|
کلام ساده
"عشق رازی است مقدس"
مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد
یادداشت سوم:تو هماني كه مي بيني! نوشته:فرامرز کوثری
ادامه از قبل ............ با حيرت به چهره خدامراد خيره شدم. خداي من ! او داشت به من درس مي داد و من فقط به خاطر شوق و شعف زيادي كه از ذوق ديدنش به من دست داده بود متوجه پيام پنهان در كلامش نشده بودم. با احتياط به سوي جمعيت برگشتم و به چهره افرادي كه از كنارم مي گذشتند خيره شدم. چيزي در چهره آنها با بقيه آدمهايي كه قبلا ديده بودم تفاوت داشت. تصوير تك تك اين افراد قبل از اينكه حتي عمل ديدن رخ دهد در عمق ذهنم وجود داشت. من در حال ديدن چيزي بودم كه خودم ساخته بودم. با وحشت به سوي خدامراد برگشتم و با صدايي كه لرزيدنش را به وضوح حس مي كردم پرسيدم:” يعني مي گوئيد اينها موجودات حقيقي نيستند!؟“ خدامراد دستانش را روي شانه هايم گذاشت و گفت:” اگر بخواهي واقعي شوند واقعي مي شوند. و اگر نخواهي اصلا وجود نخواهند داشت. اين قدرتي است كه ناشناختني در اختيار انسان قرارداده است. ببين آنچيزي را كه مي خواهي ببيني و هرگز مبين چيزي كه مورد پسند تو نيست. اما ما انسان ها از اين قدرت درست استفاده نكرده ايم. ما يادمان رفته است كه با نخواستن و دوست نداشتن چيزها در واقع آنها را ناديدني مي كنيم و اگر اين دوست نداشتن و در واقع ناديدني كردن واقعيت ها سليقه اي شود آن وقت تعداد و قدرت اين ناديدني ها زياد مي شود و كار به جايي مي رسد كه اين ناديدني هاي قدرتمند دست به دست هم مي دهند موجوديت و هستي ما را آسيب پذير ميكنند. مثلا ما آدمها از زلزله خوشمان نمي آيد . اگر فقط از زلزله بدمان بيايد و آن را در هيچ جا بازگو نكنيم و اصلا راجع به آن حرف نزنيم. ديگر آن را نمي بينم و در نتيجه ديگر نگرانش نخواهيم بود و روزي فرا خواهد رسيد كه يك زلزله سبك همه دودمان ما را به باد مي دهد و هستي ما را نيست مي كند. همينطور مي توان از بيماري ايدز نام برد. زماني اين بيماري را مجازات كائنات براي كساني مي دانستند كه در امور جنسي بي بند و بار بودند. در نتيجه هيچ آموزشي براي مقابله با آن در سطح جامعه به صورت جدي صورت نگرفت و با گذر زمان ويروس ايدز كه به راحتي قابل مهار بود تبديل به يك اپيدمي جهاني شد. به همين ترتيب ما انسان ها خودمان را با نديدن بسياري از موجودات عالم كور و ضعيف كرديم و اكنون انسان هاي بسيار معدودي را مي توان يافت كه قادر باشند تونل هاي دسترسي به فضاهاي موازي در هر لحظه زندگي و همينطور موجودات غير ارگانيك مثل جن و پري را درخيابان بينند. “
ادامه دارد................
خراب حور گردم!
![]() نه چنان به گرد كویت، من نا صبور گردم كه گر آستین فشانى، چو غبار دور گردم! من خسته در فراقت به كدام صبر و طاقت به ره فراغ پویم، ز پى حضور گردم؟ مَهل آن كه خاك سازد اجلم به ناتمامى تو بسوز همچو شمعم كه تمام نور گردم من اگر به خلد یابم ز تو جنس آدمى را ز قصور طبع باشد كه خراب حور گردم به نیاز همچو (اهلى) سگ مى فروش بودن به از آن كه مست بارى ز مى غرور گردم
"اهلى شیرازى"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 17:34  توسط جوياي معنا
|
کلام ساده
براي اینکه عشق همواره با طراوت بماند باید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد.
مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد
یادداشت سوم:تو هماني كه مي بيني! نوشته:فرامرز کوثری
ادامه از قبل ............
چشمانم را بازكردم و به سقف خيره شدم. ضبط را خاموش كردم. و در سكوت به تحليل تجربيات عجيبم پرداختم. با خودم گفتم كه حتي اگر اين تجربيات واقعي هم باشند و اگراين راهروهاي بصري و شنيداري حقيقت داشته باشند نبايد خودم را درگير آنها كنم. با يك حركت سريع از روي تخت بلند شدم و از فلاسك چاي براي خودم يك ليوان داغ چايي ريختم و درحالي كه ليوان چاي را در دست گرفته بودم دوباره مقابل پنجره تاريك ايستاده بودم و خطاب به تاريكي گفتم:” قرار نيست كه هر كسي به تو خيره شد ، عصباني شوي و عمق و وسعت و لايه هاي بي نهايت خودت را به رخ او بكشي! من فقط يك تماشاچي هستم. “ انعكاس صداي خودم را در اتاق شنيدم و از شنيدن صداي خودم احساس آرامشي عجيب بر وجودم حاكم شد. دوباره از پنجره به بيرون خيره شدم و با كمال تعجب در تاريكي خيابان در مقابل خودم خدامراد را ديدم كه درست مقابل پنجره اما در آن سوي خيابان ايستاده بود و مانند من ليواني چاي داغ در دست داشت و مشغول نوشيدن بود. از خوشحالي تقريبا فرياد زدم. بلافاصله لباس و كفش پوشيدم و خودم را به در پانسيون رساندم. اما در توسط نگهبان قفل شده بود. به سمت اتاق نگهبان رفتم و با احتياط او را ازخواب بيدار كردم. با تعجب از اينكه صبح به اين زودي مي خواهم از پانسيون خارج شوم كليد در ورودي را به من داد و در حالي كه غرغر مي كرد بلافاصله به رختخواب خود برگشت. اما غرولند نگهبان برايم اهميتي نداشت. با شوق و اشتياقي عجيب درب پانسيون را باز كردم. و به درون خيابان پريدم. اما ناگهان با صحنه اي عجيب روبرو شدم. خيابان با آنچه قبلا ديده بودم تفاوتي فاحش داشت. من وارد خياباني جديد شده بودم و خياباني با شكل و قيافه اي جديد و برعكس انتظار بسيارهم شلوغ و پرجمعيت. به زحمت از لابلاي جمعيت در آنسوي خيابان خدامراد را ديدم و به سويش رفتم. اصلا هوا تاريك نبود و روشنايي و زندگي در خيابان موج مي زد. وقتي به خدامراد رسيدم هنوز داشت چاي مي نوشيد. سلامي كردم و در حالي كه به جمعيت اشاره مي كردم گفتم:” از پنجره اتاق وقتي به خيابان نگاه مي كردم فقط شما بوديد و هوا هم تاريك بود. اما الآن اينجا روشن است و اين همه انسان در خيابان در حال حركت اند. چه اتفاقي افتاده است؟“ خدامراد تبسمي كرد و گفت:” قرار نيست هر موجودي كه درخيابان ببينيم حتما انسان باشد!“ براي لحظه اي لبخند بر لبانم يخ بست. با احتياط به سوي جمعيت برگشتم. اما آنها همگي آدمهايي بودن مثل بقيه مردمي كه در طول زندگي ديده بودم. هيچ چيز غير عادي در قيافه و صورت ايشان به چشم نمي خورد. انگار چيزي كشف كرده باشم با تبسم گفتم:” خوب منظورتان اين است كه خيلي ها ممكن است از خوي و خلق انساني بي بهره باشند و رفتار انساني نداشته باشند. خوب طبيعي است ذات افراد متفاوت است!