![]()
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:49  توسط جوياي معنا
چهار شمع به آهستگی می سوختند ، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم . هیچ کسی نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد . من باور دارم که به زودی می میرم ..... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد
شمع دوم گفت : من ایمان و اعتقاد هستم ، ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری ای در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم ..... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتی گفت : من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم ، انسانها مرا در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند ، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند ..... طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید ، گفت : چرا شما خاموش شده اید ، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ..... سپس شروع به گریه کرد ..... سپس .....
شمع چهارم گفت : نگران نباش ، تا زمانی که من وجود دارم می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم ، من امید هستم
با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ..... کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد
نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود
هر یک از ما در این صورت می توانیم امید ، ایمان ، آرامش و عشق را در خود زنده نگه داریم
روز زیبایی را برایتان آرزو دارم
منبع: سایت تبیان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 7:47  توسط جوياي معنا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 15:53  توسط جوياي معنا
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:14  توسط جوياي معنا
کلام ساده
"اگر نور عشق نيايد، آدمي در ظلمت روح زنداني ميشود".
مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد یادداشت چهارم:جهاني كه ما ساختيم! نوشته: فرامرز کوثری
قسمت پایانی
دوباره سرم را بالاآوردم و در چشمان استاد بزرگم خدامراد خيره شدم. خداي من ! او چقدر آزاد و رها بود و من تا چه حد اسير و بنده و برده ذهن مسخره و پوچ خودم. چشمانم را روي هم فشردم و خواستم تا شب همچنان كه هست مقابلم ظاهر شود. بلافاصله حس كردم سروصداهاي خيابان خوابيد و چشمانم را كه باز كردم ديدم در همان خيابان مقابل پنجره اتاقم ايستاده ام و خدامراد مقابل من در تاريكي ايستاده است. با وجودي كه جواب سوالم را مي دانستم بازهم از خدامراد پرسيدم: ” پس اين هم تاريكي و روشنايي كه هر شبانه روز در حال مشاهده هستيم همهاش يك جور روياست!؟“ خدامراد تبسمي كرد و گفت:” وقتي براي تماشاي اين همه رويا فقط يك نفر وجود دارد. ديگر چه فرقي مي كند كه آنچه ديده مي شود رويا نام داشته باشد يا چيز ديگر!؟ سعي كن فرصت همين الآن ات را دريابي كه سهم تو از اين ميليون ميليون رويا فقط همين الآن است و بس!“ آنگاه خدامراد خم شد و تكه چوب خشك و نازكي را از روي زمين برداشت.سر آن را با فندك آتش زد. به محض اينكه آتش در سر چوب شعله ور شد . آن را خاموش كرد و سپس شروع به چرخاندن سر سرخ چوب مقابل چشمانم كرد. در اثر چرخش زغال سر چوب گداخته تر و سرخي زغال رخ نماياند. خدامراد سرعت چرخش خود رازياد كرد. آنقدر سريع و دايره وار چوب را مقابل چشمانم مي چرخاند كه نقطه گداخته سر چوب به يك دايره سرخ دوار تبديل شد. خدامراد در همان حال كه چوب را چرخاند به من گفت:” ميبيني اين دايره سرخ چقدر واقعي است؟ مي بيني چه روشنايي و تلالو خيره كننده اي دارد؟ اما هم تو و هم مي دانيم كه اين دايره وجود ندارد؟ “ خدامراد بلافاصله چوب را از چرخش انداخت. سرخي سر چوب مدتي بعد سرد شدو خاموش شد و از آن هيچ نماند. خدامراد ادامه داد:” ببين ديگر مولد روشنايي آن دايره سرخ پر تلالو از كار افتاد.به عبارتي اصلا ديگر نقطه سرخي وجود ندارد كه بتوان آن را چرخاند تا دايره سرخي بوجود آيد. اين نقطه سرخ همان ذهن من و توست. دايره اي كه اين ذهن با دائم چرخيدن خود انجام مي دهد همان ”من“ يا ”هويت فكري“ من و توست.
