تبليغاتX
درجستجوي معنا
 
 

چیزی بنام خواب یا بیداری وجود نداردماهمیشه بیداریم،فقط وقتي می خوابیم بیدارترمیشویم !

 
سخن بامعنا

 

Wonderful Shadows

William Shakespeare

 

 

What is your substance, whereof are you made,

That millions of strange shadows on your tend?

 

Since every one hath, every one, one shade,

And you, but one, can every shadow lend.

 

Describe Adonis, and the counterfeit,

Is poorly imitated after you;

 

On Helen's cheek all art of beauty set,

And you in Grecian tires are painted new:

 

Speak of the spring, and foison of the year;

The one doth shadow of your beauty show,

 

The other as your bounty doth appear;

And you in every blessed shape we know.

In all external grace you have some part,

But you like none, none you, for constant heart.

 

 

سايه هاي شگفت

ويليام شكسپير

 

تو از كدامين گوهري

كه هزاران هزار سايه هاي شگفت،

خود را در تو مي آويزند؟

و اين چگونه تواند بود

كه هر سايه اي را صورتي

و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينم،

و تو تنها يك چيز،

و تو تنها يك ذات،

و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر؟

 

اگر جمال ِ آدونيس را وصف كرده اند،

مجملي از جمال ِ تو گفته اند؛

و اگر چهره ي هلن را كه مجموعه ي زيبايي است

به تمام و كمال ستوده اند،

 

شبحي ناتمام از جمال ِ تو تصوير كرده اند؛

 

و اگر از بهار و تابستان سخن گويند،

اين يك سايه ي حسن ِ تو

و آن يك سفره ي احسان ِ توست.

 

ما تو را در تمامي صورت هاي قدسي مي شناسيم

و در هرچه بديع و زيباست، نشاني از تو باز مي يابيم.

اما در حسن ِ خلق و وفاي عهد

نه تو به كس ماني و نه هيچ كس به تو مانـَد.

 

 

به ما نگفتند


راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند.

گفتند: تو كه بيايى خون به پا مى‏ كنى، جوى خون به راه مى‏ اندازى و از كشته پشته مى‏ سازى و ما را از ظهور تو ترساندند.

درست مثل اينكه حادثه‏اى به شيرينى تولد را كتمان كنند و تنها از درد زادن بگويند.

ما از همان كودكى، تو را دوست داشتيم . با همه فطرتمان به تو عشق مى‏ورزيديم و با همه وجودمان بى‏ تاب آمدنت‏ بوديم.

عشق تو با سرشت ما عجين شده بود و آمدنت ، طبيعى‏ترين و شيرين‏ ترين نيازمان بود.

اما ... اما كسى به ما نگفت كه چه گلستانى مى‏ شود جهان ، وقتى كه تو بيايى.

همه، پيش از آنكه نگاه ‏مهرگستر و دستهاى‏عاطفه تو را توصيف كنند، شمشير تو را نشانمان دادند.

آرى ، براى اينكه گلها و نهالها رشد كنند، بايد علفهاى هرز را وجين كرد و اين جز با داسى برنده و سهمگين ، ممكن نيست.

آرى ، براى اينكه مظلومان تاريخ ، نفسى به راحتى بكشند، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاك ماليد و نسلشان را از روى زمين برچيد.

آرى ، براى اينكه عدالت‏ بر كرسى بنشيند،بايد سرير ستم‏ آلوده سلطنت را واژگون كرد و به دست نابودى سپرد.

و اينها همه ، همان معجزه‏اى است كه تنها از دست تو برمى‏آيد و تنها با دست تو محقق مى‏شود.

اما مگر نه اينكه اينها همه مقدمه است‏ براى رسيدن به بهشتى كه تو بانى آنى .

آن بهشت را كسى براى ما ترسيم نكرد.

كسى به ما نگفت كه آن ساحل اميد كه در پس اين درياى خون نشسته است، چگونه ساحلى است؟!

كسى به ما نگفت كه وقتى تو بيايى:

پرندگان در آشيانه‏هاى خود جشن مى‏ گيرند و ماهيان درياها شادمان مى‏شوند و چشمه‏ ساران مى‏ جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مى‏كند

به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:

دلهاى بندگان را آكنده از عبادت و اطاعت مى ‏كنى و عدالت ‏بر همه جا دامن مى‏ گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه‏ كن مى‏كند و خوى ستمگرى و درندگى را محو مى‏سازد و طوق ذلت‏ بردگى را از گردن خلايق برمى‏ دارد

به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى

ساكنان زمين و آسمان به تو عشق مى‏ ورزند، آسمان بارانش را فرو مى‏ فرستد، زمين ، گياهان خود را مى‏روياند... و زندگان آرزو مى‏كنند كه كاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقيقى را مى‏ديدند و مى‏ديدند كه خداوند چگونه بركاتش را بر اهل زمين فرو مى‏فرستد.