“ اما خدامراد باهمان لحن اوليه گفت:”دقيقامنظورم اين است كه قرار نيست هر موجودي كه در خيابان مي بينيم از جنس ما باشد!“ متوجه منظور خدامراد نشدم و به همين خاطر خواستم موضوع بحث را عوض كنم. بي توجه به اينكه روشنايي خيابان با تاريكي صبحگاهي همخوان نيست از خدامراد پرسيدم:” شمااينجا چه مي كنيد! اين وقت روز ! ؟“ خدامراد بي اعتنابه سوال من صحبت قبلي خود را ادامه داد:” شايد چيزي در ذهن ما باشد كه فقط قالب هاي از پيش مشخصي را قبول دارد و مي فهمد و هر چيزي كه در اين قالب نباشد را اساسا نمي بيند. شايد علت اينكه بسياري از ما متوجه واقعيت بيرون خودمان نمي شويم فقط اين باشد كه قالب هاي ذهني ما اصولا اجازه نمي دهندكه ما متوجه اين واقعيت ها شويم. خوب دقت كن! خواهي ديد كه ما هرگز دنيا را آنچنان كه هست نمي بينيم. بلكه به طور خيلي ساده فقط چيزهايي را مي بينيم و مي شنويم و حس مي كنيم كه انتظار داريم. ما انتظار داريم موجودات دو پاي اطرافمان را در شكل و شمايل انسان ببينيم. خوب وقتي فيلترها و صافي هاي درون ذهن ما هر تصوير موجود دوپايي را كه مي بيند به عنوان انسان ترجمه كند، پس چگونه انتظارداري كه در خيابان فقط انسان نبينيم!؟“
ادامه دارد................
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 15:4  توسط جوياي معنا
|
کلام ساده
"عقل سنگين است و تخته بند زمين و عشق سبكبال است و بال و پري دارد به وسعت دل و ميتواند به اوج برسد".
مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد یادداشت چهارم:جهاني كه ما ساختيم! نوشته: فرامرز کوثری پاسي از نيمه شب گذشته بود و كل شهر در خوابي عميق فرو رفته بود. سكوت به شدت سنگيني بر عالم حاكم شده بود و گويي نه تنها انسان ها بلكه تمام كائنات به خواب رفته بودند. كنار پنجره اتاقم ايستادم و در سكوت به تاريكي بيرون خيره شدم. حالتي غريب داشتم. احساس مي كردم كه تنها نيستم و در كنار من موجودي ايستاده و مانند من از پنجره به بيرون مي نگرد. اما اين غير ممكن بود. من در اتاق تنها بودم و هيچكس كنارم نبود! اما چنان ايستاده بودم كه انگار دو نفري مشغول تماشاي صحنه تاريك خيابان هستيم. لبخند بر لبانم نقش بست. هميشه دوست داشتم تجربه هاي حسي خودم را با ديگران در ميان بگذارم و اكنون حتي تجربه حسي مشاهده تاريكي از زاويه يك پنجره را هم با موجودي نامريي شريك شده بودم! اما اين باعث نمي شد تا از تماشاي تاريكي دل بكنم. همچنان از پنجره به بيرون خيره مانده بودم. نور كم سوي چراغ خواب داخل اتاق را كمي روشن كرده بود و من به زحمت مي توانستم انعكاس تصوير خودم را در سطح داخلي شيشه پنجره ببينم. براي لحظه اي احساس كردم كه همزمان مشغول ديدن دو صحنه متفاوت هستم. يكي انعكاس تصوير صورتم روي پنجره و ديگري تصوير تاريكي خيابان. طبيعي است كه نبايد تعجب مي كردم. اما بي اختيار تصوير آئينه تمام قد روبروي پنجره