تبليغاتX
درجستجوي معنا

 

باران

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی، جهان به کارش نیست
چنان ز لذت دریا پُرست کشتی ما
که بیم ورطه و اندیشه کنارش نیست‏
کسی به سان صدف وا کند دهان نیاز
که نازنین گهری چون تو، در کنارش نیست

خیال دوست، گل افشانِ اشکِ من دیدست‏

هزار شکر که این دیده، شرمسارش نیست
نه من ز حلقه دیوانگان عشقم و بس
کدام سلسله دیدی که بی‌قرارش نیست؟
سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست
سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست‏
ز تشنه کامیِ خود آب می‌خورد دل من ‏
کویر سوخته جان، منت بهارش نیست

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:49  توسط جوياي معنا 
 
 
 

چهار شمع به آهستگی می سوختند ، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید

 

شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم . هیچ  کسی نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد . من باور دارم که به زودی می میرم ..... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد

 

شمع دوم گفت : من ایمان و اعتقاد هستم ، ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری ای در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم ..... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت

 

شمع سوم با ناراحتی گفت : من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم ، انسانها مرا در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند ، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند ..... طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد

 

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید ، گفت : چرا شما خاموش شده اید ، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ..... سپس شروع به گریه کرد ..... سپس .....

 

شمع چهارم گفت : نگران نباش ، تا زمانی که من وجود دارم می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم  ، من امید هستم

 

با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ..... کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را  روشن کرد

 

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود

 

هر یک از ما در این صورت می توانیم امید ، ایمان ، آرامش و عشق را در خود زنده نگه داریم

 

روز زیبایی را برایتان آرزو دارم

 

منبع: سایت تبیان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 7:47  توسط جوياي معنا  | 
 
 

الا بذكرالله تطمئن القلوب

همانا با ذكر خدا دل­ها آرام مي­گيرند

 در سال‏هاى اخير مراكز تحقيقاتى مهمى در جهان تأسيس شده كه دستور كار آنها بررسى ارتباط بين مذهب و سلامتى است ­و تاكنون صدها مطالعه در اين زمينه انجام شده که نتايج همه اين بررسى‏ها بر يك امر واحد اشاره مى‏كند و آن این است که  «ميزان‏ ابتلاء به بیماری­ها و مرگ در افراد با ايمان كمتر از سايرين است و لذا اين افراد سلامتى جسمى، روانى و اجتماعى و همچنين، طول عمر و رضايت بيشترى از زندگى دارند.» محققين مذكور به اين نتيجه رسيده‏اند كه اصول مشتركى در دستورات مذهبى اديان عمده جهان از جمله اسلام وجود دارد كه از سلامتى پيروان آن‏ها محافظت مى‏كند.

این اصول مشترک ریشه در معنویت ادیان دارد. معنويت  عبارت از اعتقاد به خداوند و يا قدرت برتر است. در طب معنوي تلاش مي­شود از طرق مختلفي قدرت دفاع بيمار و اعتماد به نفس او را افزوده و به کنار آمدن او با مشکلات و بيماريهاي مزمن کمک نمايند. یکی از این عوامل دعا می­باشد. همان ذکر الله. ذکر نام­های خداوند که به معنی باخبر ساختن، خبر گرفتن و توجه کردن ارادی ذهن هوشیار و خود آگاه از آن چیزی که در ناخود آگاه آدمی وجود دارد باعث رفع ابهامات شده و آرامش و اطمینان جایگزین آن  ابهامات مي­گردد .

دعا بر قراري ارتباط با کمال مطلق است، هر چند ممکن است اين کمال مطلق نامهاي مختلفي داشته باشد. دعا گفت و گویی دو طرفه میان خداوند و بنده اوست. دعا اعلام یک ­نیاز به موجودی بی­نیاز، قدرتمند و بخشنده است.

دعا درماني، از ماقبل تاريخ سابقه داشته و نوعي  شفابخشی باستانى است كه با متوجه كردن ذهن و قلب به سوى ذات پروردگار انجام مى‏شود.

بايد دانست دعا درمانی يک روش جايگزين نيست بلکه مکمل ساير درمانهاست که اخیراً جزو اصلی­ترین تحقیقات علمی قرارگرفته است.