به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى

همه امت‏به آغوش تو پناه مى‏آورند همانند زنبوران عسل به ملكه خويش.

وتوعدالت را آنچنان‏كه بايد و شايد در پهنه جهان مى‏ گسترى و خفته‏اى رابيدار نمى‏ كنى وخونى رانمى ‏ريزى

به ما نگفته بودند كه وقتى تو بيايى

رفاه و آسايشى مى‏آيد كه نظير آن پيش از اين ، نيامده است. مال و ثروت آنچنان وفور مى‏يابد كه هر كه نزد تو بيايد فوق تصورش ، دريافت مى‏كند.

به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:

اموال را چون سيل، جارى مى‏كنى ، و بخشش هاى كلان خويش را هرگز شماره نمى‏ كنى

به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:

هيچ‏ كس فقير نمى‏ماند و مردم براى صدقه دادن به دنبال نيازمند مى‏ گردند و پيدا نمى‏ كنند. مال را به هر كه عرضه مى‏ كنند، مى‏ گويد: بى‏نيازم

اى محبوب ازلى و اى معشوق آسمانى!

ما بى‏آنكه‏ مختصات آن بهشت موعود را بدانيم و مدينه فاضله حضور تو را بشناسيم،تو را دوست مى‏داشتيم و به تو عشق مى‏ورزيديم.

كه عشق تو با سرشتها عجين شده بود و آمدنت طبيعى‏ ترين و شيرين ‏ترين نيازمان بود.

ظهور تو بى‏ ترديد بزرگترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد كرد.

كلك مشاطه صنعش نكشد نقش مراد  هركه اقرار بدين حسن خداداد نكرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:36  توسط جوياي معنا  | 

31 خردادماه 1360 سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران؛ فرمانده جنگهای نامنظم در دفاع مقدس، دانشمندی فرزانه، معلمی فداکار، عارفی مبارز و سردار رشيد سپاه اسلام.

 

 

از مناجاتهای شهيد بزرگوار:

 " ترا شكر مي كنم كه از پوچي ها، ناپايداري ها، خوشي ها و قيد و بندها آزادم كردی و مرا در طوفانهای خطرناك حوادث رها ننمودی، و در غوغای حيات، در مبارزه با ظلم و كفر غرقم كردی، لذت مبارزه را به من چشاندی، مفهوم واقعی حيات را به من فهماندی... فهميدم كه سعادت حيات در خوشی و آرامش و آسايش نيست، بلكه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با كفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.

خدايا ترا شكر مي كنم كه به من نعمت " توكل " و " رضا" عطا كردی، و در سخت ترين طوفانها و خطرناكترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادی كه با سرنوشت و همه پستی ها و بلنديهايش آشتي كردم و به آنچه تو بر من مقدر كرده ای رضا دادم.

خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در كوير تنهايی انيس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نااميدی، دست مرا گرفتی و كمك كردی... كه هيچ عقل و منطقی قادر به محاسبه پيش بينی نبود، تو بر دلم الهام كردی و به رضا و توكل مرا مسلح نمودی، و در ميان ابرهای ابهام و در مسيری تاريك مجهور و وحشتناك مرا هدايت كردی."

 

 گوشه هايی از وصيت نامه شهيد چمران:

 "... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.

عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام.

 عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است

 

براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ..."

 

 روح بلند و آسماني اش قرين رحمت واسعه ي الهي باد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 16:56  توسط جوياي معنا 
 
 

نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

 

فاطمه، فاطمه است

 

 

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک " زن " بود، آن‌ چنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه‌ ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر یک دختر، در برابر پدرش.
مظهر یک همسر در برابر شویش.
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر یک " زن مبارز و مسئول "  در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌ اش.
وی خود یک “ امام ” است، یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده‌آل برای زن، یک " اسوه " ، یک شاهد برای هر زنی که می‌خواهد " شدن خویش "  را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه‌ مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی، در خانه‌ پدرش، خانه‌ی همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ می‌داد.
نمی‌دانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند

 

خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.

