|
چیزی بنام خواب یا بیداری وجود نداردماهمیشه بیداریم،فقط وقتي می خوابیم بیدارترمیشویم ! سخن بامعنا
Wonderful Shadows William Shakespeare What is your substance, whereof are you made, That millions of strange shadows on your tend? Since every one hath, every one, one shade, And you, but one, can every shadow lend. Describe Adonis, and the counterfeit, Is poorly imitated after you; On Helen's cheek all art of beauty set, And you in Grecian tires are painted new: Speak of the spring, and foison of the year; The one doth shadow of your beauty show, The other as your bounty doth appear; And you in every blessed shape we know. In all external grace you have some part, But you like none, none you, for constant heart. سايه هاي شگفت ويليام شكسپير تو از كدامين گوهري كه هزاران هزار سايه هاي شگفت، خود را در تو مي آويزند؟ و اين چگونه تواند بود كه هر سايه اي را صورتي و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينم، و تو تنها يك چيز، و تو تنها يك ذات، و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر؟ اگر جمال ِ آدونيس را وصف كرده اند، مجملي از جمال ِ تو گفته اند؛ و اگر چهره ي هلن را كه مجموعه ي زيبايي است به تمام و كمال ستوده اند، شبحي ناتمام از جمال ِ تو تصوير كرده اند؛ و اگر از بهار و تابستان سخن گويند، اين يك سايه ي حسن ِ تو و آن يك سفره ي احسان ِ توست. ما تو را در تمامي صورت هاي قدسي مي شناسيم و در هرچه بديع و زيباست، نشاني از تو باز مي يابيم. اما در حسن ِ خلق و وفاي عهد نه تو به كس ماني و نه هيچ كس به تو مانـَد.
به ما نگفتند
![]()
گفتند: تو كه بيايى خون به پا مى كنى، جوى خون به راه مى اندازى و از كشته پشته مى سازى و ما را از ظهور تو ترساندند. درست مثل اينكه حادثهاى به شيرينى تولد را كتمان كنند و تنها از درد زادن بگويند. ما از همان كودكى، تو را دوست داشتيم . با همه فطرتمان به تو عشق مىورزيديم و با همه وجودمان بى تاب آمدنت بوديم. عشق تو با سرشت ما عجين شده بود و آمدنت ، طبيعىترين و شيرين ترين نيازمان بود. اما ... اما كسى به ما نگفت كه چه گلستانى مى شود جهان ، وقتى كه تو بيايى. همه، پيش از آنكه نگاه مهرگستر و دستهاىعاطفه تو را توصيف كنند، شمشير تو را نشانمان دادند. آرى ، براى اينكه گلها و نهالها رشد كنند، بايد علفهاى هرز را وجين كرد و اين جز با داسى برنده و سهمگين ، ممكن نيست. آرى ، براى اينكه مظلومان تاريخ ، نفسى به راحتى بكشند، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاك ماليد و نسلشان را از روى زمين برچيد. آرى ، براى اينكه عدالت بر كرسى بنشيند،بايد سرير ستم آلوده سلطنت را واژگون كرد و به دست نابودى سپرد. و اينها همه ، همان معجزهاى است كه تنها از دست تو برمىآيد و تنها با دست تو محقق مىشود. اما مگر نه اينكه اينها همه مقدمه است براى رسيدن به بهشتى كه تو بانى آنى . آن بهشت را كسى براى ما ترسيم نكرد. كسى به ما نگفت كه آن ساحل اميد كه در پس اين درياى خون نشسته است، چگونه ساحلى است؟! كسى به ما نگفت كه وقتى تو بيايى: پرندگان در آشيانههاى خود جشن مى گيرند و ماهيان درياها شادمان مىشوند و چشمه ساران مى جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مىكند به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى: دلهاى بندگان را آكنده از عبادت و اطاعت مى كنى و عدالت بر همه جا دامن مى گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه كن مىكند و خوى ستمگرى و درندگى را محو مىسازد و طوق ذلت بردگى را از گردن خلايق برمى دارد به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى ساكنان زمين و آسمان به تو عشق مى ورزند، آسمان بارانش را فرو مى فرستد، زمين ، گياهان خود را مىروياند... و زندگان آرزو مىكنند كه كاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقيقى را مىديدند و مىديدند كه خداوند چگونه بركاتش را بر اهل زمين فرو مىفرستد. به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى همه امتبه آغوش تو پناه مىآورند همانند زنبوران عسل به ملكه خويش. وتوعدالت را آنچنانكه بايد و شايد در پهنه جهان مى گسترى و خفتهاى رابيدار نمى كنى وخونى رانمى ريزى به ما نگفته بودند كه وقتى تو بيايى رفاه و آسايشى مىآيد كه نظير آن پيش از اين ، نيامده است. مال و ثروت آنچنان وفور مىيابد كه هر كه نزد تو بيايد فوق تصورش ، دريافت مىكند. به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى: اموال را چون سيل، جارى مىكنى ، و بخشش هاى كلان خويش را هرگز شماره نمى كنى به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى: هيچ كس فقير نمىماند و مردم براى صدقه دادن به دنبال نيازمند مى گردند و پيدا نمى كنند. مال را به هر كه عرضه مى كنند، مى گويد: بىنيازم اى محبوب ازلى و اى معشوق آسمانى! ما بىآنكه مختصات آن بهشت موعود را بدانيم و مدينه فاضله حضور تو را بشناسيم،تو را دوست مىداشتيم و به تو عشق مىورزيديم. كه عشق تو با سرشتها عجين شده بود و آمدنت طبيعى ترين و شيرين ترين نيازمان بود. ظهور تو بى ترديد بزرگترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد كرد. كلك مشاطه صنعش نكشد نقش مراد هركه اقرار بدين حسن خداداد نكرد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:36  توسط جوياي معنا
|
31 خردادماه 1360 سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران؛ فرمانده جنگهای نامنظم در دفاع مقدس، دانشمندی فرزانه، معلمی فداکار، عارفی مبارز و سردار رشيد سپاه اسلام.
از مناجاتهای شهيد بزرگوار: " ترا شكر مي كنم كه از پوچي ها، ناپايداري ها، خوشي ها و قيد و بندها آزادم كردی و مرا در طوفانهای خطرناك حوادث رها ننمودی، و در غوغای حيات، در مبارزه با ظلم و كفر غرقم كردی، لذت مبارزه را به من چشاندی، مفهوم واقعی حيات را به من فهماندی... فهميدم كه سعادت حيات در خوشی و آرامش و آسايش نيست، بلكه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با كفر و ظلم و بالاخره در شهادت است. خدايا ترا شكر مي كنم كه به من نعمت " توكل " و " رضا" عطا كردی، و در سخت ترين طوفانها و خطرناكترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادی كه با سرنوشت و همه پستی ها و بلنديهايش آشتي كردم و به آنچه تو بر من مقدر كرده ای رضا دادم. خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در كوير تنهايی انيس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نااميدی، دست مرا گرفتی و كمك كردی... كه هيچ عقل و منطقی قادر به محاسبه پيش بينی نبود، تو بر دلم الهام كردی و به رضا و توكل مرا مسلح نمودی، و در ميان ابرهای ابهام و در مسيری تاريك مجهور و وحشتناك مرا هدايت كردی."
گوشه هايی از وصيت نامه شهيد چمران: "... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم. عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است
براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ..."
روح بلند و آسماني اش قرين رحمت واسعه ي الهي باد ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 16:56  توسط جوياي معنا
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ فاطمه، فاطمه است از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک " زن " بود، آن چنان که اسلام میخواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند. اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”. و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم: خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است. معرفي چندسايت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:41  توسط جوياي معنا
السلام عليک اي عصاره عصمت، اي ترنم باران وحي و اي کوثر رسول
زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...
اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! در شکوه مقام تو حيرانيم که معنويت رشته هاي چادرت دست نياز مي آويزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه مي زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تنها، سراي درد و رنج تو بود. تو که در آينه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي. اي بانوي ارمغاني معراج! اي الگوي عفاف آب و آيينه! دنيا را واگذاشتي. تو بايد ناشناخته بماني که همگان گنجايش شناخت تو را ندارند. مزار تو بايد مخفي بماند که چشم ها را ياراي گريه تا قيامت بر آن نيست. جهان بايد در حسرت نامت بسوزد و يتيمانه دنبال مزار بي نشاني بدود. تو در کالبد زمان نمي گنجي. سراي خاکي، منزلگاه تو نبود و آفتاب شرمنده از نگاهت ماند. فقط خاموشي و سکوت شب بود که مي توانست تو را تا بي نشاني مزارت تشييع کند. او همراز شب هاي درد و فراق تو بود. او سخن گفتن تو را با فرشتگان شنيده بود. سرگرداني و پريشاني ماه، تاوان امروز بي عاطفگي و نامردي اهالي مدينه است که در هنگامه شعله خيز در و ديوار، بر پيشاني تاريخ، داغ ننگ زدند. بر آسمان پر اندوه مدينه اقتدا مي کنيم، بر روانت سلام مي فرستيم و شهادت جانگدازت را به فرزندت؛ به منتقم آخرينت تسليت مي گوييم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:37  توسط جوياي معنا
من هیچ وقت کمکی به تو نکرده ام جز اینکه فقط انگشت سبابه ام را به سویی گرفته ام و به تو گفته ام که یکی از جهت های رسیدن به خانه دوست آنجاست . همیشه در زندگی این تو هستی که باید سر جلسات امتحان ظاهر شوی و پاسخگوی جواب های خودت باشی !
تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد. گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر" اثر پائولو کوئیلو
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:8  توسط جوياي معنا
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:55  توسط جوياي معنا
تو در نیمه راه معرفت هستی و این فقط تو نیستی همه در نیمه راه معرفت هستند ! راهی برای بازگشت نداری و این نه تو بلکه هیچکس راهی برای بازگشت ندارد ! چاره ای نیست جز اینکه مصمم و مقتدر به جلو رفت ! هیچ چیز واقعی وجود ندارد و این ناشناختنی است که به چیزها اجازه می دهد در مدت زمانی مشخص واقعی شوند .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 7:51  توسط جوياي معنا
عاشق واقعی برای تماس با معشوق نیازی به رویارویی با معشوق و رد و بدل کردن حتی یک کلمه ندارد . او پیام محبتش را به جریان اشتیاق درونش می سپارد و بالافاصله این پیام به گوش دل محبوبش می رسد . اینها که می بینی در بدر به دنبال کلمه ای برای شرح عشق خود می گردند معنای عشق را نمی فهمند و فقط خود را گول می زنند . این آدمها را حتی سوسکها نیز قبول ندارند ! خدا در زندگي كودكان
![]() مريم 5 ساله از مادرش پرسيد: مامان خدا كيه؟ مادر گفت: خداوند يك نيروي خيلي بزرگيه كه دنيا را آفريده. مريم پرسيد: نيرو چيه؟ مادر گفت: يعني خدا قويه، خيلي قوي. مريم پرسيد: پس خدا مثل باباست؟ مادر گفت: نه عزيزم! خدا كه آدم نيست. مريم گفت: يعني مثل اون كه ديروز توي فيلم ديديم؟ مادر آشفته در حالي كه لب هايش را مي گزيد با عصبانيت گفت: استغفرالله! نه بچه! اين حرف هاي زشت را نزن. خدا يك نور درخشان و بزرگه. مريم پرسيد: يعني يك لامپ خيلي بزرگ مثل اون هايي كه تو شهر بازيه؟ مادر گفت: نه مثل نور لامپ، يعني... و بعد مستأصل گفت: بچه چقدر سؤال مي كني برو دنبال بازي ات! مريم با نگاهي حيران و منتظر، و ذهني پر از سؤال هاي بي جواب ساكت شد و در دل با خودش مي گفت: يعني خدا كيه؟! پانزده سال بعد وقتي مريم دانشجوي سال سوم دانشگاه بود به خاطر نگارش مقاله اي راجع به مبدأ آفرينش جايزه اول سميناري را از آن خود كرد و مادر در حالي كه با تمام وجود به مريم افتخار مي كرد خدا را سپاس مي گفت كه دخترش جواني عارف و خداشناس شده است. در همين حال خاطرات را مرور مي كرد و متحير بود چگونه در طول اين سال ها دخترش اين قدر متحول شده است. آيا او همان دختر بچه ديروز با آن سؤالات عجيب است؟