مقابل چشمانم ظاهر شد و انعكاسي از بي نهايت تصوير مجازي ازخودم و از پنجره را به يكباره در تاريكي به يكباره ديدم. براي لحظه اي ترسيدم. چيزي مثل سقوط در يك تونل تاريك بود. دلم هري پائين ريخت و سردي و كرختي عجيبي ستون فقراتم را لرزاند. به طرز باورنكردني با تمام وجود ديدم كه در فضاي محدود درون اتاقم يك دالان بسيار طولاني وجود دارد كه با قدم گذاشتن در آن مي توانم به دنيايي ديگر بروم. دنيايي كه عقلم مي گفت توهمي و غير واقعي است اما چيزي عميق تر در وجودم مي گفت حقيقت دارد. به سرعت به سمت آئينه برگشتم و به آن خيره شدم. مجددا تصوير پنجره تاريك پشت سرم را در آئينه ديدم و دوباره دالاني جديد را در درون فضاي اتاق ديدم. از ترس برق اتاق را روشن كردم و چشمانم را با پشت دستانم به شدت ماليدم. دوباره همه چيز عادي شد و من به فضاي اتاق بازگشتم. با احتياط به آئينه خيره شدم و سريع نگاهم را دزديدم. انتظار داشتم چيزي نبينم و چيزي هم نديدم. يعني همان انتظاري كه داشتم بلافاصله برآورده شد. نفسي عميق كشيدم و در حالي كه چراغ را روشن گذاشته بودم روي تختم دراز كشيدم و چشمانم را بستم. اما خوابم نمي برد. ضبط استريوي كوچكم را روشن كردم و هدفون ضبط را درگوشم گذاشتم و موزيك بدون كلام سبكي را براي خودم پخش كردم. دقيقه اي فقط به موزيك گوش مي دادم . حالت خوبي به من دست داد. اما هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه احساس كردم در درون فضاي گوش و سرم موزيكي ديگر نيز در حال نواخته شدن است. همان تجربه انعكاس تصوير آئينه در پنجره اينبار در دنياي صدا رخ داده بود و من براي لحظه اي به وضوح صداهاي ديگري به جز صداي موزيك را در هدفون و در سرم شنيدم. دوباره همان راهروي طولاني را به وضوح ديدم كه با عبور سريع از داخل آن در هر قسمتش موزيك و آهنگي خاص مشغول نواخته شدن است. ......ادامه دارد
كى رفتهیى...؟!
![]() كى رفتهاى ز دل، كه تمنا كنم تو را ؟! كى بودهاى نهفته، كه پیدا كنم تو را ؟! غیبت نكردهاى، كه شوم طالب حضور پنهان نگشتهاى، كه هویدا كنم تو را با صدهزار جلوه برون آمدى، كه من با صدهزار دیده تماشا كنم تو را بالاى خود در آینه چشم من ببین تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را مستانه كاش! در حرم و دیر بگذرى تا قبلهگاه مؤمن و ترسا كنم تو را خواهم شبى، نقاب ز رویت برافكنم خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من چندین هزار سلسله در پا كنم تو را! طوبى و سدره، گر به قیامت به من دهند یك جا فداى قامت رعنا كنم تو را زیبا شود به كارگر عشق، كار من هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را
"فروغى بسطامى"
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:54  توسط جوياي معنا
|
کلام ساده
درساحت عشق حتي حضور فاصلهها نيز زيباست چرا که فاصله در برابر عظمت عشق تاب مقاومت ندارد و چون ذره ي ناچيزيست .
مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد
یادداشت سوم:تو هماني كه مي بيني! نوشته:فرامرز کوثری
...........ادامه ازقبل خدامراد پوزخندي زد و گفت:” آنها بايد رد شوند چرا كه رد شدن را آرزو كرده بودند. مهم اين نيست كه ما چه آرزويي را بر زبان مي آوريم و يا در دفترچه خاطرات خودچه مي نويسيم. مهم آرزويي است كه مقابل چشمان خود مي بينيم و باور مي كنيم. تو اگر مي خواهي اين اتفاق بيافتد بايد اول شدن در كنكور سال آينده را از همين الآن در تمام وجودت حس كني. بايد بيني ، گوش ، زبان ، دست و پا و ناخن و مو و حتي كفش و لباس و چيدمان ميز و آرايش اتاق و كتابها و برنامه ريزي درسي و همه چيز تو داد بزنند تو در سال ديگر نفر اول كنكور هستي . وقتي آرزويي را بر زبان و دل جاري مي كنيم و چند دقيقه بعد آرزويي ديگر را (حتي در زمينه اي ديگر بر دل جاري مي سازيم) بايد بدانيم كه اين آخرين آرزوست كه تعيين مي كند ما اول بشويم يا خير.تو بايد وقتي چشمان خود را مي بندي و اول شدن در كنكور سال را مي بيني. نوع رفتار ديگران با خودت را هم ببيني. بايد ببيني و با تمام وجود حس كني كه برخورد پدر و مادر باتو چگونه خواهد بود. در محله بچه ها با تو چگونه رفتار مي كنند و به چه شكل تورا به همديگر نشان مي دهند و تحسين مي كنند. تو حتي بايد نشستن خود روي صندلي دانشگاه و درخشيدن به عنوان شاگرد ممتاز كنكور را حس كني و آن را قبل از وقوع در درون خودبا تمام اجزاي وجودت حس كني. اين احساس وقتي تقويت و يكپارچه و شفاف و روشن شود به تو و رفتارت هماهنگي خاصي عطا مي كند كه تقدير اجتناب ناپذير آن قبولي حتمي در كنكور سال ديگر با نمره عالي است. تو شاگرد اول مي شوي چون قبل از آن شاگرد اول بودي! زندگي تو از الآن به بعد به شيوه شاگرد ممتازها خواهد بود. تو يك لحظه آرام نخواهي نشست. چون شاگرد اولي ! تو دوستان خود را درست انتخاب خواهي كرد.چون دوستان شاگرد اول هاي كنكور بايد مشخصات خاصي داشته باشند. رژيم غذايي شاگرد اول ها را خواهي داشت. ادب و نظافت و زيبايي شاگرد اول ها در زندگي همين الآن ات موج خواهد زد. اين تو هستي كه تعيين مي كني نفر اول كنكورسال بعد باشي. نه ديگران! “ با احتياط پرسيدم:” و كائنات خودش بقيه كار را رديف مي كند و موجبات قبولي و اول شدن مرا فراهم مي كند!؟ به همين سادگي!“ خدامراد دوباره با فرياد گفت:” تو به كائنات چكار داري كه چه مي كند و چگونه مشكل اول شدن تو و هزاران ديگر مثل تو را كه آنها هم مي خواهند اول شوند را حل مي كند. بگذار اين كار سنگين و پيچيده را خود كائنات انجام دهد. هر چند در عمل چارهاي نيز جز اين نخواهي داشت.تو فقط به فكر واقعي سازي حداكثر شبيه سازي تجسمي و ذهني خودت باش. يعني سعي كن صحنه اي كه مي بيني حتي الامكان شفاف وصيقل خورده و واضح باشد. بقيه كار دست كائنات است و به بيان ديگر به تو ربطي ندارد!