تحقيقات‌ نشان‌ مي‌­دهد دعا خواندن‌ و ذكر گفتن‌ فشار خون‌ را پايين‌ مي‌­آورد، ضربان‌ قلب‌ را آرام‌ مي­­كند و از بيماري­هاي‌ مرتبط با سامانه‌ دفاعي‌ بدن‌ پيشگيري‌ مي‌­كند. بيماري‌هايي‌ همچون‌ ديابت‌، بسياري‌ از بيماريهاي‌ پوست‌ و مو، برخي‌ از بيماري‌­هاي‌ كليوي‌ و ريوي‌ و برخي‌ بيماري‌­هاي‌ عفوني‌ به‌ شدت‌ تحت‌ تاثير سامانه‌ دفاعي‌ بدن‌ هستند كه‌ دعا درماني‌ از تعداد موارد و شدت‌ اين‌ نوع‌ بيماري‌­ها در بدن‌ ما مي‌­كاهد. ‌دعا حتي‌ مي‌­تواند در جراحي‌­ها، به‌ بهبودي‌ زودتر بيماران‌ و كاهش‌ مقدار آنتي‌ بيوتيك‌ مورد نياز پس‌ از عمل‌ منجر شود.

همچنين‌ در پزشكي‌ مدرن‌ امروز در تحقيقات‌ متعدد ثابت‌ شده‌ است‌ دعا در درمان‌ بيماران‌ اعصاب‌ و روان‌ و همچنين‌ پيشگيري‌ از اين‌ بيماري‌­ها كه‌ در عصر حاضر شيوع‌ زيادي‌ يافته‌ است‌ تاثير به‌ سزايي‌ دارد.

*        دکتر رندولف بايرد در بيمارستان عمومي شهر سان فرانسيسکو تحقيق جالبي انجام داده است. وي 393 بيمار را که در بخش مراقبت­هاي قلبي بيمارستان بستري بوده­اند در دو گروه قرار داد. در يک گروه به طور مرتب توسط افرادي خاص به عنوان دعا کننده، دعا مي­شد و براي گروه دوم هيچگونه دعايي انجام نمي شد. هر دو گروه درمانهاي دارويي را به صورت مشابه دريافت مي­کردند و از نظر سن، جنس، ميزان ابتلا به بيماري انسداد شرايين قلبي و... يکسان بودند.. ده ماه بعد نتايج شگفت انگيزي به دست آمد. بيماراني که برايشان دعا شده بود 5 برابر کمتر از بيماران دعا نشده به آنتي بيوتيک نياز پيدا کرده بودند. 2.5 برابر کمتر از بيماران دعا نشده دچار انسداد عروق قلب شده بودند و ميزان ايست قلبي در بيماران دعا شده کمتر بود.

*        دكتر دتلولينك استاد روان شناسي عصبي در دانشگاه بن آلمان و متخصص اختلالات و بي نظمي درخواب معتقد است كه به وسيله دعا و نيايش قبل از خواب افراد مبتلا به كابوسهاي مستمر شبانه مي­توانند كنترل خواب خود را دردست گرفته و كابوس تلخ خود را به روياي شيرين مبدل كنند. به گفته دكتر لينك خواندن منظم دعا قبل از خواب مي­تواند از طريق زدودن افكار پليد و ناپاك از ذهن به رهايي افرادي كه از كابوسهاي وحشتناك رنج مي­برند، كمك بزرگي بكند. به گفته اين دانشمند آلماني، شماري از بيماران مستاصل وي با استفاده از اين روش دعا درماني موفق شده­اند تا سلامتي نسبي و خواب راحت خود را مجددا بازيابند.

*        ويليام جيميز معنقد است، آدمي در تلاش هاي خود ذخيره و انرژي رواني خود را از دست مي­دهد و تنها منبعي که مي­تواند آن انرژي را جبران نمايد، اتصال به قدرت لايزال الهي است و این اتصال حاصل نمي­گردد، مگر با دعا و مناجات.