ادامه مطلب .....http://tebyan.net/Index.aspx?pid=14898
گيسوان حسرت
![]() يوسف مصري نمي آيد به كنعان دلم بازسر را مي گذارد غم به دامان دلم بي حضورچتر دستانت ببين يعقوب وار مانده ام امشب دوباره زير باران دلم خوب مي داني زليخاي جنون با من چه كرد پاره شد در ماتم عصمت گريبان دلم نوح من ! خاصيت عشق است امواج بلند كشتي ات را بشكن و بنشين به طوفان دلم كي بهارت مي وزد بر گيسوان حسرتم كي نگاهت مي شود اي خوب مهمان دلم ؟ تا بگويي با من از عرياني اندوه خويش تا بگويم با تو از اسرار پنهان دلم بوي پيراهن مرا كافي است تا روشن شود چشم تاريك و شب خاموش كنعان دلم فاطمه تفقدي
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 16:14  توسط جوياي معنا
|
بله دوست من -- عشق ، ترس ، حیرت ، کینه و هزاران احساس دیگر هر کدام برای خود محمل و بستری برای انتقال پیام هستند و واقعا جای تاسف دارد که اکثر انسانها این محمل های عالی تبادل اطلاعات را از یاد برده اند و به ابتدایی ترین ابزار انتقال اطلاعات یعنی زبان و گوش و از اینها بدتر کلمات ! چسبیده اند ! ؟ هر وقت دیدی که کسی احتیاج به مترجم زبان عشق دارد او را پیش من بفرست . اول به او خواهم آموخت که زبان و گوش سر را فراموش کند .
سخن عشق : عزت مومن در بينيازيش از مردم است و آزادگي و عزت در قناعت نهفته است. حضرت محمد (ص) سخن بامعنا
Contentment William Shakespeare My crown is in my heart, not on my head; Not deck'd with diamonds and Indian stones, Nor to be seen: my crown is called content; A crown it is that seldom kings enjoy. تاج ِ خرسندي ويليام شكسپير تاج من بر سرم نيست تاج ِ من بر قلب ِ من جاي دارد كه الماس و فيروزه آن را نياراسته و از ديده ها پنهان است تاج ِ من، خرسندي ِ من است كه به ندرت پادشاهي را از آن بهره داده اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:4  توسط جوياي معنا
آیا هیچ به این موضوع فکر نکرده ای که عشق و احساس دوست داشتن هم می تواند یک محمل و بستر عالی برای انتقال پیام بین انسانها و موجودات هستی باشد ؟ آیا تا به حال متوجه نشده ای که عاشقان برای سخن گفتن نیازی به حرف زدن ندارند و از فرسنگها فاصله می توانند با یکدیگر تماس بگیرند و پیام مخابره کنند! ؟ آیا آنقدر مشغول زبان سر بوده ای که تا به حال به این موضوع ساده فکر نکرده ای که چرا می توانی با شنیدن فقط یک موسیقی ساده از انسانهایی در آن سوی کره ارض احساس آنها را دریابی و با آنها ارتباط برقرار سازی ؟
سخن عشق :
در لذتي كه پشيماني به دنبال دارد، خيري نيست. امام علي (ع)
سخن بامعنا
Senmons in Stones William Shakespeare And this our life, exempt from public haunt, Finds tongues in trees, books in running brooks, Sermons in stons, and food in every thing. جهان ِ سخنگو ويليام شكسپير اگر از غوغاي عالم و اشتغالات ِ زندگي دمي فارغ شويم درختان را به هزار زبان سخنگو مي يابيم در جويبارها كتاب مي خوانيم و سنگ ِ موعظه مي شنويم و گوهر ِ نيكي را در هر چيز مي بينيم.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:3  توسط جوياي معنا
|
عشق با شکوه ترین و زیباترین محملی است که می توان برای انتقال پیام از آن استفاده کرد ومن تعجب می کنم که چرا همه سعی می کنند با زبان سر آن را شرح دهند و هیچ کس این جرات را به خود نمی دهد که گام پیش نهد و بدون کلام به زبان عشق سخن بگوید و سخن اهل عشق را بدون کمک گرفتن از گوشهایش و تکرار کلمات بفهمد !
