|
مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد
یادداشت سوم:تو هماني كه مي بيني! نوشته:فرامرز کوثری
...........ادامه ازقبل منظور خدامراد را نفهميدم. با احتياط پرسيدم:” ببخشيد! متوجه منظور شما نمي شوم. طبيعي است كه هميشه در مقابل هر انساني و در واقع در مقابل كل بشريت يك گزينه بيشتر وجود ندارد و آن همين اتفاقي است كه همين الآن در حال رخ دادن است!؟“ خدامراد تبسمي كرد و گفت:” طوري ديگر منظورم را بيان مي كنم. در واقع با دادن يك جواب سوال را دوباره مي سازم. من ادعا مي كنم كه اگر همين الآن بي جهت اين گياهي كه الآن زير پاي ما سبز شده را بكنم و نگذارم زندگي اش را تا آخر ادامه دهد . با اينكار آينده اي كه مي توانست طور ديگري باشد را كلا دگرگون سازم و آينده اي ديگر ايجاد كنم!“ با خنده گفتم:”خوب طبيعي است كه براي گياه بايد چنين باشد. شما با بيرون كشيدن آن از زير خاك در واقع او را كشته ايد. و ديگر آينده اي براي اين گياه وجود ندارد. چرا كه شما با اينكار آينده را از او گرفته ايد. او مي ميرد و امروز زير نور خورشيد پژمرده مي شود و هفته ديگر پودر مي شودو جذب خاك. بنابراين اينكه مي گوئيد آينده را از گياه گرفته ايد حرفي است كاملا منطقي و بيشتر به يك جدل فلسفي شبيه است.“ خدامراد در حالي كه همچنان تبسم معني داري روي لبانش وجود داشت ادامه داد:” من نگفتم آينده گياه! من گفتم كه با اينكار كل آينده بشريت! يعني آينده خودم ، تو ، همه انسان ها و حيوانات روي زمين و حتي سرنوشت نسل آينده را كلا دگرگون مي سازم و رودخانه زندگي را در جهتي متفاوت شناور مي سازم. من از يك تغيير و تحول بنيادي در كل هستي و جريان انرژي حياتي در كل عالم صحبت مي كنم!“ كمي سكوت كردم. بعد از لختي تامل در حالي كه شانه هايم را بالا مي انداختم گفتم:” خوب كه چي! به خاطر ذات سيستمي و ارتباط كامل و دروني تمام اجزاي عالم بديهي است كه مي توان گفت به تعبيري سرنوشت اين گياه كوچك بياباني روي سرنوشت كل هستي اثر مي گذارد. چه نتيجه اي مي خواهيد از اين بحث بگيريد!؟“ خدامراد پاسخ داد:” اكنون دوباره سوالم را مي پرسم :” به نظر تو همين الآن در مقابل من و تو براي آينده اي كه من آن را يك ساعت ديگر فرض مي گيرم چند گزينه انتخابي وجود دارد!؟“ كمي فكر كردم و جواب دادم:” ببينيد! با فرض اينكه هر لحظه ممكن است رهگذري در اين سو و آن سوي جهان گياهي را از هستي ساقط كند! يا موجودي را از بين ببرد كه اين موجود مي تواند حتي انساني ديگر باشد. پس هر لحظه در مقابل ما بي نهايت آينده وجود دارد. بي نهايت آينده و سرنوشتي كه هر لحظه به صورت كاملا بنيادي از اساس تغيير مي كند و رقم مي خورد. و اين يعني ما در مقابل ميلياردها ميليارد گزينه قرار داريم كه هيچ تضميني براي انتخاب بهترين گزينه وجود ندارد. اما اين چه فايده اي براي ما دارد. وقتي تعداد گزينه ها از حد فهم و انتخاب ما فراتر رفت عملا سودمندي آن نيز بي ارزش مي شود و ديگر دليلي ندارد كه فكر خود را روي آنها خسته كنيم.