 

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.

 

 
 معرفي چندسايت
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:41  توسط جوياي معنا 
 
السلام عليک اي عصاره عصمت، اي ترنم باران وحي و اي کوثر رسول
 
 

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

 

اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! در شکوه مقام تو حيرانيم که معنويت رشته هاي چادرت دست نياز مي آويزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه مي زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تنها، سراي درد و رنج تو بود. تو که در آينه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي.

اي بانوي ارمغاني معراج! اي الگوي عفاف آب و آيينه! دنيا را واگذاشتي. تو بايد ناشناخته بماني که همگان گنجايش شناخت تو را ندارند. مزار تو بايد مخفي بماند که چشم ها را ياراي گريه تا قيامت بر آن نيست. جهان بايد در حسرت نامت بسوزد و يتيمانه دنبال مزار بي نشاني بدود.

تو در کالبد زمان نمي گنجي. سراي خاکي، منزلگاه تو نبود و آفتاب شرمنده از نگاهت ماند. فقط خاموشي و سکوت شب بود که مي توانست تو را تا بي نشاني مزارت تشييع کند. او همراز شب هاي درد و فراق تو بود. او سخن گفتن تو را با فرشتگان شنيده بود. سرگرداني و پريشاني ماه، تاوان امروز بي عاطفگي و نامردي اهالي مدينه است که در هنگامه شعله خيز در و ديوار، بر پيشاني تاريخ، داغ ننگ زدند.

بر آسمان پر اندوه مدينه اقتدا مي کنيم، بر روانت سلام مي فرستيم و شهادت جانگدازت را به فرزندت؛ به منتقم آخرينت تسليت مي گوييم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:37  توسط جوياي معنا 
 
 

 من هیچ وقت کمکی به تو نکرده ام جز اینکه فقط انگشت سبابه ام را به سویی گرفته ام و به تو گفته ام که یکی از جهت های رسیدن به خانه دوست آنجاست . همیشه در زندگی این تو هستی که باید سر جلسات امتحان ظاهر شوی و پاسخگوی جواب های خودت باشی !

 

 

راز خوشبختی

 

 

تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت .
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .

 


گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر"
اثر پائولو کوئیلو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:8  توسط جوياي معنا  | 

اگر گمان می کنی که فقط در حضور خدامراد می توانی به مرتبه خود آمراد بودن برسی که مطمئن باش به هیچ جا نمی رسی ! تو باید یاد بگیری بدون من و اصولا بدون کمک و حضور هیچ کس دیگر در زندگی مراد خودت را از خودت بگیری !

 

 

 http://www.oloomebateni.org/Gain/Abr.htm

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:55  توسط جوياي معنا 
 
 

تو در نیمه راه معرفت هستی و این فقط تو نیستی همه در نیمه راه معرفت هستند ! راهی برای بازگشت نداری و این نه تو بلکه هیچکس راهی برای بازگشت ندارد ! چاره ای نیست جز اینکه مصمم و مقتدر به جلو رفت ! هیچ چیز واقعی وجود ندارد و این ناشناختنی است که به چیزها اجازه می دهد در مدت زمانی مشخص واقعی شوند .

 

 

http://www.oloomebateni.org

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 7:51  توسط جوياي معنا 
 

عاشق واقعی برای تماس با معشوق نیازی به رویارویی با معشوق و رد و بدل کردن حتی یک کلمه ندارد . او پیام محبتش را به جریان اشتیاق درونش می سپارد و بالافاصله این پیام به گوش دل محبوبش می رسد . اینها که می بینی در بدر به دنبال کلمه ای برای شرح عشق خود می گردند معنای عشق را نمی فهمند و فقط خود را گول می زنند . این آدمها را حتی سوسکها نیز قبول ندارند !


