانسه خانه‌اي که براي زندگي انتخاب کردم، در منطقه‌ای در نزديکی يک رستوران قرار داشت. نام اين رستوران به معنای «زير نور آبي ماه» بود و اين اسم دگر باره مرا به ياد تصوير آن رؤياي خاص انداخت و دريافتم قطعاً و به‌طور حتم، ديدن اين رؤيا نشانه و وسيله‌اي بوده جهت آماده ساختن، هدايت و راهنمايي من براي تغييرات اساسي و ورود به زاويه ديگري از زندگي‌ام.
‌‌تحقيقات روزمره و آزمايشات علمي در اين زمينه بسيار در من تأثير گذاشت و باعث شد افکارم بيشتر و بهتر باز شود و موجب گرديد با انگيزه و علاقه بيشتری به تحقيقات در زمينه طبيعت بپردازم و برانگيخته شدم تا معاني و مفهوم تجربيات باطني را در بيولوژي، روان‌شناسي و ماوراي علم پزشکي بيابم و براي دريافت پاسخ به سؤالات جديد درباره آنها، تلاش کنم. 

مترجم: مرجان بروجردي
ويرايش: ميترا صالح زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 18:7  توسط جوياي معنا  | 

آنها که فکر می کنند ، بدانند که هیچ فکران به راحتی می توانند صدای افکارشان را بشنوند و خط افکارشان را بخوانند .

احمق ترین مردم است آنکه گمان می کند پیچیده ترین افکار را دارد و بقیه نمی توانند از سیاست ها و حیله های فکر او سر در بیاورند . این آدمهای به ظاهر بیش از حد عاقل اگر بدانند که مبتدی ترین هیچ فکران عالم ، یعنی کودکان و نوزادان می توانند کوچکترین زوایای فکرشان را بخوانند ، از خجالت به بیابان فرار خواهند کرد !

به ما آدمها یاد داده اند که فکر چیز مقدسی است و هر چه می گوید درست است و باید گوش به فرمان آن بود تا آزاد ماند و آزاد زندگی کرد . ولی هیچ وقت کسی پیدا نشد که به ما بگوید انسانها توسط افکارشان اسیر می شوند و آزادی واقعی زمانی نصیب انسان می گردد که از اسارت فکر بیرون بیاید .

اشکال مهم ، این است که فکر می کنید با مشغول ساختن شبانه روزی سیستم تفکر و با تولید لحظه به لحظه و دائمی فکر و اندیشه ، عاقل و خردمند هستید و هر که مانند شما شب تا صبح فکر نکند و با فکرهایش بازی نکند ، احمق است و دیوانه !

دیوانه ها مشکلشان این نیست که نمی توانند خوب فکر کنند بلکه مشکل اصلی شان این است که دائم و بیش از بقیه مشغول فکر کردن هستند !؟

کمی با یک آدم عقل باخته صحبت کن بعد ببین که چقدر عمیق و ظریف وارد جزئیاتی می شود که من وتو باید کلی با سیستم تفکرمان کار کنیم که به آنها برسیم !

باید به اندازه ای روی خودت کار کنی که بتوانی درهر لحظه و به اراده خودت روی یک موضوع به اندازه مشخص فکر کنی و هر لحظه بخواهی فتیله افکار را پائین بکشی و در سراسر قلمرو ذهنت سکوت مطلق ایجاد کنی .

دلیل اصلی ناموفقیت و شکست دائمی افراد ناموفق ، این است که آنها توان و هنر پرش به فضای هیچ فکری را از یاد برده اند .

 

دوستان عزيزوبامعناي درجستجوي معنا:

باتوجه به مطلب بالا كه نيازبه تعمق زيادداردومطلب عرفاني است ، توصيه ميشود كه جهت تفهميم وروشن شدن به چهل ديدار خدامراد(ديدار يازدهم) كه درانتهاي پيوندهاي معنا آدرس نوشته شده مراجعه ومطالعه بفرمايند.

http://khodamorad.blogfa.com/post-20.aspx

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 10:14  توسط جوياي معنا 

وقتی در حالت هیچ فکری قرار داری ، حرکات و رفتارت بر اساس اصل بی عملی شکل می گیرد . تو الان نمی توانی حالت هیچ فکری را حس کنی ، چرا که آنقدر فکر واندیشه را مقدس میشماری و پرستش می کنی که حتی لحظه ای جدا شدن از آن را معادل جنون و نیستی می شماری .

تو با این وضع هرگز نمی توانی بی عملی را درک کنی و من هر چه بگویم برای تو بی معنی و چرند است . ولی همین قدر برایت می گویم که یک فکر هرگز نمی تواند جایگزین روح شود ولی می تواند تمام عمر روح را به زنجیر بکشد و مانع پرواز آن گردد . عمل معقول و قابل توجیه از فکر سر می زند و روح از طریق بی عملی با جهان تماس می گیرد . تو زمانی می توانی با جهان مستقیم و بی واسطه تماس بگیری که در حالت هیچ فکر ی باشی .