*        دکتر هوبرت بنسون نیز در کنفرانس ارزش­هاي درماني دعا اعلام کرد:  دعا خواندن مغز را بکار مي­اندازد، عوارض ايدز را کاهش مي­دهد، از فشار خون مي­کاهد، نازايي را درمان مي­کند. ....تکرار دعاها باعث کاهش ميزان تنفس و فعاليت موجي مغز مي­شود و گاهي چنان قدرت درماني دارد که نياز به عمل جراحي يا درمان پر هزينه دارويي را از بين مي برد.

*        يک دانشمند ژاپني، به نام دکتر ماسارو اموتو با تحقیقی که به‌ وسيله فيزيک کوانتومي انجام داده است، دست‌آوردهاي خارق‌العاده‌اي در مورد نيروهاي فکر و انديشه، الفاظ و کلمات، احساسات، دعا، و انواع صداها پيش روي ما گذاشته که شعور ذاتي و هشياري اشياي پيرامونمان را ثابت مي‌کند را بدست آورده است.

طبق اين کشفيات، نه‌ تنها ما مي‌توانيم خيلي از مشکلاتمان را از طريق اين نيروها، به ‌خصوص نيروهاي معنوي و الهي، برطرف کنيم؛ بلکه مي‌توانيم بر ديگران و محيط پيرامونمان اثر گذاشته و زندگيمان را بهتر و شيرين‌تر کنيم.

*        الكسيس كارلفيزيولوژيست مشهور در اين باره مي‌گويد: «دعا و نماز قوي‌ترين نيرويي است كه انسان‌ها مي‌توانند ايجاد كنند؛‌ نيرويي است كه چون قوة‌ جاذبة‌ زمين،‌ وجود حقيقي دارد. از راه دعا، بشر مي‌كوشد نيروي محدود خود را با متوسّل شدن به منبع نامحدودي چون خدا افزايش دهد. هنگام دعا،‌ خود را به قوّة محركة پايان ناپذيري كه تمام كائنات را به هم پيوسته است،‌ متصل مي‌کند و از او قدرت مي­گیرد. آثار دعا و نيايش در فعاليت‌هاي مغزي انسان يك نوع شكفتگي و انبساط باطني و گاه قهرماني و دلاوري را تحريك مي‌كند . »

 دعا درماني‌ براي‌ مسلمانان‌ بسيار قابل‌ لمس‌­تر است‌ چون‌ در آموزه‌­هاي‌ ديني آنان‌ به‌ توسل‌ و توكل‌ الهي‌ تاكيد بسياري شده و دعا  منبع بزرگی از آرامش و اطمینان مي باشد. اما محققان‌ غربي‌ كه‌ به‌ دوري‌ مردم‌ در غرب‌ از دعا و معنويت‌ واقفند به‌ تازگي‌ به‌ تحقيق‌ در اين‌ باره‌ علاقمند شده‌اند و قصدشان معرفی انواع معنویت درمانی است.  

تهيه و تدوين  : یگانه

منبع : اینترنت  

 

انتظار

افتاده ام به شوق شرربار انتظار

شاید به چنگ آورم، اسرار انتظار

از فرط شرم، كرده عرق، فقر باورم

بهبودی است مژده بیمار انتظار

باغ غزل به هرزه نگه ره نمی دهد

نجم صفاست مطلع دیدار انتظار

مشاطه پیش روی تو خجلت نصیب شد

زیور عزیز گشته ز رخسار انتظار

شستِ بریده آیت بُهت نگاه بود

نادیده گشته ایم، خریدار انتظار

با صد چراغ خفته نبیند جمال یار

شب گشته، نور دیده بیدار انتظار

با درهم نیاز خریدار ناز شو

راهت مباد ورنه به بازار انتظار

خورشید را ز جهل مشو طالب ثبوت

ای خوش نشین سایه دیوار انتظار!

بر جوهر اصالت او شك كنم كه زد

نقش حرامخانه انكار انتظار

دارد نماز عشق وضویی زجنس دل

رعد ولایت است و بارش رگبار انتظار

   علی امیر احمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 15:53  توسط جوياي معنا 
 
 
سفر درونی

با اینکه از خداوند جدا نیستیم اما برای درک حضورش نیاز به سفری هیجان انگیز داریم. آن هم به سرزمینی که در درون ماست. دنیایی که با آنکه در ماست اما به شدت از آن غافلیم و حتی در بعضی موارد انسان با عملکرد خود نشان می­دهد که اعتقاد و در واقع اطلاعی نسبت به وجود آن ندارد. به همین جهت چشمه­های روح آدمی می­خشکد و حیات سرزمین درونی به خطر می­افتد.