خدا در زندگي كودكان





مريم 5 ساله از مادرش پرسيد: مامان خدا كيه؟ مادر گفت: خداوند يك نيروي خيلي بزرگيه كه دنيا را آفريده. مريم پرسيد: نيرو چيه؟ مادر گفت: يعني خدا قويه، خيلي قوي. مريم پرسيد: پس خدا مثل باباست؟ مادر گفت: نه عزيزم! خدا كه آدم نيست. مريم گفت: يعني مثل اون كه ديروز توي فيلم ديديم؟ مادر آشفته در حالي كه لب هايش را مي گزيد با عصبانيت گفت: استغفرالله! نه بچه! اين حرف هاي زشت را نزن. خدا يك نور درخشان و بزرگه. مريم پرسيد: يعني يك لامپ خيلي بزرگ مثل اون هايي كه تو شهر بازيه؟ مادر گفت: نه مثل نور لامپ، يعني... و بعد مستأصل گفت: بچه چقدر سؤال مي كني برو دنبال بازي ات! مريم با نگاهي حيران و منتظر، و ذهني پر از سؤال هاي بي جواب ساكت شد و در دل با خودش مي گفت: يعني خدا كيه؟! پانزده سال بعد وقتي مريم دانشجوي سال سوم دانشگاه بود به خاطر نگارش مقاله اي راجع به مبدأ آفرينش جايزه اول سميناري را از آن خود كرد و مادر در حالي كه با تمام وجود به مريم افتخار مي كرد خدا را سپاس مي گفت كه دخترش جواني عارف و خداشناس شده است. در همين حال خاطرات را مرور مي كرد و متحير بود چگونه در طول اين سال ها دخترش اين قدر متحول شده است. آيا او همان دختر بچه ديروز با آن سؤالات عجيب است؟


 


ادامه مطلب .....http://tebyan.net/Index.aspx?pid=14898


 


گيسوان حسرت




يوسف مصري نمي آيد به كنعان دلم

بازسر را مي گذارد غم به دامان دلم

بي حضورچتر دستانت ببين يعقوب وار

مانده ام امشب دوباره زير باران دلم

خوب مي داني زليخاي جنون با من چه كرد

پاره شد در ماتم عصمت گريبان دلم

نوح من ! خاصيت عشق است امواج بلند

كشتي ات را بشكن و بنشين به طوفان دلم

كي بهارت مي وزد بر گيسوان حسرتم

كي نگاهت مي شود اي خوب مهمان دلم ؟

تا بگويي با من از عرياني اندوه خويش

تا بگويم با تو از اسرار پنهان دلم

بوي پيراهن مرا كافي است تا روشن شود

چشم تاريك و شب خاموش كنعان دلم

فاطمه تفقدي


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 16:14  توسط جوياي معنا  | 
 

 بله دوست من -- عشق ، ترس ، حیرت ، کینه و هزاران احساس دیگر هر کدام برای خود محمل و بستری برای انتقال پیام هستند و واقعا جای تاسف دارد که اکثر انسانها این محمل های عالی تبادل اطلاعات را از یاد برده اند و به ابتدایی ترین ابزار انتقال اطلاعات یعنی زبان و گوش و از اینها بدتر کلمات ! چسبیده اند ! ؟ هر وقت دیدی که کسی احتیاج به مترجم زبان عشق دارد او را پیش من بفرست . اول به او خواهم آموخت که زبان و گوش سر را فراموش کند .

 

سخن عشق :

عزت مومن در بي‌نيازيش از مردم است و آزادگي و عزت در قناعت نهفته است.

حضرت محمد (ص)

 

 

 

 سخن بامعنا
 

Contentment

William Shakespeare 

 

My crown is in my heart, not on my head;

Not deck'd with diamonds and Indian stones,

Nor to be seen: my crown is called content;

A crown it is that seldom kings enjoy.

 

 

تاج ِ خرسندي

ويليام شكسپير

 

تاج من بر سرم نيست

تاج ِ من بر قلب ِ من جاي دارد

كه الماس و فيروزه آن را نياراسته

و از ديده ها پنهان است 

تاج ِ من، خرسندي ِ من است

كه به ندرت پادشاهي را از آن بهره داده اند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:4  توسط جوياي معنا 

آیا هیچ به این موضوع فکر نکرده ای که عشق و احساس دوست داشتن هم می تواند یک محمل و بستر عالی برای انتقال پیام بین انسانها و موجودات هستی باشد ؟ آیا تا به حال متوجه نشده ای که عاشقان برای سخن گفتن نیازی به حرف زدن ندارند و از فرسنگها فاصله می توانند با یکدیگر تماس بگیرند و پیام مخابره کنند! ؟

 آیا آنقدر مشغول زبان سر بوده ای که تا به حال به این موضوع ساده فکر نکرده ای که چرا  می توانی با شنیدن فقط یک موسیقی ساده از انسانهایی در آن سوی کره ارض احساس آنها را دریابی و با آنها ارتباط برقرار سازی ؟

 

سخن عشق :

 

در لذتي كه پشيماني به دنبال دارد، خيري نيست.