“ سرم را پائين انداختم. و به فكر فرو رفتم. اگر اين حرف خدامراد درست باشد. پس اين همه انسان بدبخت و مفلوكي كه در اين عالم با فقر دست و پنجه نرم مي كنند قرباني تصوير ذهني ناقص و فقرگرا و فقرآفرين خودشان هستند و خودشان چنين زندگي و آينده فقر آلودي را براي خود رقم زده اند. آنها قرباني روياهاي فقرمابانه خودشان هستند و اول همه بايد خودشان را سرزنش كنند كه چرا چنين روياها و آرزوها و باورهاي فقر آفريني را به درون ذهن خود راه داده اند. سپس به زندگي خودم فكر كردم. حق با خدامراد بود . هر وقت مي خواستم در كاري موفق شوم و اتفاقا هم موفق شده ام ، تصوير كامل پيروزي خود را قبلا براي خودم كاملا ترسيم كرده بودم و درست مي دانستم كه چه بايد بكنم و چگونه بايد رفتار كنم. آن لحظاتي هم كه به خواسته اي نرسيده بودم در حقيقت لحظاتي بوده است كه خواسته ام را به طور شفاف و روشن و از همه مهم تر جدي و محكم ترسيم و تعقيب نكرده بودم.اشك در چشمانم حلقه بست. تصور اينكه هر چه مي خواهم همين جا در درون وجودم است و من فقط با بازسازي صحنه اي كه آرزومند آن هستم در درون مي توانم آن صحنه را محقق سازم آنقدر باشكوه و عظيم بود كه حس قدرتي عجيب را در درونم زنده مي ساخت. به چشمان خدامراد خيره شدم و براي لحظه اي معناي اسم خدامراد از مقابل چشمانم گذشت. خدامراد كوته نوشته ” خودآمراد“ بود. يعني كسي كه مراد و آرزوي خودش را در درون وجودخودش جستجو مي كند و انتظار دارد برآورده شدن اين آرزو در درون وجود خودش صورت گيرد. بي اختيار از اين كشف بزرگ لبخندي بر لبانم نقش بست. خدامراد نيز بلافاصله با لبخند من تبسمي كرد و از جا برخاست و گفت:” درس امروز تمام شد. برخيز تا برويم و آرزويي را بر دل بگردانيم و آن را از اين به بعد تا ابد در ذهن خود محقق شده تصور كنيم. “ چيزي نداشتم بگويم. از جا برخاستم. و همراه استاد از كوه سرازير شدم. چشمانم را بستم و در دلم خودم را مجسم كردم كه در حال نوشتن درس هاي خدامراد براي خيل عظيم مشتاقان معرفت در سراسر جهان هستم. براي يك لحظه ديدم كه هزاران چشم زيبا و مشتاق و فروزان روي نوشته ها مي دوند و با شور و اشتياق فراوان انرژي پنهان در كلام خدامراد را از درون اين جملات درك مي كنند و با من كه شايد فرسنگها با آنها فاصله داشته باشم احساس همدلي و همزباني مي كنند. مجسم كردم كه در دستانم نيرويي جادويي است كه به نوشته ها جان مي دهد و شيفتگان جادو در اقصي نقاط جهان اين جادو را حس مي كنند وقدر مي نهند. احساس اقتداري عجيب وجودم را پر كرد. چشمانم را باز كردم و به خدامراد خيره شدم. لبخندي زد و گفت:” اكنون وقت آن رسيده كه قلم به دست بگيري و چهل منزل عشق را بنويسي !كائنات به خاطر تو در جستجوي چيزي است كه قبلا وجود نداشته است و آن جادوي قلم است. گفتم به كائنات كاري نداشته باش و بگذار خودش كار خودش را انجام دهد. منظورم همين بود. خيلي مواقع كائنات براي تحقق آرزوهاي ما مجبور به خلق چيزهايي است كه قبلاوجود نداشته است و اين زيباترين قسمت زندگي روي كره زمين است.“
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:53  توسط جوياي معنا
|
مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد
یادداشت سوم:تو هماني كه مي بيني! نوشته:فرامرز کوثری