جالب است در جهان بیرون انسان­ها به جان هم می­افتند به یکدیگر آسب می­رسانند فرمانروایان هر روز تشنه­تر از روز قبل در پی کشور گشایی هستند و با یکدیگر می­جنگند. انسان­ها همدیگر را فریب می­دهند و مرتكب خطاهای آشکار و پنهان بسياري مي­گردند، تا از سهم بيشتري از جهانی مادی، فناپذیر و سراب گونه، برخوردار شوند. به زور اسلحه و جنگ و ظلم و همنوع کشی قصد قدرت طلبی و قدرت نمایی دارند در حال تخريب يكديگر هستند تا بر ويرانه هاي زندگي ديگران  بناي تازه اي براي خود دست و پا نمايند و غافل از اینکه دنیایی به وسعت تمامی هستی در درون خود دارند، قدرتی بالقوه که حتی فکرشان هم به آن همه قدرت راه پیدا نمی کند. زیباییها و آسایشی که درجهان فانی بیرون قابل تصور هم نیست در درون آدمی و همراه اوست اما غفلت از این دنیای نزدیک و در دسترس انسان را به شدت از اینهمه موهبت محروم نموده است. هر چه در بیرون است در درون هم هست.

اگر طالب فرمانروایی و پادشاهی هستیم رعیتی در درون هست که نخست باید بر آن مسلط بود تا به تسلط بیرونی نائل شویم. اگر طالب قدرت هستیم نیروهای عظیمی بطور بالقوه در وجودمان هست که می­توانیم این نیروها را فعال و پویا کنیم. نیروهایی که می توانند انسان را بر تمام هستی مسلط سازند. اگر طالب زیبایی هستیم، چشمه های روح، سرزمین باطنی، محصولات شیرین و خواستني درونی و... وجود دارد كه مي­تواند بهترين مناظر هستي باشد و انسان را به پادشاهی مقتدر و ثروتمند مبدل سازد. بنابر این قبل از شروع سفر باید بدانیم مقصد کجاست و مسافران چه راهی هستیم؟ بعد اولین قدم بر داشته شود .

مسافران سرزمین درون هستیم جایی که می­توانیم خداوند زنده را در آنجا ملاقات کنیم ... 

اما قدم اول ...

هرچند انسان درست مانند جنینی که با جفت به مادر متصل است در اتصال دائمی با خداوند است و نوعی ارتباط حیاتی ناآگاهانه با خداوند دارد، اما تفاوت ما با جنین در این است که برای تولد دوباره در روح باید بر این ارتباط ذاتی آگاه شویم و هوشیارانه حیات روح را حفظ نماییم و حيات روح در تغذيه از منبع لايزال الهي است.  

 مراقبه بر نام خداوند با عث می شود که براین وصل بودن دائمی دوباره آگاه شویم و از غفلت و فراموشی و خواب و رویا بیرون بیاییم. ...

  برداشت هایی کلی  از تعالیم  

تالیف : ماندانا میم 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:14  توسط جوياي معنا 
 
کلام ساده
 

"اگر نور عشق نيايد، آدمي در ظلمت روح زنداني مي‌شود". 

 

 

 

مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد

 

یادداشت چهارم:جهاني كه ما ساختيم!

نوشته: فرامرز کوثری

 

قسمت پایانی

 

 

دوباره سرم را بالاآوردم و در چشمان استاد بزرگم خدامراد خيره شدم. خداي من ! او چقدر آزاد و رها بود و من تا چه حد اسير و بنده و برده ذهن مسخره و پوچ خودم. چشمانم را روي هم فشردم و خواستم تا شب همچنان كه هست مقابلم ظاهر شود. بلافاصله حس كردم سروصداهاي خيابان خوابيد و چشمانم را كه باز كردم ديدم در همان خيابان مقابل پنجره اتاقم ايستاده ام و خدامراد مقابل من در تاريكي ايستاده است. با وجودي كه جواب سوالم را مي دانستم بازهم از خدامراد پرسيدم:

 

” پس اين هم تاريكي و روشنايي كه هر شبانه روز در حال مشاهده هستيم همه‌اش يك جور روياست!؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” وقتي براي تماشاي اين همه رويا فقط يك نفر وجود دارد. ديگر چه فرقي مي كند كه آنچه ديده مي شود رويا نام داشته باشد يا چيز ديگر!؟ سعي كن فرصت همين الآن ات را دريابي كه سهم تو از اين ميليون ميليون رويا فقط همين الآن است و بس!“

 

آنگاه خدامراد خم شد و تكه چوب خشك و نازكي را از روي زمين برداشت.سر آن را با فندك آتش زد. به محض اينكه آتش در سر چوب شعله ور شد . آن را خاموش كرد و سپس شروع به چرخاندن سر سرخ چوب مقابل چشمانم كرد. در اثر چرخش زغال سر چوب گداخته تر و سرخي زغال رخ نماياند. خدامراد سرعت چرخش خود رازياد كرد. آنقدر سريع و دايره وار چوب را مقابل چشمانم مي چرخاند كه نقطه گداخته سر چوب به يك دايره سرخ دوار تبديل شد.

خدامراد در  همان حال كه چوب را  چرخاند به من گفت:” مي‌بيني اين دايره سرخ چقدر واقعي است؟ مي بيني چه روشنايي و تلالو خيره كننده اي دارد؟ اما هم تو و هم مي دانيم كه اين دايره وجود ندارد؟ “

خدامراد بلافاصله چوب را از چرخش انداخت. سرخي سر چوب مدتي بعد سرد شدو خاموش شد و از آن هيچ نماند. خدامراد ادامه داد:” ببين ديگر مولد روشنايي آن دايره سرخ پر تلالو از كار افتاد.به عبارتي  اصلا ديگر نقطه سرخي وجود ندارد كه بتوان آن را چرخاند تا دايره سرخي بوجود آيد. اين نقطه سرخ همان ذهن من و توست. دايره اي كه اين ذهن با دائم چرخيدن خود انجام مي دهد همان ”من“ يا ”هويت فكري“ من و توست.

 

چيزي كه اسم خودمان را روي آن گذاشته ايم و فكر مي كنيم وجود دارد. تا مادامي كه ما اين ذهن را مي چرخانيم فكر هم وجود دارد و تا موقعي كه فكر هست تو ديگر نمي تواني واقعيت زندگي را آنطور كه هست دريابي . براي ديدن واقعي ترين زمان زندگي ات يعني همين الآن بايد اين چرخش ذهن به دور خود را متوقف كني و اين يعني بايد جرات خاموش شدن چراغ ذهن ات را داشته باشي. اسم اين حالت هيچ فكري است.

يعني بايد بتواني به حالتي بروي كه هيچ نقطه سرخ قادر به چرخشي در فضاي ذهن و ضمير تو قدرت رخ نمايي و جلوه گري را نداشته باشد. به محض اينكه رخ داد تو مي تواني دنيا را آنچنان كه هست . ببيني اين لحظه ديدن است كه تعيين مي كند اتفاق بعدي زندگي تو چه باشد!؟ “

 

به نوك چوب سرد شده خيره شدم. آن را از دست خدامراد گرفتم و برانداز كردم. سپس روي زمين نشستم و روي آسفالت پياده رو با فشار نوك سياه شده چوب  دايره اي كشيدم . وسط دايره نوشتم ”كيميا“. آنگاه مدتي به اين دايره كيميا خيره ماندم و سپس با كف پا آن را پاك كردم. بعد سرم را بالا آوردم و در چشمان خدامراد خيره شدم و پرسيدم:” وقتي اين ”كيميا“ را از داخل دايره توهمي ذهن پاك كردم پس ديگر ”كيميا“ كجاست.“

 

خدامراد تبسمي كرد و با نوك سبابه دست راستش به وسط جناغ سينه ام  زد و گفت:” خود تو و بدن تو و روح تو . كيميا تويي! “

آنگاه دستش را به سوي سرم دراز كرد و گفت:”ذهن تو كيميا نيست. اين روح و كالبد توست كه با هم در حال حاضر كيميا را مي سازند. ذهن فقط يكي از اجزاي كالبد توست. نه همه وجود تو.“

خدامراد ساكت شد و ديگر هيچ نگفت.