“ خدامراد گفت:” اينها كه گفتي عوامل موثر بيروني بودند كه روي گزينه هاي بعدي زندگي ما اثر مي گذارند. من مي خواهم به چيزي قوي تر در زندگي اشاره كنم تحت عنوان هنر رويابيني يا ديدن گزينه ها قبل از وقوع. مي خواهم بگويم كه اگر تو بتواني چيزي را كه آرزومندش هستي را به صورت كاملا واضح وشفاف و كاملا واقعي در درون سينماي درون سرت ببيني و با تمام وجود در تمام صحنه هاي اين فيلم سينمايي دروني خود حس كني. آنگاه مي تواني كائنات را وادار كني تا آن خواسته تو را از بين ميليونها گزينه اي كه در اختيار دارد براي تو واقعي سازد.“ دستم را به نشانه اعتراض بالا بردم و گفتم:” صبر كنيد! شما مي گوئيدكه هر انساني اين قدرت را دارد كه قبل از وقوع يك اتفاق آن را در درون ذهن و ضمير و وجود خودش شبيه سازي كند . و اگر اين شبيه سازي كاملا واضح و شفاف و قانع كننده باشد و آن انسان بتواند تمام جزئيات حسي آن اتفاق را با تمام وجود لمس كند و بدون اينكه در دنياي خارج نمودي داشته باشد در درون خودش بازسازي و تقويت و درك نمايد. پس كائنات يا هستي با تمام امكاناتش دست به دست هم مي دهد و آن رويا را براي او محقق مي سازد. و اين يعني كائنات ديگران يعني ديگر انسان ها و موجودات عالم و حيوانات و گياهان و سنگ و خاك و خورشيد را وادار مي كند تا براي آرزو و خواسته اين انسان جاي خالي باز كنند و آرزو و خواسته شبيه سازي شده در درون ذهن اين انسان را واقعي سازند. اين يعني تك تك انسان هاي اطراف من مي توانند ازمن استفاده كنند براي اينكه آرزوهايشان را برآورده سازم!؟“
ادامه دارد....................
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 18:48  توسط جوياي معنا
|
خدايا مصيبت رفتن ماه رمضان ما را جبران کن و روز عيد و روزه گشودن را بر ما مبارک گردان. و آنرا براي ما از نيکوترين روزها براي عفو و پاک کننده ترين روزها براي گناه قرار ده. حضرت امام سجاد (ع)، الصحيفة السجادية عيد فطر، عيد آسودگي از آتش غفلت و رهيدگي از زنجير نفس، بر ميهمانان سي روز بندگي مبارک باد.
مهربان پروردگار! به پاسداشت مهرورزي تو، روزه گرفتيم و اكنون به نماز فطرت، پاك ميرويم و در آبي رحمتت روح و جان مي شوييم و تن پوش آمرزش بر تن مي نماييم. در اين لحظه هاي سبز استجابت، شاخه هاي نخل آرزو را در دست مي گيريم و ظهور موعود آخرين را از تو ميخواهيم
روز عيد فطر است. روز چيدن ميوه هاي شاداب فطرت که بر شاخسار يک ماه بندگي و امساک از خوردن و آشاميدن روييده است. روز شکرگزاري از نعمت رمضان و سفره گسترده اش، که همه جان هاي تشنه را از سبوي تشنگي خويش، سيراب گردانيد. و تو اي ماه ضيافت خدا، رمضان! با هزار جلوه آمدي و دل از کف ما ربودي. جانمان را در برکه مهرباني ات شستي و اينک خوان پرنعمتت را برچيدي و نورباران ما به آخر رسيد. سوداي رفتن تو اي ماه بهترين اندوه و هراس را يکباره در دل انداخته و چيني چشم، بهمراه سيني اسپند و قرآن به بدرقه ات آمده، پشت سرت آب ميريزد و دل اندوه از رفتن تو دارد و جان، هراس حفظ امانت تو را که در جريان يک ماه بندگي، آن را از تو گرفته است. وداع اي ضيافت الهي! مهربان پروردگارا! به پاسداشت مهرورزي تو روزه گرفتم و حال به نماز فطرت پاک مي روم و در آبي رحمتت روح و جان مي شويم و در اين لحظه هاي سبز استجابت، شاخه هاي نخل آرزو را در دست ميگيرم و ظهور موعود آخرين را از تو ميخواهم و اميد دارم که آن را عيدي اين روز بزرگ قرار دهي. مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد یادداشت سوم:تو هماني كه مي بيني! نوشته:فرامرز کوثری