 تو وقتی فکر می کنی تمام انرژی حیاتی خود را سرازیر چاهی عمیق می سازی که اسمش فرآیند اندیشیدن است . بله دوست عزیز من فکر کردن چیزی نیست جز کشیدن سیفونی در چاه توالت مغزت و ارسال آب حیات وجودت به چاهی که هیچوقت پر نمی شود . با رفتن به حالت هیچ فکری سیفون را ببند و بعد ببین که چگونه رودخانه وجودت سنگها را جابجا می کند و بدون اینکه عملی را انتظار داشته باشی ، بهترین حرکات را انجام می دهی .

شاید این تقدیر انسان است که باید خودش حالت هیچ فکری را کشف و درک کند . او می تواند به اختیار خود و در خلوت و هر وقت که بخواهد به مراقبه بپردازد و نگاهش را از جهان بیرون به جهان درون خودش بدوزد !

گلزار زندگى


دل را ز بيخودى سر از خود رميدن است

جان را هواى از قفس تن پريدن است

از بيم مرگ نيست كه سر داده‏ام فغان

بانگ جرس ز شوق به منزل رسيدن است

دستم نمى‏رسد كه دل از سينه بر كنم

بارى علاج شوق، گريبان دريدن است

شامم سيه‏تر است ز گيسوى سركشت

خورشيد من برآى كه وقت دميدن است

سوى تو اى خلاصه گلزار زندگى

مرغ نگه در آرزوى پر كشيدن است

بگرفته آب و رنگ ز فيض حضور تو

هر گل در اين چمن كه سزاوار ديدن است

با اهل درد شرح غم خود نمى‏كنم

تقدير قصه دل من ناشنيدن است

آن را كه لب به جام هوس گشت آشنا

روزى «امين» سزا لب حسرت گزيدن است‏

 

معرفي وبلاگهاي بامعنا 

http://divarhaieviran.blogfa.com/

http://zohoor.persiangig.com/

 http://hodanaz.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:24  توسط جوياي معنا  | 

مرگ آخرین خواب نیست بلکه آخرین بیداری انسان است . در واقع لحظه مردن آخرین دفعه ای است که یک انسان بیدار می شود و دیگر نمی تواند بخوابد !

مرگ به یکباره رخ نمی دهد بلکه لحظه به لحظه و به صورت تدریجی اتفاق می افتد . تو ، من ، ما ، همه لحظه به لحظه مشغول از دست دادن حیات خود هستیم و لحظه مرگ لحظه ایی است که دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم ! تو باید یاد بگیری که یک زندگی کامل داشته باشی و زندگی کامل یعنی اینکه در هر لحظه بمیری ودر لحظه بعد به صورت یک انسان جدید متولد شوی .

به خاطر داشته باش که اتفاق مردن در زندگی خیلی بیشتر از اتفاق زنده بودن رخ می دهد ، چرا که هر کسی بالاخره روزی می میرد اما همه زندگی نمی کنند .

 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
 
 ولادت حضرت ختمی مرتبت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و- سلم و حضرت  امام  جعفر صادق  علیه السلام  بر شما عاشقان اهل بیت علیهم- السلام مبارک باد.
 
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم
 
 
اِنَّ هَذِهِ القُلُوب تَصدأ كَما یصدَأ ُالحَدید اِذا أصابَهُ المَاءِی قیلَ: وَما جَلَاؤُها؟ قالَ رسولُ الله (صلی الله علیه وآله و سلم): كَثرَة ذِكرَ المَوتِ وَ تِلاوَةَ القُرآنِی

دل ها مانند آهن هنگام رسیدن آب به آن زنگ می زند، گفتند: صیقل آن چیست؟ آن حضرت فرمود: زیادی یاد مرگ و خواندن قرآنی
(كنز العمال، ج 15، ص 549، ح 42130)

 
امام جعفر صادق علیه السلام:
 

کانَ اَبی یَقولُ : اَنّه لَیسَ مَن عَبدَ مُومِن اِلّا وَ فِی قَلبِه نورانی نُورُ خیفَة و نُورُ رَجاءی لَو وُزِنَ هذا لَم یَزِد عَلی هذا وَ لَو وُزِنَ هذا لَو یَزِد عَلی هذای

 

پدرم می فرمود: هیچ بنده ی مومنی نیست جز اینکه در قلب او دو نور وجود دارد: نور بیم و نور امیدی به گونه ای که اگر این با آن و آن با این سنجیده شود هیچیک بر دیگری زیادتی ندارد.

(جهاد با نفس، ح 106)

 

سلام

ضمن تبريك سال نو و آرزوي سلامتي وسربلندي وسالي سرشار از عشق ومعنا واميد براي همه انسانهاي بامعنا ، وتشكراز همه دوستاني كه به وبلاگ معنا واردشدند ودرمدت حضورمعنا همواره يار و مشوق بودند و بيش از حدتصور وانتظار به بنده كمترين ، محبت ولطف داشتند . پست قبلي تعدادزيادي ازدوستان كامنت گذاشتند كه بدليل فرصت كم بنده درحال حاضر امكان تشكر مقدورنيست اما ان شاء الله بتدريج خدمتشون خواهم رسيد و بطور خاص جبران خواهم كرد اميدوارم كه به بزرگي خودتون ببخشيد .......

يامهدي ادركنا..و ياعلي مددنا

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:40  توسط جوياي معنا  |