 

 

عنوان : بهار حضور

امام زمان عج

صداى بال ملائك ز دور مى آید مسافرى مگر از شهر نور مى آید   
دوباره عطر مناجات با فضا آمیخت مگر موسى  عمران ز طور مى آید  
ستاره اى شبى از آسمان فرود آمد و مژده داد كه:صبح ظهور مى آید   
چقدر شانه غم بار شهر حوصله كرد به شوق آنكه پگاه سرور مى آید   
به زخمهاى شقایق قسم،هنوز از باغ شمیم سبز بهار حضور مى آید    
مگر پگاه ظهور سپیده نزدیك است؟ صداى پاى سوارى ز دور مى آید

عنوان : کی شود مولا به داد ما رسی؟


سلام

جمعه یعنی یک غروب وعده دار

وعده ی ترمیم قلب یاس زار

جمعه یعنی مادر چشم انتظار

در هوای دیدن روی نگار

جمعه یعنی یک سماء دلواپسی

کی شود مولا به داد ما رسی؟

 

عنوان : مولا شنیدم لاله ها را دوست داری

 

مولا شنیدم لاله ها را دوست داری

آیینه های آشنا را دوست داری

با یاد قرآنی که بر نی خوانده می شد

صوت مناجات و دعا را دوست داری

مولا شنیدم نی حکایت کرد از تو

می گفت دل های رها را دوست داری

مولا شنیدم در مقام آسمان ها

تنها مقام کربلا را دوست داری

از اهل بیتت،از دلت پیداست بسیار

آتش گرفتن در خدا را دوست داری

مولا اگر چه این لیاقت را نداریم

اما بگو آیا تو ما را دوست داری؟

 

 عنوان: شكوفه ها بوی تو را می دهند ...

 

 

شكوفه ها بوی تو را می دهند از آنجا كه بهار ، تنها یك نشانه از وجود توست . و باران ، یادآور تكرار آشنای صفا و سخاوت چشمان آبی توست . و شب كه تنها اشاره ای است به راز سكوت و آرامش مهتابی ات .

وقتی از ابر ، مهربانی ات بر كویر خشك دلهـــــا می بارد ، صمیمانه به تماشای وسعت سادگی ات می نشینم .

صدای زندگی را از لابه لای نفس های پاك تو باید شنید و در پناه لبخند آسمانی ات ، تا دورهـــا می توان اوج گرفت و از زمین خاكی گریخت .

در جاده های ساكت و خاموش دل كه پا می نهم ، به جز عطـــــر آشنا و دلنشین تو به مشامم نمی رسد ، گرچه گاهی در ازدحام بی امان سایه های تاریك ، لبخند ساده ات را به فراموشی می سپرم .

نگاهت فراتر از آسمــــان و زمین است و گرد و غبــــار دلتنگی ات را از سینه ها می زداید . غنچـــــه ها تنهــــا به باور آمدنت نفس می كشند كه كسی هست در این نزدیكی ، كه نگاهش درمان تمام غصّـــه ها و زخــــم هاست .

كسی در این نزدیكی هاست كه آمدنش را ستاره ها مژده می دهند . كسی كه اگر بیاید ، بهــــــــار برای همیشه در كلبه كوچك دلهــــا می ماند . كه اگر بیاید سرانجام تمام قصـّـــه ها سپید خواهند شد و پرنده ها همه به سلامت به آشیانه باز خواهند گشت .

كه اگـــــــر بیـــــــــاید  ! ...

 

 برگزیده از :سایت تبیان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:46  توسط جوياي معنا  | 
 
کلام ساده

 

"تنها آتش عشق است كه هر خامي را پخته مي‌گرداند".

 

 

مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد

 

یادداشت چهارم:جهاني كه ما ساختيم!

نوشته: فرامرز کوثری

 

ادامه از قبل ............