چيزي كه اسم خودمان را روي آن گذاشته ايم و فكر مي كنيم وجود دارد. تا مادامي كه ما اين ذهن را مي چرخانيم فكر هم وجود دارد و تا موقعي كه فكر هست تو ديگر نمي تواني واقعيت زندگي را آنطور كه هست دريابي . براي ديدن واقعي ترين زمان زندگي ات يعني همين الآن بايد اين چرخش ذهن به دور خود را متوقف كني و اين يعني بايد جرات خاموش شدن چراغ ذهن ات را داشته باشي. اسم اين حالت هيچ فكري است. يعني بايد بتواني به حالتي بروي كه هيچ نقطه سرخ قادر به چرخشي در فضاي ذهن و ضمير تو قدرت رخ نمايي و جلوه گري را نداشته باشد. به محض اينكه رخ داد تو مي تواني دنيا را آنچنان كه هست . ببيني اين لحظه ديدن است كه تعيين مي كند اتفاق بعدي زندگي تو چه باشد!؟ “ به نوك چوب سرد شده خيره شدم. آن را از دست خدامراد گرفتم و برانداز كردم. سپس روي زمين نشستم و روي آسفالت پياده رو با فشار نوك سياه شده چوب دايره اي كشيدم . وسط دايره نوشتم ”كيميا“. آنگاه مدتي به اين دايره كيميا خيره ماندم و سپس با كف پا آن را پاك كردم. بعد سرم را بالا آوردم و در چشمان خدامراد خيره شدم و پرسيدم:” وقتي اين ”كيميا“ را از داخل دايره توهمي ذهن پاك كردم پس ديگر ”كيميا“ كجاست.“ خدامراد تبسمي كرد و با نوك سبابه دست راستش به وسط جناغ سينه ام زد و گفت:” خود تو و بدن تو و روح تو . كيميا تويي! “ آنگاه دستش را به سوي سرم دراز كرد و گفت:”ذهن تو كيميا نيست. اين روح و كالبد توست كه با هم در حال حاضر كيميا را مي سازند. ذهن فقط يكي از اجزاي كالبد توست. نه همه وجود تو.“ خدامراد ساكت شد و ديگر هيچ نگفت.
عنوان : بهار حضور![]()
عنوان : کی شود مولا به داد ما رسی؟
جمعه یعنی یک غروب وعده دار وعده ی ترمیم قلب یاس زار جمعه یعنی مادر چشم انتظار در هوای دیدن روی نگار جمعه یعنی یک سماء دلواپسی کی شود مولا به داد ما رسی؟ عنوان : مولا شنیدم لاله ها را دوست داریمولا شنیدم لاله ها را دوست داری آیینه های آشنا را دوست داری با یاد قرآنی که بر نی خوانده می شد صوت مناجات و دعا را دوست داری مولا شنیدم نی حکایت کرد از تو می گفت دل های رها را دوست داری مولا شنیدم در مقام آسمان ها تنها مقام کربلا را دوست داری از اهل بیتت،از دلت پیداست بسیار آتش گرفتن در خدا را دوست داری مولا اگر چه این لیاقت را نداریم اما بگو آیا تو ما را دوست داری؟ عنوان: شكوفه ها بوی تو را می دهند ...
شكوفه ها بوی تو را می دهند از آنجا كه بهار ، تنها یك نشانه از وجود توست . و باران ، یادآور تكرار آشنای صفا و سخاوت چشمان آبی توست . و شب كه تنها اشاره ای است به راز سكوت و آرامش مهتابی ات . وقتی از ابر ، مهربانی ات بر كویر خشك دلهـــــا می بارد ، صمیمانه به تماشای وسعت سادگی ات می نشینم . صدای زندگی را از لابه لای نفس های پاك تو باید شنید و در پناه لبخند آسمانی ات ، تا دورهـــا می توان اوج گرفت و از زمین خاكی گریخت . در جاده های ساكت و خاموش دل كه پا می نهم ، به جز عطـــــر آشنا و دلنشین تو به مشامم نمی رسد ، گرچه گاهی در ازدحام بی امان سایه های تاریك ، لبخند ساده ات را به فراموشی می سپرم . نگاهت فراتر از آسمــــان و زمین است و گرد و غبــــار دلتنگی ات را از سینه ها می زداید . غنچـــــه ها تنهــــا به باور آمدنت نفس می كشند كه كسی هست در این نزدیكی ، كه نگاهش درمان تمام غصّـــه ها و زخــــم هاست . كسی در این نزدیكی هاست كه آمدنش را ستاره ها مژده می دهند . كسی كه اگر بیاید ، بهــــــــار برای همیشه در كلبه كوچك دلهــــا می ماند . كه اگر بیاید سرانجام تمام قصـّـــه ها سپید خواهند شد و پرنده ها همه به سلامت به آشیانه باز خواهند گشت . كه اگـــــــر بیـــــــــاید ! ... برگزیده از :سایت تبیان
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:46  توسط جوياي معنا
|
کلام ساده
"تنها آتش عشق است كه هر خامي را پخته ميگرداند".
مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد یادداشت چهارم:جهاني كه ما ساختيم! نوشته: فرامرز کوثری
ادامه از قبل ............ خدامراد در اين لحظه شانه هايش را بالا انداخت و با سر به جمعيت خيابان اشاره كرد. از ترس براي لحظه اي جيغ خفه اي كشيدم و خودم را به ديوار چسباندم. تصور اينكه همه انسان هايي كه در اطرافم قدم مي زنند از جنس ديگري باشند و در يك كلام انسان نباشند برايم غير قابل تحمل بود. با احتياط دوباره به چهره مردم خيابان نگاه كردم. اينبار به خوبي مي ديدم كه آنها از لحاظ صورت و حتي اندام با انسان هاي معمولي تفاوت دارند. به وضوح مي ديدم كه موجودات مقابل من از جنس خاك و ماده نيستند. چيزي بودند شبيه تصاوير هولوگرام و تصاوير سه بعدي كه در فضاي مقابل من جسميت يافته بودند. يا شايد به قول خدامراد در درون ذهن من به صورت جسميت يافته ظاهر شده بودند. به سوي خدامراد برگشتم. خونسرد و آرام به نظر مي رسيد. چنان رفتار مي كرد انگار سالهاست كه اين صحنه ها را مي بيند و برايش كاملا عادي و طبيعي است. وقتي نگاه متعجبم را ديد با تبسم گفت:” چرا فكر مي كني هر چه ببيني مي تواند به تو آسيب برساند. به تو گفتم كه بسياري از چيزهايي كه ذهن مي سازد فقط در حوزه ذهن اعتبار دارند و وقتي در درون ذهن جايي براي آنها نباشد به بيرون ذهن منتقل نمي شوند ، بلكه درجا محو و نابود مي شوند. ترس هايي كه با آنها بزرگ شدهايم و خو داده شده ايم و همينطور آرزوهايي كه زماني براي ما تبديل به يك هدف دست نيافتني بوده ند، همه جزو زائيده ها و مخلوقات ذهن انسان هستند كه فقط در ذهن ميتوانند عرضاندام كنند و به محض اينكه فكر روي آنها متوقف شود و ديگر انرژي تمركز به سمت آنها جاري نشود محو و نابود ميشوند. اين موجودات نيز شبيه پديده هاي ذهن ساخته تو هرگز نمي توانند به تو آسيب برسانند. آنها از جنس ماده نيستند. از جنسي ديگر هستند با خواسته ها و ماموريت هاي متفاوت. براي بسياري از آنها تو با من فرقي نداري.اصولا تمام خواسته هاي من و تو براي آنها بي اهميت است. آنها فقط هستند چون بايد باشند. پس بي جهت از آنها نترس.“ چند ثانيه بعد آرام شدم. از ترس و وحشت بي دليل خودم خجالت مي كشيدم. حق با خدامراد بود. آنچه مرا مي ترساند چيزي در درون ذهن من بود نه در بيرون و آن چيزي نبود جز خود ذهن من. سرم را پائين انداختم و در خودم فرو رفتم. ديگر برايم مهم نبود كه در اين ساعت نيمه شب چرا خيابان روشن و اينقدر شلوغ است. ديگر برايم اهميتي نداشت كه جمعيت مقابلم از جنس انسان اند يا پري و جن و يا هر موجود غير آلي ديگر. فقط به اين نتيجه رسيده بودم كه به نتيجه گيري هاي و پيشداوري ها و قالب هاي ذهني ام بيشتر از آنچه لازم است ارج و قرب بخشيده بودم. من ذهنم نبودم. من قالب هاي ذهني ام نبودم. من با كليشه ها و الگوهاي ذهني ام يكي نبودم. من چيزي وراي همه اينها بودم و ذهن حق نداشت و ندارد و نخواهد داشت كه با توليد زباله هاي مسخرهاي مثل صحنههاي مقابلم نعمت زندگي را برمن حرام كند و مرا در دنياي ترس و آرزو سرگردان سازد. اين نتيجه برايم بسيار مهم بود. سرم را بالا آوردم و به چشمان خدامراد خيره شدم. او هم مرا درك مي كرد. اين را از وقار و اطمينان و اقتداري كه در چهرهاش موج ميزد مي توانستم به راحتي بخوانم. لبخند تلخي زدم و دوباره در خود فرو رفتم. به خاطر آوردم كه در زندگي از خيلي چيزها ترسيده بودم و در واقع ترسانيده شده بودم. همينطور آرزوها و خواسته هاي بيشماري ماهها و سالها مرا با خود به اين سو و آنسو كشانده بود. هميشه در هراس از دست دادن داشتني هايم بودم و در حسرت نرسيدن به نداشتني هايم شب و روزهاي زيادي را سپري كردم. اما اكنون مي ديدم كه تمام اين اتفاقات در درون ذهن من و با اجازه خود من رخ داده بودند. به بيان ديگر من خودم مقصر اصلي عذاب خودم بودم. هيزم و آتش سوختن خودم راخودم بر پشت مي كشاندم و خودم به دست خودم در افق ذهنم روياهايم را نقاشي مي كردم. به راستي وقتي خودم مقصر همه اتفاقات زندگي ام بودم ، آيا ديگر تفاوتي داشت كه چه صحنه اي رامقابل چشمان خودم ظاهر ميكردم!؟ ادامه دارد................
در مدح حضرت ولي عصر عجل الله فرجه![]()
(از ديوان شعر آيت الله محمد حسين غروى اصفهانى (كمپانی
+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:4  توسط جوياي معنا
|
|
|