...........ادامه ازقبل خدامراد به علامت تائيد سري تكان داد و گفت:” و بالعكس تو هم مي تواني با ايجاد يك آرزوي كاملا شفاف در درون ذهن و ضميرت و ديدن آن آرزو با تمام وجود قبل از وقوع و احساس كامل آن قبل از اين كه محقق شود، روي زندگي آينده ديگران اثرگذار شوي و آنها را واداركني كه به تو كمك كنند. اين رابطه متقابل دو سويه است و در عين حالي كه تو سلطان كل جهان هستي براي تك تك موجودات عالم نيز يك خدمتگذار محسوب مي شوي. چون در اين نوع نگرش در عين حالي كه سلطان مستقلي محسوب مي شوند ، رعيت و خدمتگذار تمام اجزاي عالم نيز مي باشند. بحث سلطاني و رعيتي بي معنا مي شود و آنچه بر جا مي ماند فقط هنر ديدن و واقعي سازي آرزوها در درون وجود، قبل از تحقق در واقعيت است. “ نمي توانستم تعجب وحيرت خود را از اين نظريه پنهان كنم. با حالتي كه مطمئن بودم اعتراض در آن موج مي زند گفتم:” ببينيد! اين نظريه خيلي زيبا و جذاب به نظر مي رسد. اما اگر خوب فكر كنيم مي بينيم كه به خاطر بيش از حدپيچيده بودن و تاثير و تاثر فوق العاده زياد عوامل دخيل در زندگي افراد عملا غير قابل استفاده و غير مفيد است. به راستي چگونه انسان مي تواند اين همه تاثير و تاثر متقابل اشيا و اجزاي عالم روي همديگر را در ذهن خود ساماندهي و درك كند و از آن در زندگي عادي خود استفاده كند!؟“ خدامراد تقريبا با صداي بلند برسرم فرياد زد:” چه كسي به تو گفته است كه حتما بايد چيزي را اول بفهمي تا بعد به درستي اش ايمان بياوري. تو اصلا نمي داني چيزي كه ما آن را فرآيند فهميدن ناميده ايم چيزي نيست جز يك مجموعه رفت و برگشت هاي قانع شدن و توجيه شدن از طريق رديف كردن يك سري كلمات انتزاعي و توافقي! هيچ وقت در زندگي فهميدني رخ نمي دهد چون اصولا ناشناختني جهان را آنچنان پيچيده و تو در تو خلق كرده است كه هيچ كس جز خودش قدرت درك و فهم آن را ندارد. ما فقط بخش بسيار ساده اي از عالم هستي و آن هم توسط روش هايي كه خودمان ساخته ايم را مي فهميم و اين روش فهميدن اصلا روشي نيست كه حيوانات و ديگر موجودات عالم با آن روش دنيا را درك مي كنند. بله حق با توست! اين روش برخورد با رسيدن به آرزوها و خواسته ها خيلي نظري و غير واقعي و از يك لحاظ خيالاتي به نظر مي رسد. اما واقعيت اين است كه اين روشي است كه تمام انسان هاي عالم بر اساس آن عمل مي كنند و دقيقا براساس آن به آرزوهاي فردي يا جمعي خود دست مي يابند. آنچه گفتم يك روش جديد رسيدن به آرزوها نيست. فقط شفاف سازي روشي است كه الآن كار مي كند و تقريبا تمام انسان هاي عالم نيز بر اساس اين روش براي خود آينده مي سازند .“ چند دقيقه اي سكوت بين ما برقرار شد. خدامراد مجددا به خورشيد و علف هاي دامنه كوهستان خيره شده بود و حرف نمي زد. براي اينكه موضوع بحث را براي خودم روشن سازم پرسيدم:” قبول! شما مي گوئيد اين روش همان شيوه اي است كه تمام انسان هاي روي كره زمين بر اساس آن به آرزوهاي خود مي رسند. فرض كنيم من مي خواهم به آرزويي در آينده برسم. مثلا فرض كنيم مي خواهم در آزمون درسي مقطع بالاتري كه قرار است سال ديگر برگزار شود اولين نفر باشم. يعني نفر اول كنكور سراسري سال ديگر در مقطع بالاتر باشم. خوب اينكه درذهن خودم تجسم كنم كه نفر اول هستم كفايت مي كند و بقيه كارها را خود كائنات انجام مي دهد. اما تجربه ثابت كرده است كه خيلي از آدمهايي كه اينجوري عمل كرده اند نه تنها اول نشده اند، بلكه از كسب حداقل امتياز قبولي در كنكور نيز عاجز شده اند و با بدترين نمرات و امتيازات ميدان راواگذار كرده اند.“
ادامه دارد.................... باغ آشنایی ![]()
فخرالدین عراقی
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:51  توسط جوياي معنا
|
|
|