...........ادامه ازقبل
نيم نگاهي به خدامراد انداختم. نور درخشان خورشيد سحرگاهي بر پيشاني براق و اندام موزون و كشيده استاد افتاده بود و او در حالي كه ذره اي ازاعتماد به نفس و اقتدار نگاهش كم نشده بود . مانند عاشق دلباخته اي كه مبهوت تماشاي جلوه گري و ناز و كرشمه معشوق خود است با احترامي زايدالوصف به صحنه مقابل خود خيره مانده بود. دوباره سرم را پائين انداختم و به حال خودم تاسف خوردم. با خود انديشيدم كه چه ساليان دراز و گرانقدري از زندگي خودم را صرف توجيه خودم و نشخوار افكار ساخته و پرداخته ذهن خودم ساخته بودم بي آنكه بدانم كه واقعيت زندگي بيرون چيزي به كلي متفاوت با اتفاقي است كه در ذهن من در حال رخ دادن است. من نمي توانستم خدامراد و حركاتش را درك كنم. و اين نه به خاطر عجيب و غير عادي بودن خدامراد بلكه به خاطر غلط بودن روش برخورد خودم با زندگي بود. من از طريق فكر و انديشه و نفي و اثبات با اتفاقات و حوادث زندگي ام برخورد مي كردم. حال آنكه در بيرون وجود من و در واقع در چند قدمي من زندگي به شكلي ديگر جريان داشت. به شكلي كه مي توانستم آن را شكل واقعي زندگي بنامم. و خدامراد يكي از كساني بود كه در اين شكل واقعي زندگي مشغول زندگي بود. روي زمين نشستم و سرم را روي زانوانم گذاشتم. چنددقيقه بعد ديدم كه خدامراد كنارم روي زمين نشسته است و از داخل كوله پشتي خود فلاسك چاي را بيرون آورده و در داخل ليوان هاي يك بار مصرف برايم چاي مي ريزد. بو و طعم چاي به طرز خارقالعاده اي متفاوت و فرح بخش بود. خدامراد اشاره اي به خورشيد و دامنه كوهستان انداخت و گفت:” يادبگير كه در زندگي اجزاي عالم را به صورت مجزا از هم نبيني. به محض اينكه خورشيد را جدا از كوهستان و علف هاي آن ببيني ، ديگر نمي تواني خورشيد واقعي را ببيني. همه چيز عالم وقتي دركنار هم قرار مي گيرند و با هم ديده مي شوند معناي واقعي خود را پيدا مي كنند. علت اينكه هميشه عاقلان و دانايان روزگار درمقابل عاشقان و عارفان كم مي آورند و ميدان را واگذار مي كنند اين است كه دانايان به خاطر ذات روند دانستن اجزا را از هم جدا مي كنند و با اسم گذاري روي اجزاي تفكيك شده عمل شناسايي را انجام مي دهند. غافل از اينكه به محض جدايش يك جزء از مجموعه اي كه در آن قرار دارد آن جزء همه داشته هايش را از دست مي دهد و ديگر نمي تواند نقش واقعي خودش را نشان دهد و معرفي كند. “ خدامراد سكوت كرد وموضوع صحبت را با طرح يك سوال عمدا تغيير داد. او پرسيد:” به نظر تو همين الآن در مقابل من و تو براي آينده اي كه من آن را يك ساعت ديگر فرض مي گيرم چند گزينه انتخابي وجود دارد!؟“ ادامه دارد....................