امام علي (ع)

 

 

 

 سخن بامعنا
 

Senmons in Stones

William Shakespeare

 

 

And this our life, exempt from public haunt,

Finds tongues in trees, books in running brooks,

Sermons in stons, and food in every thing.

 

 

جهان ِ سخنگو

 ويليام شكسپير

 

 

اگر از غوغاي عالم و اشتغالات ِ زندگي دمي فارغ شويم

درختان را به هزار زبان سخنگو مي يابيم

در جويبارها كتاب مي خوانيم

و سنگ ِ موعظه مي شنويم

و گوهر ِ نيكي را در هر چيز مي بينيم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:3  توسط جوياي معنا  | 

عشق با شکوه ترین و زیباترین محملی است که می توان برای انتقال پیام از آن استفاده کرد ومن تعجب می کنم که چرا همه سعی می کنند با زبان سر آن را شرح دهند و هیچ کس این جرات را به خود نمی دهد که گام پیش نهد و بدون کلام به زبان عشق سخن بگوید و سخن اهل عشق را بدون کمک گرفتن از گوشهایش و تکرار کلمات بفهمد !

 

جملاتي كوتاه از كتاب عشق و شور زندگي۵

نویسنده : باربارا دی آنجلیس

مترجم: هادی ابراهیمی

 

هرگاه به عشق و شورزندگی تسلیم می شوید و بر نیاز و گرایش خود به خوشبختی و خوشحالی ، رضایت و حقیقت صحه بگذارید خود به خود به سر چشمه ی زندگی می پیوندید که درون خود شما وجود دارد .

ناگهان حس بالایی از قدرت ، هدفمندی و ارتباط با چیزی به مراتب بزرگتر از آن چه تا آن زمان آن را به عنوان " خویشتن خویش " می شناختید ، سرتاسر وجود شما را فراخواهد گرفت .

آن گاه در می یابید که ایمان همان امید و امیدواری نیست و اصولا هیچ ارتباطی نیز با آن ندارد . در خواهید یافت که ایمان نوعی خود باوری و اعتماد به نفس است . ایمان به نوعی علم به این که آگاهی و شعور کیهانی به شکل " شما " و " در شما " به جریان افتاده و به کار گرفته شده است .

 

به شکوه و اعجاز هستی و جهان پیرامون خود نگاهی بیاندازید . همه جا را غرق در زیبایی خواهید دید . این زیبایی ها عشق درون شما را صدا می زنند و فرا می خوانند .

شکوه و جلال جهان هستی را نظاره کنید و شکوه و جلال خود را به یاد آورید هرگاه به خود اجازه دهید تا هستی و آفرینش را با تمامی شکوه و عظمت آن حقیقتا نظاره کنید ، آن گاه به قطعیت اقتدار ، زیبایی و عشق وشور زندگی در خودتان پی خواهید برد زیرا شما نیز بخشی از همین شکوه و عظمت هستید .

گویی آفریدگار هستی به شما می گوید : من تو را دوست دارم . من عاشق تو هستم . به همین دلیل این همه زیبایی ها را برای تو آفریده ام .

 

عشق نور است که هر چه را در مسیرش قرار بگیرد – از جمله قلب ها را – از خود روشن می سازد .

 

هر چه بیشتر عشق بورزید ، عشق و شور زندگی بیشتری به شما روی خواهد آورد .

 

هر چه بیشتر عشق بورزید دیگران نیز مجوز آن را خواهند یافت تا عشق بیشتری به شما و نیز دیگران بورزند .

 

 

 

بدین ترتیب موهبت عشق و شور زندگی دست به دست و سینه به سینه خواهد گشت بارها و بارها .

آیا به راستی این معجزه ای کم نظیر نیست ؟

هرگز نمی توان برای تاثیری که عشق شما بر جهان هستی خواهد گذشت پایانی متصور شد .

 

زندگی هر یک از شما این توانایی و قابلیت را دارد که عالی و فوق العاده باشد . هر یک از شما نیز این توانایی و قابلیت را در خود دارید که از زندگی خود تا سر حد کمال لذت ببرید . کلید این معما در زندگی همراه با عشق و شور زندگی نهفته است .

 

همه هست آرزويم...!


همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى

چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!

به كسى جمال خود را ننموده‏يى و بينم

همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گويى!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويى!

به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم

شده‏ام ز ناله، نالى، شده‏ام ز مويه، مويى

همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!

چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟

چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويى؟

شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!

من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويى؟!

بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!

سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!

نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويم

نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى

ز چه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!

رخ شيخ و سجده‏گاهى، سر ما و خاك كويى

بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى

بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى!

نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكين

كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى‏

"فصيح الزمان شيرازى" (رضوانى)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 18:16  توسط جوياي معنا 

باید یاد بگیری که بی واسطه و مستقیم ، خودت با ناشناختنی رودررو شوی و از او بخواهی که انرژی و اقتدار و زمان و مکان مناسب برای جابجایی نقطه استقرار آگاهی خود و دیگران را برایت فراهم سازد و بعد تو در کمال حیرت می بینی که فقط با این دعوت و در خواست ساده ، جابجایی رخ می دهد و همان می شود که تو خواسته ای .

 

 

جملاتي كوتاه از كتاب عشق و شور زندگي۴

نویسنده : باربارا دی آنجلیس

مترجم: هادی ابراهیمی

 

عشق واقعی از روح شما نشات می گیرد

این نوع از عشق ناب هنگامی که خود را دردل وجان دیگری می یابید شکل می گیرد و پیوند اعجاز گونه این دو را به جشن و سرور می نشیند .

 

درست در همان لحظه که عشق شما خود را به نوعی ابراز می کند حال چه از طریق آغوشی گرم ، نگاهی محبت آمیز یا رفتاری مهربانه ، به قلمرو بی زمان قلب گام نهاده اید مهم نیست پیش از آن چه اتفاقی افتاده است . تنها این مهم است که چه اتفاقی خواهد افتاد .

تمامی آن چه براستی اهمیت دارد همین لحظه است . تنها این عشق است که مهم است .

 

منتظر نمانید عشق شما را پیدا کند

زمین حاصلخیزی بیافرینید تا بذر عشق به سادگی در آن جوانه زند و رشد کند خود را تمام و کمال و تا آن جا که در توان دارید با صداقت تمام به رابطه تان متعهد و پای بند کنید

قدرت تعهد بذر عشق میان شما و معشوق را آبیاری خواهد کرد و به آن این امکان را خواهد داد تا در قلب شما به بار بنشیند .

 

به دنبال نکات مثبت و نقاط قوت دیگران باشید تا آن ها را پیدا کنید .

آن گاه دیگر بیست دقیقه با او باشید یا بیست سال تفاوتی نخواهد داشت .

زمانی را که در این حال سپری کنید ، با عشق سپری می شود زیرا در تمام طول این مدت شما در جست و جوی همین عشق بودید و همین عشق بود که بدان دست می یافتید .

 

آن نوع از عشق که فراتر از بدن و جسم ماست هنگامی ظهور می کند که با تمام وجود – و نه تنها به جسم خود – به معشوق عشق بورزیم .

این عشق برتر تنها هنگامی خود را نشان می دهد که با فکر و ذهن و قلب و روح خود به فکر و ذهن و قلب و روح خود به فکر و ذهن و قلب و روح معشوق عشق بورزیم .

سپس تمامی سلول های بدن ما از عشق به معشوق خواهد لرزید .

این همان عشقی است که درایثار و از خود گذشتگی نهفته است .

 

شور زندگی ترانه ای است که عشق می سراید

شور زندگی همان عشق است که به حرکت در آمده است

عشق و شور زندگی هنگامی نصیب تان می شود که آتش عشق را گرامی بدارید و بیاموزید که همواره آن را روشن و فروزان نگه دارید .

 

شما قدرت و توان آن را دارید که زندگی ای رضایت بخش و سرشار از غنای روحی بیافرینید .

شما توان آن را دارید که به زندگی خود معنا وهدفی برتر ببخشید .

این توان تنها در عشق و شور زندگی شما نهفته است . جرات و شهامت آن را به خود راه دهید تا عشق و شور زندگی را با خود به هر کجا که می روید ببرید .

جرات و شهامت آن را به خود راه دهید تا عشق و شور زندگی تان را به هر کس که خواستید و دوست داشتید نشان دهید .

 

هرگاه زندگی با عشق و شور را بر می گزینید زندگی نیز عشق و شور خود را برای شما بر خواهد گزید .

 

کارتان را با عشق انجام دهید .

با تشکر و قدر دانی تمام به سر کار بروید .

و با عشق و شور تمام به آن دل بدهید .