خدامراد در اين لحظه شانه هايش را بالا انداخت و با سر به جمعيت خيابان اشاره كرد. از ترس براي لحظه اي جيغ خفه اي كشيدم و خودم را به ديوار چسباندم. تصور اينكه همه انسان هايي كه در اطرافم  قدم مي زنند از جنس ديگري باشند و در يك كلام انسان نباشند برايم غير قابل تحمل بود. با احتياط دوباره به چهره مردم خيابان نگاه كردم. اينبار به خوبي مي ديدم كه آنها از لحاظ صورت و حتي اندام با انسان هاي معمولي تفاوت دارند. به وضوح مي ديدم كه موجودات مقابل من از جنس خاك و ماده نيستند. چيزي بودند شبيه تصاوير هولوگرام و تصاوير سه بعدي كه در فضاي مقابل من جسميت يافته بودند. يا شايد به قول خدامراد در درون ذهن من به صورت جسميت يافته ظاهر شده بودند. به سوي خدامراد برگشتم. خونسرد و آرام به نظر مي رسيد. چنان رفتار مي كرد انگار سالهاست كه اين صحنه ها را مي بيند و برايش كاملا عادي و طبيعي است. وقتي نگاه متعجبم را ديد با تبسم گفت:” چرا فكر مي كني هر چه ببيني مي تواند به تو آسيب برساند. به تو گفتم كه بسياري از چيزهايي كه ذهن مي سازد فقط در حوزه ذهن اعتبار دارند و وقتي در درون ذهن جايي براي آنها نباشد به بيرون ذهن منتقل نمي شوند ، بلكه درجا محو و نابود مي شوند. ترس هايي كه با آنها بزرگ شده‌ايم و خو داده شده ايم و همينطور آرزوهايي كه زماني براي ما تبديل به يك هدف دست نيافتني بوده ند، همه جزو زائيده ها و مخلوقات ذهن انسان هستند كه فقط در ذهن مي‌توانند عرض‌اندام كنند و به محض اينكه فكر روي آنها متوقف شود و ديگر انرژي تمركز به سمت آنها جاري نشود محو و نابود مي‌شوند. اين موجودات نيز شبيه پديده هاي  ذهن ساخته تو هرگز نمي توانند به تو آسيب برسانند. آنها از جنس ماده نيستند. از جنسي ديگر هستند با خواسته ها و ماموريت هاي متفاوت. براي بسياري از آنها تو با من فرقي نداري.اصولا تمام خواسته هاي من و تو براي آنها بي اهميت است. آنها فقط هستند چون بايد باشند. پس بي جهت از آنها نترس.“

چند ثانيه بعد آرام شدم. از ترس و وحشت بي دليل خودم خجالت مي كشيدم. حق با خدامراد بود. آنچه مرا مي ترساند چيزي در درون ذهن من بود نه در بيرون و آن چيزي نبود جز خود ذهن من. سرم را پائين انداختم و در خودم فرو رفتم. ديگر برايم مهم نبود كه در اين ساعت نيمه شب چرا خيابان روشن و اينقدر شلوغ است. ديگر برايم اهميتي نداشت كه جمعيت مقابلم از جنس انسان اند يا پري و جن و يا هر موجود غير آلي ديگر. فقط به اين نتيجه رسيده بودم كه به نتيجه گيري هاي و پيشداوري ها و قالب هاي ذهني ام بيشتر از آنچه لازم است ارج و قرب بخشيده بودم. من ذهنم نبودم. من قالب هاي ذهني ام نبودم. من با كليشه ها و الگوهاي ذهني ام يكي نبودم. من چيزي وراي همه اينها بودم و ذهن حق نداشت و ندارد و نخواهد داشت كه با توليد زباله هاي مسخره‌اي مثل صحنه‌هاي مقابلم نعمت زندگي را برمن حرام كند و مرا در دنياي ترس و آرزو سرگردان سازد. اين نتيجه برايم بسيار مهم بود. سرم را بالا آوردم و به چشمان خدامراد خيره شدم. او هم مرا درك مي كرد. اين را از وقار و اطمينان و اقتداري كه در چهره‌اش موج مي‌زد مي توانستم به راحتي بخوانم. لبخند تلخي زدم و دوباره در خود فرو رفتم.