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:5  توسط جوياي معنا
|
مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد
یادداشت سوم:تو هماني كه مي بيني! نوشته:فرامرز کوثری تا جمعه بعد من هر روز و شب كوهستان را در خواب مي ديدم. عشق به ديدار استاد تمام هفته مرا بي تاب نگه داشته بود و وقتي صبح جمعه فرا رسيد زودتر از آنچه تصورش را داشتم در دامنه كوهستان و در ايستگاه اول نشسته بودم. آنقدر براي ديدار استاد عجله داشتم كه قبل از طلوع خورشيد خودم را به محل ملاقات كشانده بودم و به راستي چقدر باشكوه بود تماشاي خورشيد وقتي يكبار ديگر از آن سوي زمين بدينسو مي آيد! محو تماشاي طلوع خورشيد بودم كه ناگهان حضور خدامراد را در كنار خودم حس كردم. او با چنان غرور و صلابتي مقابل خورشيد ايستاده بودكه انگار يك سرباز جان بركف مقابل فرمانده خود خبردار ايستاده است. طرز ايستادن و احترامي كه براي طلوع خورشيد در شكل ايستادنش نشان مي داد براي لحظه اي مرا به خنده واداشت. با تبسم از او پرسيدم اينكه مقابلش ايستاده ايد خورشيد است. يك سياره فروزان كه با همه قشنگي اش چيزي بيش از ماده و اتم نيست! دليل ندارد كه در مقابل ماده و اتم تا بدينسان خبردار و محترمانه بايستيد. خدامراد بي آنكه در طرز ايستادنش تغييري حاصل شود پاسخ داد: ” تو خورشيد و ماده مي بيني و من ناشناختني بزرگ را مي بينم كه با بالا آوردن خورشيد خودش را به كل عالم نشان مي دهد. من و تو هميشه نمي توانيم از اين موهبت بزرگ بهره مند شويم . پس به جاي حرف زدن مثل من خبردار بايست و به خودنمايي و جلوه گري ناشناختني بزرگ از طريق طلوع خورشيد احترام بگذار. تنها از اين مسير است كه مي تواني درك كني ماده و اتم وقتي ميزبان مهماني بزرگ مانند ناشناختني مي شوند چه جذابيت و ابهتي را پيدا مي كنند و تا چه ميزان قابل احترام مي شوند. “ سرم را پائين انداختم و هيچ نگفتم. لختي بعد سرم را بالا آوردم و به خورشيد خيره شدم. ابتدا فقط ماده و اتم را ديدم و درست لحظه اي كه از فروزندگي و درخشش اين همه ماده و اتم خسته و آزرده شده بودم. بي اختيار چشمانم به دامنه كوه و علف هاي روي آن افتاد . خداي من! تمام درختان و علف ها و بوته ها و حتي سنگها و صخره ها به احترام خورشيد خبردار و مودب ايستاده بودند. خورشيد به تنهايي فقط ماده و اتم بود. اما وقتي درجمع و در كنار ديگر مخلوقات عالم به آن نگاه مي كردي مي توانستي رد پاي عزيزي با ابهت ووالا مقام را ببيني كه در مقابل عزت و عظمتش چاره اي جز تعظيم و خبردار ايستادن نداشتي. احساس مي كردم هواي سردي از طريق دهان و بيني به درون كاسه سرم جريان يافت و من بلافاصله بعد از جاري شدن اين نسيم خنك احساس كردم كه قطرات اشك چشمانم راپركرد. صحنه مقابل من آنقدر عظيم و زيبا و باشكوه بود كه حتي مي ترسيدم نفس بكشم. تا نكند اين صحنه زيبا را حتي به اندازه يك نفس كشيدن از دست بدهم. ادامه دارد...................
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 14:13  توسط جوياي معنا
|
تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء. (بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانههاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبختترين اشقياء او را شهيد نمود .)
باور نمي كنيم كه شمشيري پركينه، اقيانوسي را توان شكافتن داشته باشد. باور نمي كنيم كه ضربتي نفاق آميز، خورشيد را از نورانيّت اندارد. و امشب سرخ ترين پرواز نماز، از رواق خون گرفته محراب بندگي است. شب جان سوزترين ناله هاي نخلستان!
شهادت جان سوز روح تاريخ، اسلام و انسان، خانه زاد ملكوت، خورشيد جهان افروز عدالت، اميرالمؤمنين؛ حضرت علي (ع)
را تسليت ميگويم.
یادداشت دوم: زمین لرزه ای می آید!
نوشته : فرامرز کوثری
ادامه ازقبل.............................