این یگانه شغل و تنها وظیفه اصلی شما بر روی زمین است .

اینکه عشق بورزید . می توانید آن را هر زمان یا در هر کجا نیز انجام دهید .

هرگاه خود را با تمامی وجود وقف لحظه لحظه ی شغل ، کار و نیز زندگی تان کنید ، آن گاه موفقیت و دستیابی واقعی را تجربه خواهید کرد و رضایت و اقناع حقیقی را احساس خواهید نمود .

 

هنگامی که عاشق زندگی می شوید

دنیا را درست همچون عشاق از پس دیدگان عشق به این معناست که زیبایی را در تمامی چیزهای این عالم ببینید و از راز و رمز و اعجاز هر لحظه به شگفتی و حیرت در آیید و در همه کس و همه چیز به دنبال عشق باشید .

 

مهم نیست چه کسی هستید ، چه شغلی دارید یا چگونه وقت خود را می گذرانید . هر روزه فرصت های بی شماری در اختیار دارید تا زندگی اطرافیان خود را از خود متاثر سازید . چه آنان که می شناسید شان و چه آنان که برایتان بیگانه اند .

چگونه ؟

 

به عشق و شور زندگی خویش اجازه دهید خودش را ظاهر کند . از طریق کلمات ، چشمان ، اعمال ، و حتی با زبان بی زبانی قلبتان

نمود و ظهور عشق و شور زندگی در شما دعوتی است از دیگران تا عشق و شور زندگی آنان نیز خد را نشان دهد .

ایمان تنها زاده ی عشق و شور زندگی است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 17:1  توسط جوياي معنا 

هستی به سه بخش شناخته و ناشناخته وناشناختنی تقسیم می شود و ناشناختنی هرگز شناخته نمی شود . اگر خوب ناشناختنی را دریافته باشی ، می فهمی که هر کاری از او بر می آید و جابجایی نقطه ادراک ساده ترین کاری است که او می تواند انجام دهد .

 

 

جملاتي كوتاه از كتاب عشق و شور زندگي۳

نویسنده : باربارا دی آنجلیس

مترجم: هادی ابراهیمی

 

آخرین بار که به عشق و شور زندگی نهفته در وجود خود اجازه دادید تا بیرون آید کمی بازیگوشی کند کی بود ؟

آخرین باری که از بازی با بچه هایتان به همان اندازه ی آنها لذت بردید ، کی بود ؟

آخرین باری که از زنده بودن خود به هیجان آمدید کی بود ؟

نگران نباشید دیگران درباره شما چه فکر می کنند

به این فکر نکنید که آن چه را دوست دارید انجام بدهید چقدر عملی ، مفید ، یا موثر است .

مضحک باشید ، عاشق باشید ، با شور و حال زندگی کنید خودتان باشید .

 

تسلیم عشق خود شدن ، همان تسلیم شدن به چیزی یا کسی بیرون از شما نیست

بلکه تسلیم شدن در برابر قدرت عشق و شور و شعف درونی خود شماست

این نوع تسلیم شدن همان تسلیم شدن در برابر خود واقعی تان است .

 

چنانچه می خواهید راه خود را به سوی عشق و شور زندگی باز یابید باید راه دل و قلب خود را باز یابید آنجا ، درمرکز وجودی شما ، تمامی آن چه هستید سکونت دارد

شما خود نور هستید شما شور و شادمانی هستید شما از جنس عشق هستید .

 

احساس شهوت تنها نقطه ی آغازین عشق ورزی و نمود فیزیکی و جسمانی نیاز و گرایشی محض و نامحدود به زمان است . چرا که هسته ی مرکزی عشق و جاذبه ی جسمانی نیز چیزی نیست جز میل ونیاز به آمیزش ، یگانگی ، نکاح و اتحاد با معشوق گرچه در ظاهر این بدن شماست که بدن معشوق را لمس می کند اما در واقع این روح شماست که از طریق بدنتان به نوازش روح معشوق می پردازد .

 

از عشق و جاذبه جسمانی خود بپرسید : چرا می خواهی او را در کنار داشته باشی ؟ چرا می خواهی با او همبستر شوی ؟ سپس به زبان حال دل خود گوش دهید تا پاسخ را بیابید. خواهید دید که ندای کوچکی در اعماق قلب تان پاسخ خواهد داد : تا با او یکی بشوم و به یگانگی و وحدت وجود آغازین خود باز گردم .