به خاطر آوردم كه در زندگي از خيلي چيزها ترسيده بودم و در واقع ترسانيده شده بودم. همينطور آرزوها و خواسته هاي بيشماري ماهها و سالها مرا با خود به اين سو و آنسو كشانده بود. هميشه در هراس از دست دادن داشتني هايم بودم و در حسرت نرسيدن به نداشتني هايم شب و روزهاي زيادي  را سپري كردم. اما اكنون مي ديدم كه تمام اين اتفاقات در درون ذهن من و با اجازه خود من رخ داده بودند. به بيان ديگر من خودم مقصر اصلي عذاب خودم بودم. هيزم و آتش سوختن خودم راخودم بر پشت مي كشاندم و خودم به دست خودم در افق ذهنم روياهايم را نقاشي مي كردم. به راستي وقتي خودم مقصر همه اتفاقات زندگي ام بودم ، آيا ديگر تفاوتي داشت كه چه صحنه اي رامقابل چشمان خودم ظاهر ميكردم!؟

 

ادامه دارد................

 

در مدح حضرت ولي عصر عجل الله فرجه

امام زمان

 

دلبرا دست اميد من و دامان شما
سرِ ما و قدم سرو خرامان شما
خاك راه تو مژگان من ار بگذارد
ناوك غمزده  يا خنجر مژگان شما
شمع آه من و رخساره چون لاله تو
چشم گريان من و غنچه خندان شما
لب لعل نمكين تو مكيدن حظيست
كه نه طالع شوَدَم يار نه احساس شما
رويم از نرگس بيمار تو چون ليمو زرد
به نگردد مگر از سيب زنخدان شما
نه در اين دائره سرگشته مهم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گويي ست بچوكان شما
درد عشق تو نگارا نپذيرد درمان
تا شوم از سر اخلاص بقربان شما
خضر را چشمه حيوان رود از ياد اگر
ز سرش رشحه‌اى از چشمه حيوان شما
عرش بلقيس نه شايسته فرش ره تست
آصف اندر صف اطفال دبستان شما
نبود ملك سليمان همه با آن عظمت
مورى اندر نظر همت سلمان شما
جلوه ديدِ كليم الله از آن ديد جمال
نغمه‌اى بود انا الله ز بيابان شما
طائر سدره نشين را نرسد مرغ خيال
بحريم حرم شامخ الاركان شما
قاب قوسين كه آخر قدم معرفت است
اولين مرحله رفرف جولان شما
فيض روح القدس از مجلس انس تو و بس
نفحه صور صفيريست ز دربان شما
گر چه خود قاسم الا رزاق بُود ميكاييل
نيست در رتبه مگر ريزه خور خوان شما
لوح نفس از قلم عقل نمي‌گردد نقش
تا نباشد نفَس منشى ديوان شما
هر چه در دفتر مُلكست و كتاب ملكوت
قلم صُنع رقم كرده بعنوان شما
شده تا شام ابد دامن آفاق چو روز
زده تا صبح ازل سر ز گريبان شما
چيست تورات ز فرقان شما؟ رمزى و بس
يك اشارت بود انجيل ز قرآن شما
هست هر سوره بتحقيق ز قرآن حكيم
آيه محكمه‌اى در صفت شأن شما
آستان تو بود مركز سلطان هما
قاف عنقاء قدم شرفه ايوان شما
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود
مه فروزان بود از شمع شبستان شما
خسروا گر به مديح تو سخن شيرين است
ليكن افسوس نه زيبنده و شايان شما
اي‌كه در مكمن غيبى و حجاب ازلى
آه از حسرت روى مه تابان شما
بكن اى شاهد ما جلوه‌اى از بزم وصال
چند چو ن شمع بسوزيم ز هجران شما
مسند مصرِ حقيقت ز تو تا چند تهى
اي دو صد يوسف صديق به قربان شما
رخش همت بكن اي شاه جوانبخت تو زين
تا شود زال فلك چاكر ميدان شما
زَهره‌ي شيرِ فلك آب شود گر شنود
شيهه زهره جبين توسن غُران شما
مفتقر را نه عجب گر بنمائى تحسين
منم امروز در اين مرحله حسان شما

(از ديوان شعر آيت الله محمد حسين غروى اصفهانى (كمپانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:4  توسط جوياي معنا  |