خدامراد مات و مبهوت به من خيره شده بود. اشك در چشمانش موج مي زد و نفسش به سختي از سينه اش بيرون مي آمد. نمي دانستم چه بگويم. روي زمين نشستم و زانوانم را در آغوش گرفتم. احساس مي كردم توسط خدامراد بازي خورده ام. در حقيقت نه زلزله نيمروز واقعيت داشت و نه داستاني كه او سرهم كرده بود. او مرا به بازي گرفته بود. با خشم به چهره اش خيره شدم . اما چيزي جز شفافيت و معصوميت در آن نديدم. با ناراحتي از جا برخاستم و با خشم كوله پشتي ام را از دست او قاپ زدم. بي آنكه به پشت سر نگاه كنم به سوي پانسيون به راه افتادم. با خودم گفتم كه به خاطر سادگي بيش از حد فريب بازي هاي يك پيرمرد رواني را خورده بودم و با بازي دادن خودم او را استاد معنوي خودم خوانده بودم. پس پيرمرد هم حق داشت با من و احساسات من بازي كند. به پانسيون كه رسيدم كوله پشتي را روي زمين انداختم. درب كوله پشتي خود به خود باز شد. درون آن پاكت نامه اي بود. نامه را با بي ميلي برداشتم. خط زيباي خدامراد را پشت آن شناختم. بدون آنكه نامه را بخوانم آن را در سطل آشغال انداختم و خودم را روي تخت انداختم. ديري نپائيد كه خوابم برد. نيمه شب گذشته بود كه ازخواب بيدار شدم. احساس كردم در طبقه پائين پانسيون سرو صداي زيادي بلند است. لباس پوشيدم و به طبقه اول رفتم و آنجا با صحنه تكان دهنده اي روبرو شدم. دوستاني كه صبح با آنها به قله رفته بوديم بر اساس رانش زمين و ريزش كوه همگي كشته شده بودند و گروه هاي امداد اجساد آنها را از زير آوار بيرون كشيده بودند و از روي اوراق شناسايي همراه براي شناسايي اجساد به پانسيون آمده بودند. اگر به خاطر خدامراد در ايستگاه اول از دوستان جدانمي شدم. بدون شك من هم جزو قربانيان حادثه بودم. نفسم در سينه حبس شده بود. به ياد برخورد بي ادبانه اي كه ظهر روز قبل با خدامراد داشتم افتادم به شدت از رفتار خودم با او پشيمان شدم. ساعتي كه گذشت نا خودآگاه به ياد نامه خدامراد افتادم كه به درون سطل آشغال انداخته بودم. با عجله به اتاق برگشتم و نامه را از درون سطل بيرون كشيدم و تميز كردم و آن را با دقت خواندم. متن نامه اين بود: ” كيمياي خوب سلام. قرار بود بيش از ده ميليون نفر ظهر امروز كشته شوند. قرار بود من و تو هم جزو قربانيان باشيم! اما ناگهان كائنات تصميم اش را عوض كرد و به ده ميليون نفر فرصت زنده ماندن داد. فقط به خاطر اينكه دو نفر براي لحظه اي تصميم گرفتند فرصت زيباي زندگي خود را آگاهانه با زنده ماندن عده اي ديگر مبادله كنند. من و تو فرصتي ديگر براي زنده ماندن پيدا كرديم. به تو گفتم كه فرصت ها بسته به نيت هاي دروني انسان ها به آنها عطا مي شود. و خوشبختانه تا الآن نسل انسان هاي زندگي ساز هنوز به پايان نرسيده است.از تو هيچ گله اي ندارم. جمعه ديگر در قله كوه همديگر را مي بينيم! امضا: خودآمراد “
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 16:11  توسط جوياي معنا
|
یادداشت دوم: زمین لرزه ای می آید!
نوشته : فرامرز کوثری
ادامه ازقبل.............................
در فكر فرو رفتم. حق با خدامراد بود. زنده ماندن من تا اين لحظه و اين نكته كه تا الآن سالم مانده ام ( درحالي كه در اطراف من در هر ثانيه ميليونها خطر وجود داشت) چيزي شبيه يك معجزه بود كه حكايت از حضور پديده اي هوشمند و بسيار قوي در اطراف من داشت. اين پديده كه خدامراد آن را كائنات مي ناميد آنقدر عظيم و خارق العاده بود كه من بيشتر به خاطر بزرگي وعظمتش توان ديدنش را نداشتم. خدامراد آهي كشيد و گفت:” زندگي آنقدر با ارزش و آنقدر گرانبهاست كه حتي ذره اي هدر دادن آن به هر بهانهاي ابلهانه ترين كاري است كه مي تواند از يك انسان سربزند. فرصت زندگي چيزي بسيار باارزش تر از هر چيز ديگري در اين دنياست و حتي يك لحظه بيشتر زندگي كردن چيزي است كه تمام موجودات عالم براي آن در لحظه مرگ دست و پا مي زنند. پيشنهاد ميكنم به جاي دور خودت چرخيدن و به دنبال دلايل مسخره براي سوالات بي پايه گشتن اين فرصت طلايي زندگي را ارج نهي و فقط سعي كني حتي الامكان با جلب نظر مثبت كائنات فرصت زندگي بيشتري را براي خودت فراهم كني. “ از جا بلند شدم. اشاره به شهر كردم و از خدامراد پرسيدم. آيا واقعا ظهر امروز در شهر زمين لرزه مي آيد و ميليونها نفر مي ميرند!؟ خدامراد همانطوري كه نشسته بود شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد :” شايد! اگر جواب مثبت باشد تو چه مي كني!“ به سوي كوله پشتي ام رفتم . در آن را بستم و روي شانه هايم انداختم. و در حالي كه از كوه سرازير مي شدم با صداي بلند گفتم:” مي خواهم زودتر به مردم خبر بدهم تا براي نجات خود كاري بكنند. اگر نمي دانستم شايد باز هم به سمت قله مي ر فتم و خودم را از زلزله شهر دور مي كردم.اما اكنون كه قضيه را مي دانم همه چيز فرق مي كند. بايد به سمت شهر برگردم و به مردم كمك كنم. “ خدامراد ازجا برخاست و پشت سر من به راه افتاد و گفت:” ولي شايد تو هم در زمين لرزه نيمروز امروز تلف شوي و از بين بروي و فرصت زندگي را ازدست بدهي؟!!“ نمي دانستم چرا خدامراد اين سوال را از من مي پرسد. به سويش برگشتم و باعصبانيت گفتم:” به من راست بگوئيد. آيا امروز ظهر زمين لرزه مي آيد؟“ خدامراد سري تكان داد و گفت:” شايد! ولي تو داري فرصت زندگي ات را بي جهت از دست مي دهي. تو مي تواني با سفر به سوي قله از شهر دور تر شوي و جان خود را نجات دهي . مگر برايت نگفتم كه فرصت زندگي والاترين و ارزشمند ترين چيز در اين عالم است. چرا اين فرصت را از دست مي دهي؟! در حالي كه مي داني مرگ تو دراين شهر حتمي است؟!“ قلبم به شدت مي تپيد. چند قدم گيج و منگ به جلو رفتم. لحظه اي ايستادم و به سوي قله خيره شدم. اما نتوانستم حتي لحظه اي خودم را راضي كنم كه به سوي قله بروم. بايد به شهر بروم و تا مي توانم به مردم شهر كمك كنم. مهم نيست آنها را بشناسم يا خير ! مهم اين است كه انسان هايي نظير من در اين شهر به كمك من احتياج داشتند و اگر خوب عمل مي كردم مي توانستم جان هزاران نفر را نجات دهم و اين براي من بيشتر از فرصت زندگي خودم برايم ارزش داشت. به سوي خدامراد برگشتم. به چشمانش خيره شدم. و درحالي كه نمي توانستم خلوص و شفافيت و معصوميت آن را انكار كنم به او گفتم:” نمي دانم دقيقا چه احساسي دارم. ولي بايد به سمت شهر برگردم.
به اين نتيجه رسيده ام كه همه آنها كه عجله دارند قبل از ظهر به شهر برسند كائنات دشمنشان نيست. چيزي بسيار پيچيده تر و عظيم تر و زيباتر و باشكوه تر از اين جملات ساده اي كه شما برايم گفتيد در اين هستي وجود دارد كه من درك نمي كنم. ولي خوب مي دانم كه بايد به شهر برگردم. ديگر همه سوالاتي كه براي پرسيدن از شما آماده كرده بودم برايم بي معنا شده اند. فقط مي خواهم به شهر برگردم و عده اي را نجات دهم. شايد نتوانم به موقع برسم و نتوانم حتي يك نفر را نجات دهم .اگر نمي دانستم شايدهمراه ديگر دوستان خوش شانسم به سمت قله مي رفتم. اما الآن كه مي دانم بايد برگردم و به همين خاطر هم برمي گردم. من اين فرصت زندگي را به اين شكل نمي خواهم.
با گفتن اين جملات كوله پشتي ام را روي زمين انداختم وبه سرعت به سمت پائين قله حركت كردم. خدامراد پشت سر من كوله پشتي ام را برداشت و همراه من به سمت شهر مي دويد. وقتي به پاي كوه رسيديم. دقيقا نيمه ظهر بود . اما از زلزله خبري نبود. به سوي خدامراد برگشتم. انتظار داشتم كه توضيحي براي اين اتفاق داشته باشد.
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:36  توسط جوياي معنا
|
|
|