 

عشق از آنجا که با معشوق پیوند می خورید آغاز می گردد و تا حرکت موزون و هماهنگی روح هایتان امتداد می یابد .

هنگامی که جان هایتان یکی می شوند ، آن گاه با تمامی وجود عشق خواهید ورزید دیگر چیزی بین شما نیست که از جنس عشق نباشد .

پیوند مقدس همین است .

شور و شعف ، وجد و شادمانی واقعی هم ، این است .

 

تنها با عشق میان دلهای شماست که عشق میان شما عمق و استحکام واقعی خود را نشان خواهد داد .

 

عشق ماندگار هرگز بر جاذبه ی جسمانی میان شما و معشوق که همواره در حال تغییر است متکی نیست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:31  توسط جوياي معنا 
 

ترس ، مرگ ، فقر شدید ، شکست های بزرگ ، لذت ، ورزش و کار سنگین ، گرسنگی و تشنگی همه و همه برای جابجایی نقطه استقرار آگاهی معجزه می کنند . اما فقط جابجایی مهم نیست و محلی که قرار است مکان بعدی مرکز ثقل آگاهی باشد بسیار اهمیت دارد و چه بسا رفتن به نقطه بعدی منجر به افت شدید انرژی حیاتی و اقتدار فرد گردد و او دیگر نتواند به احساس و ادراک و هویت والا و شایسته خود برسد .

 

جملاتي كوتاه از كتاب عشق و شور زندگی۲

نویسنده : باربارا دی آنجلیس

مترجم: هادی ابراهیمی

 

 

هر شروع دوباره ، هر رشد و تحول درونی و هر تغییر مسیری که همواره از عشق و نیاز و گرایش درونی آغاز شده باشد به سمت حقیقت ، خوشحالی ، خوشبختی و آزادی بیشتر است .

 

در سرتا سر طول زندگی باز همان عشق است که یگانه حامی و ناجی شماست .

 

این همان عشق است که شما را در طی طریق به سوی خودکاوی و خود شناسی یک دم تنها نمی گذارد ، آن هم هنگامی که نمی دانید به کدامین سو روانید و در پی کدامین گم گشته اید .

 

هنگامی که منتظرید دیگران هیجان را به زندگی شما باز گردانند ، برای تولید عشق و شور و نشاط به آنان وابسته می شوید و تماس خود را با منبع عشق درون خود از دست می دهید .

 

هنگامی که برای احساس کردن متکی بر تحریکات خارجی می شوید کنترل زندگی و نیز سر زندگی خود را به دست آن ها می سپارید .

عشق و شور زندگانی را از درون خودتان جست و جو کنید . سر زندگی و زنده بودن را تنها از درون خودتان جویا شوید .

 

هر چه تعهد خود را نسبت به چیزی بیشتر کنید ، عشق و شور و حال بیشتری نسبت به آن چیز در خود احساس خواهید کرد .

 

هر کاری انجام می دهید آن را با تعهد انجام دهید .

 

عاشق هر که هستید ، با وفاداری به او عشق بورزید .

 

هر انتخابی که می کنید به آن پایبند باشید .

 

آن گاه هر کاری که از شما سر بزند سرشار از عشق و شور زندگی خواهد بود.

تمامی روابط شما از عشق خواهد درخشید .

 

انتخاب های شما همگی از سر عشق خواهند بود .

 

 

هرگز اجازه ندهید ترس شما را به " بی تفاوتی " سوق دهد .

 

به گونه ای از عشق و شور خود مراقبت و پاسداری کنید که گویی گرانبهاترین دارایی شماست .

 

به گونه ای از آن دفاع کنید که گویی عزیزترین دوست و رفیق شماست .

 

آن گاه خواهید دید که زندگی با لطف و محبت ، زیبایی ، رحمت ، شادی ، نشاط و شور و سرزندگی به شما پاسخ خواهد داد .

 

خود را به لحظه اکنون بسپار و امکانات آن را در خود راه بده تصویر ذهنی خود را از آن چه باید باشد رها کن

تعابیر ، پیش فرض ها و پیش داوری های خود را رها کن

دست از کنترل وقایع و رویدادها بردار و آن ها را به حال خود رها کن . رها کن حال شرایطی فراهم آورده ای تا اعجاز در آن ظهور کند .

حال دریچه ای گشوده ای تا ناشناخته ها امکان ورود پیدا کنند .

حال در قلب خود جایی برای عشق و شور زندگی باز کرده ای .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:5  توسط جوياي معنا  |