جملاتي كوتاه از كتاب عشق و شور زندگي۵ نویسنده : باربارا دی آنجلیس مترجم: هادی ابراهیمی
هرگاه به عشق و شورزندگی تسلیم می شوید و بر نیاز و گرایش خود به خوشبختی و خوشحالی ، رضایت و حقیقت صحه بگذارید خود به خود به سر چشمه ی زندگی می پیوندید که درون خود شما وجود دارد . ناگهان حس بالایی از قدرت ، هدفمندی و ارتباط با چیزی به مراتب بزرگتر از آن چه تا آن زمان آن را به عنوان " خویشتن خویش " می شناختید ، سرتاسر وجود شما را فراخواهد گرفت . آن گاه در می یابید که ایمان همان امید و امیدواری نیست و اصولا هیچ ارتباطی نیز با آن ندارد . در خواهید یافت که ایمان نوعی خود باوری و اعتماد به نفس است . ایمان به نوعی علم به این که آگاهی و شعور کیهانی به شکل " شما " و " در شما " به جریان افتاده و به کار گرفته شده است . به شکوه و اعجاز هستی و جهان پیرامون خود نگاهی بیاندازید . همه جا را غرق در زیبایی خواهید دید . این زیبایی ها عشق درون شما را صدا می زنند و فرا می خوانند . شکوه و جلال جهان هستی را نظاره کنید و شکوه و جلال خود را به یاد آورید هرگاه به خود اجازه دهید تا هستی و آفرینش را با تمامی شکوه و عظمت آن حقیقتا نظاره کنید ، آن گاه به قطعیت اقتدار ، زیبایی و عشق وشور زندگی در خودتان پی خواهید برد زیرا شما نیز بخشی از همین شکوه و عظمت هستید . گویی آفریدگار هستی به شما می گوید : من تو را دوست دارم . من عاشق تو هستم . به همین دلیل این همه زیبایی ها را برای تو آفریده ام . عشق نور است که هر چه را در مسیرش قرار بگیرد – از جمله قلب ها را – از خود روشن می سازد . هر چه بیشتر عشق بورزید ، عشق و شور زندگی بیشتری به شما روی خواهد آورد . هر چه بیشتر عشق بورزید دیگران نیز مجوز آن را خواهند یافت تا عشق بیشتری به شما و نیز دیگران بورزند . بدین ترتیب موهبت عشق و شور زندگی دست به دست و سینه به سینه خواهد گشت بارها و بارها . آیا به راستی این معجزه ای کم نظیر نیست ؟ هرگز نمی توان برای تاثیری که عشق شما بر جهان هستی خواهد گذشت پایانی متصور شد . زندگی هر یک از شما این توانایی و قابلیت را دارد که عالی و فوق العاده باشد . هر یک از شما نیز این توانایی و قابلیت را در خود دارید که از زندگی خود تا سر حد کمال لذت ببرید . کلید این معما در زندگی همراه با عشق و شور زندگی نهفته است .
|
|